X
تبلیغات
Ali Hamdi

نمایش «امپراتور و آنجلو» امسال در بخش مسابقه بینالملل جشنواره بیستوششم فجر موفق به دریافت جایزه بهترین متن و کاندیدای بهترین بازیگری بود که چون در روزهای آخر جشنواره به اجرا درآمد، به اجرای خود تا به امروز ادامه داد.

امیر دژاکام، کارگردان نمایش همزمان دو اجرای نمایش «سهگانه میتراس» و «امپراتور و آنجلو» را برعهده دارد. با او درباره این همزمانی و نقاط ضعف و قوت آن، همچنین ساختار ساده و کمحجم نمایش «امپراتور و آنجلو» به گفتوگو پرداختیم. او ضمن پاسخگویی به سوالهای ما از اسلوب نمایش گروه «ماهان» و صمیمیت و سادگی نمایش توضیحاتی داد.

▪ همزمانی اجرای این دو نمایش به چه نحو صورت گرفت ؟

ـ قبل از هر چیز باید بگویم این همزمانی خواست من نبود. سهگانه میتراس برآینـــد گفــتوگوهایی است که ما با مرکز هنرهای نمایشی از فروردینماه سال جاری داشتیم. منتهی این گفتوگوها به شهریورماه موکول و بعد از برخورد با بازسازی مجموعه در اسفندماه اجازه اجرا داده شد.

هر چند این تعویق تقریبا یکساله به ضرر گروه من تمام شد، ولی به دلیل ناخواسته این اجرا همزمان شد با اجرای «امپراتور و آنجلو» که در این بین برخی بازیگران نمایش من نتوانستند حضور داشته باشند. رحیم نوروزی همزمان در نمایش بهرام بیضایی حضور پیدا کرد. همچنین سایرین مثل نسیم ادبی، محمد حاتمی که در کل زیان این همزمانیها متوجه کار من شد.

▪ ظاهرا این ماجرا در ساختار تئاتر ما چارهپذیر نیست؟

ـ من و گروهم خیلی اذیت شدیم. جالب اینکه کسی سوال نکرد چرا سهگانه میتراس که یک سال آماده است اجرا نشده؟ چون شهریورماه گزارش کامل تصویری نمایش از طریق مجله هنری شبکه چهار پخش شد.

▪ چه شد که با توجه به این تاخیر پیش آمده و داشتن یک نمایش آماده نمایش دیگری را به نام «امپراتور و آنجلو» برای جشنواره معرفی کردید؟

ـ من میخواستم در جشنواره کاری داشته باشم و از قبل هم برای آن برنامهریزی کرده بودم. قرار بود سهگانه میتراس شهریورماه تمام شود و من برای سال بعد یک نمایش داشته باشم. این اختلال باعث شد دو نمایش ناخواسته همزمان شوند. شما میبینید همین همزمانی منجر شد تا ما هیچ دکور سنگینی نداشته باشیم.

▪ باتوجه به مواردی که ذکر کردید، هر دو نمایش در حال اجراست و ظاهرا مشکلی وجود ندارد.

ـ خوشبختانه من از اجراها بسیار راضی هستم ولی نمیتوانم فشار روحی، روانی و خستگی کار طولانی که بر کار مستولی است را تکذیب کنم. ۴ روز اول اجراها کمی افت داشت ولی خوشبختانه دوباره خوب پیش رفت. مطمئن هستم نظر مخاطبین هم همین بوده است، البته نظرات دیگری هم وجود دارد که شما باید ارزیابی کنید.

▪ چطور شد متن آقاخانی را برای جشنواره و بخش مسابقه بینالملل انتخاب کردید؟

ـ ایوب آقاخانی جزو چند نویسنده خوب کشورمان است که خیلی باسواد و خوشفکر بوده و من افتخار میکنم که متن ایشان را کار کردم.

من قبل از نوشتن این نمایشنامه طی صحبتهایی که با ایوب داشتم، از او خواستم درباره ۲ نفر در یک موقعیت که زبان یکدیگر را نمیفهمند، فکر کند و بعد ایشان رفت و چند طرح زد که من آنها را پسندیدم و بعد، نمایشنامه بهصورت مستقل توسط ایوب نوشته شد. من هیچ تغییری به آن ندادم و این نمایش بر اساس نمایشنامه کامل ایوب آقاخانی است که خوب مفتخر به دریافت بهترین متن از جشنواره هم شد.

▪ بهنظر شما این موقعیت که در آن یک آفریقایی به زبان انگلیسی و یک عراقی به عربی صحبت میکند،می تواند با مخاطب به خوبی ارتباط برقرار کند؟

ـ اگر شمابه مهاجرینی که در آمریکا زندگی میکنند، نگاهی بیندازید که بهدلیل جنگ توسط آن کشور به آنجا پناه بردهاند و بیچارگی و آوارگی آنها را ببینید، متوجه معانی زیادی خواهید شد که از دل این ماجرا برمیآید.

آرزوها و آمال انسانها روی کره زمین مشترک است و همین اشتراک، نکته مهم این نمایش است. فرقی نمیکند شما ایرانی باشید یا آفریقایی، آمریکایی لاتین و... در هر جای این کره خاکی که ابرقدرتهای زورگو مثل آمریکا وجود داشته و سبب ایجاد جنگ شده باشد، ارزشها و خواستهای انسانی که بین همه مشترک است نادیده گرفته خواهد شد. ما سعی کردیم به این موضوع نگاه انسانی داشته باشیم، آنجایی که به مهاجران پیشنهاد طلاق داده میشود تا از دو کمکهزینه استفاده کنند تا بسیاری از انسانها قربانی این پناهندگی اجباری شوند، «هامارتیا»ی تراژدی بهوقوع میپیوندد و نمایش ما آغاز میگردد.

▪ دکور ساده حاصل چه نگاهی است؟

ـ بله، من میدانستم که در یک سال تمرین، با مصالح کم نمیشود کار عظیم کرد، پس تصمیم گرفتم این تهدید را به فرصت تبدیل کنم و نتیجه نمایشی کوچک و جمعوجور بود که شاهد هستید.

▪ این سادگی بهزعم بنده، نمایش را خیلی ساده و سهل کرده، بهطوری که کمتر شاهد یک درگیری دراماتیک عمیق با آب و رنگ نمایشی خاص هستیم. انگار چیزی اتفاق نمیافتد.

ـ اتفاقا من برعکس شما معتقدم این سادگی به صمیمیت و خلوص با معنای نمایش کمک کرده است و آنچه من میخواستم که از محتوای نمایش حاصل شود دراین دکور و میزانسن ساده جاافتاده است. حرکات و جابهجاییها براساس نیاز صد درصد روانی بازیگران براساس محتوای نقش تکمیل و تدوین شده است.

همه چیز را با همین ایده آغاز کردم و در طول نمایش آن را ادامه دادم. در سایر نمایشهایی که من اجرا کردم میزانسن در تخیل تماشاگرم معنا پیدا میکند و با تعقل او کامل میشود. دوست دارم روی تخیل تماشاگرانم تاثیر بگذارم و از احساسات آنها استفاده و یک تجربه جدید با یک عاطفه جدید خلق کنم.

آیا این اسلوب نمایش بیشتر در نمایشهای ایرانی، موسوم به نمایشهای میدانی الگوبرداری شده است؟

من هرچه کار میکنم شرقی است. حتی اگر نمایشنامه غیرایرانی را برای کار انتخاب کنم سعی میکنم مشترکات زیادی با شرق داشته باشد. ۲۵ سال است که گروه «ماهان» در این مسیر حرکت میکند و هدفش پیوند نمایش ایرانی با مسائل روز جهان و انسان معاصر است.

▪ به نظرم این برخورد و نگاه در نمایش «امپراتور و آنجلو» به دلیل ساختار رئالیستی که دارد اتفاق نیفتاده است. این تقابل را چگونه توجیه میکنید؟

ـ ما از حکمتهای نمایشهای ایرانی و شرقی استفاده میکنیم نه از تکنیکهای آن. ما میتوانیم با این حکمت یک روش جدید ابداع کنیم که هسته اصلی گروه «ماهان» هم اتفاقا همین است. یعنی تعامل بین عقل و احساس که وجودش سبب حکمتهایی میگردد که آن حکمتها خیال برانگیزی را در تماشاگر، یعنی موقعیتی که با آن روبهروست را میسازد و شما با تخیل خودتان آن را میبینید.

▪ با توجه به تعاریفی که ارائه کردید آیا در نمایش «امپراتور و آنجلو» به خواسته خود رسیدید و این نمایش را چقدر با اهدافتان همسو میبینید؟

ـ خیلی زیاد. من با توجه به فراز و فرود و سختیهایی که داشتم از کارم راضیام و الان آرام هستم. افتخار میکنم از گروهی که با آن کار کردم و این نمایش را همسو میبینیم با آنچه که گفتم. امیدوارم همه هنرمندان تئاتر فرصتی برای اینکه آثارشان را روی صحنه ببرند پیدا نمایند. من راضی نیستم دو تا نمایش را همزمان روی صحنه ببرم ولی دست تقدیر من را به اینجا کشاند.

+ نوشته شده توسط Reza.A در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:6 |
برگزيدگان بخش مسابقه سينماي ايران
بهترين فيلم: "جرم " مسعود كيميايي
ديگر نامزدها: "جدايي نادر از سيمين " اصغر فرهادي، "آلزايمر " احمدرضا معتمدي، "يي روز " جمال شورجه

جايزه ويژه هيئت داوران: "آسمان محبوب " داريوش مهرجويي
سيمرغ زرين: "راه آبي ابريشم " محمدرضا بزرگ‌نيا
بهترين فيلم از نگاه تماشاگران: "جدايي نادر از سيمين " اصغر فرهادي
جايزه ويژه: "گلوگاه شيطان " حميد بهمني
جايزه ويژه: "سي و سه روز " جمال شورجه
جايزه ويژه: "جعبه سياه " محمدرضا اسلام‌لو
جايزه ويژه به مسن ترين كارگردان: شاپور قريب براي "ملاقات "


بهترين كارگرداني: اصغر فرهادي "جدايي نادر از سيمين "
ديگر نامزدها: مسعود كيميايي "جرم "، داريوش مهرجويي "آسمان محبوب "، احمدرضا معتمدي "آلزايمر "، محمد بزرگ‌نيا "راه آبي ابريشم "

بهترين فيلمنامه: اصغر فرهادي "جدايي نادر از سيمين "
ديگر نامزدها: داريوش مهرجويي و وحيده محمدي‌فر "آسمان محبوب "، احمدرضا معتمدي "آلزايمر "، مسعود كيميايي "جرم "، نگار آذربايجاني و فرشته طائرپور "آينه‌هاي روبرو "، علي رفيعي "آقا يوسف "، عليرضا طالب‌زاده "ندارها ".

بهترين بازيگر مرد: مهدي هاشمي "آقا يوسف "
ديگر نامزدها: پرويز پرستويي "سيزده يي "، فرخ نعمتي "برف روي شيرواني داغ "، علي مصفا "آسمان محبوب "، پولاد كيميايي "جرم "، پژمان بازغي "ندارها "، حسين ياري "پاريس تا پاريس "

بهترين بازيگر زن: ويشكا آسايش "ورود آقايان ممنوع "
ديپلم افتخار: مهتاب كرامتي "آلزايمر "
ديگر نامزدها: ليلا حاتمي "جدايي نادر از سيمين "، لادن مستوفي "گلچهره "، غزل شاكري "آينه‌هاي روبرو "، هانيه توسلي "ندارها "، فاطمه معتمدآريا "‌اينجا بدون من "

بهترين بازيگر مكمل مرد: حامد بهداد "جرم "
ديپلم افتخار: شهاب حسيني "جدايي نادر از سيمين " و محسن تنابنده "ندارها "
ديگر نامزدها: بهروز بقايي "سيب و سلما "، حسين محب‌اهري "گلچهره "، كامران تفتي "مرگ كسب و كار من است "، شاهرخ فروتنيان "آقا يوسف "

بهترين بازيگر مكمل زن: مهناز افشار "سعادت آباد "
ديپلم افتخار: ساره بيات "جدايي نادر از سيمين "
ديگر نامزدها: ريما رامين‌فر "يه حبه قند "، شايسته ايراني "آينه‌هاي روبرو "، آنا نعمتي "برف روي شيرواني داغ "، فريده سپاه منصور "آسمان محبوب "، سارينا فرهادي "جدايي نادر از سيمين "

بهترين فيلمبرداري: محمود كلاري "جدايي نادر از سيمين "
ديگر نامزدها: تورج منصوري "جرم "، فرخ مجيدي "آسمان محبوب "، بهرام بدخشاني "راه آبي ابريشم "، مسعود سلامي "سيزده يي "

بهترين تدوين: واروژ كريم مسيحي "ندارها "
ديگر نامزدها: هايده صفي‌ياري "جدايي نادر از سيمين "، مصطفي خرقه‌پوش "جرم "، حسن حسندوست "آسمان محبوب "، حسين غضنفري "برف روي شيرواني داغ "، نازنين مفخم "گلچهره "، حسن ايوبي "يي روز "

بهترين موسيقي: كارن همايونفر "جرم "
ديگر نامزدها: بهزاد عبدي "فرزند صبح "، عليرضا كهن‌ديري "سيزده يي "، حيدر ساجدي "ورود آقايان ممنوع "، محمدرضا درويشي "باد و مه "

بهترين طراحي صحنه و لباس: ايرج رامين‌فر "جرم "
ديگر نامزدها: پروين صفري "راه آبي ابريشم "، سارا سميعي "گزارش يك جشن "، بابك پناهي "يي روز "، محسن شاه‌ابراهيمي "يه حبه قند "

بهترين چهره‌پردازي: سعيد ملكان "فرزند صبح "
ديگر نامزدها: محمدرضا قومي "جرم "، سعيد ملكان "آلزايمر "، مهرداد ميركياني "جدايي نادر از سيمين "، عبدالله اسكندري "يه حبه قند "

بهترين صدابرداري: محمود سماك‌باشي "جدايي نادر از سيمين "
ديگر نامزدها: اسحاق خانزادي "جرم "،‌ آرش برومند "گزارش يك جشن "، بهمن اردلان "يه حبه قند "، طاهر پيشوا "ندارها "

بهترين صداگذاري: اسحاق خانزادي و علي ابوالصدق "جرم "
ديگر نامزدها: محمدرضا دلپاك "باد و مه "، محمدرضا دلپاك "جدايي نادر از سيمين "، حسين مهدوي "يي روز "، محمدرضا دلپاك "آسمان محبوب "

بهترين جلوه‌هاي ويژه رايانه‌اي: اميررضا معتمدي "راه آبي ابريشم "
ديگر نامزدها: امير سحرخيز، فرخ مجيدي و هادي اسلامي "آسمان محبوب "، اميررضا معتمدي "يي روز "، هديش بيگدلي شاملو "خيابان‌هاي آرام "، شهروز وظيفه‌شناس "‌سيزده يي "

بهترين جلوه‌هاي ويژه ميداني: محسن روزبهاني "يي روز "
ديگر نامزدها: نجف فتاحي "راه آبي ابريشم "، جواد شريفي‌راد، "سيزده يي "، عباس شوقي "خيابان‌هاي آرام "، داود رسوليان "پايان‌نامه "


برگزيدگان بخش مسابقه فيلم‌هاي اول(نگاه نو)

بهترين فيلم: سفر سرخ " حميد فرخ‌نژاد
ديگر نامزدها: "آينه‌هاي روبرو " فرشته طائرپور، "قلب سيمرغ "
بهترين كارگردان:
ديپلم افتخار: حميد فرخ‌نژاد "سفر سرخ " و امير ثفقي "مرگ كسب و كار من است "
ديگر نامزدها: فردين صاحب زماني "چيزهايي هست كه نمي‌داني "
بهترين فيلمنامه:
ديپلم افتخار: نگار آذربايجاني و فرشته طائرپور "آينه‌هاي روبرو "
ديگر نامزدها: حميد فرخ‌نژاد "سفر سرخ "
بهترين بازيگر مرد:
ديپلم افتخار: پژمان بازغي "مرگ كسب و كار من است "
جايزه ويژه: صادق صفايي "سفر سرخ "
ديگر نامزدها: علي مصفا "چيزهايي هست كه نمي‌داني "، امير آقايي "مرگ كسب و كار من است "، حبيب دهقان نسب "سفر سرخ "

بهترين بازيگر زن:
ديپلم افتخار: غزل شاكري "آينه‌هاي روبرو "
ديگر نامزدها: ليلا حاتمي "چيزهايي هست كه نمي‌داني "، ماه‌چهره خليلي "پرنده‌باز "، آيلين حسينيان "بي‌انتها "
بهترين دستاورد فني و هنري:
ديپلم افتخار: وحيد نصيريان "قلب سيمرغ "

برگزيدگان بخش مسابقه ويدئوسينما

بهترين فيلم: مهدي كبيري، صدا و سيما مركز بوشهر براي فيلم "همسنگار "
ديگر نامزدها: مجيد اسماعيلي، مجتبي اميني براي فيلم "آفريقا "، مركز سيما فيلم، كيانوش عياري براي فيلم "قصه داود و قمري "
ديپلم افتخار به كودك خردسال هليا خالقي براي ايفاي نقش در فيلم "ماجون "
بهترين كارگردان: هومن سيدي براي فيلم "آفريقا "
ديپلم افتخار: آيدا پناهنده براي فيلم "قصه داود و قمري "
ديگر نامزدها: احسان عبدي‌پور براي فيلم "همسنگار "
بهترين فيلمنامه:
ديپلم افتخار: احمد حامد براي فيلم "فقط بيست "
ديگر نامزدها: پوريا آذربايجاني براي فيلم "عاشقانه‌اي براي سرباز وظيفه رحمت "، آيدا پناهنده و ارسلان اميري براي فيلم "قصه داودو قمري "
بهترين بازيگر نقش اول زن:
ديپلم افتخار: آزاده صمدي براي فيلم "آفريقا "
ديگر نامزدها: هليا خالقي براي فيلم "ماجون "، حديث ميراميني براي فيلم "قصه داود و قمري "
بهترين بازيگر نقش اول مرد:
ديپلم افتخار: حميد باغكي براي فيلم "همسنگار "
ديگر نامزدها: احمد مهران‌فر براي فيلم "عاشقانه‌اي براي سرباز وظيفه رحمت "، هومن سيدي براي فيلم "قصه داود وقمري "
بهترين دستاورد فني و هنري:
ديپلم افتخار: اشكان اشكاني، "سربازان اعدام " (تصويربرداري) و حميد سليماني، "اشلو " (جلوه‌هاي ويژه)
ديگر نامزدها: "همسنگار " (تصويربرداري)، "همسنگار " (طراحي صحنه)، "ماجون " (تصويربرداري)، "همسنگار " (تدوين)

+ نوشته شده توسط Reza.A در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 22:47 |

وقتی صحبت از فیلم و فیلمسازی میشود، پیش از هر چیز این واقعیت در ذهن مخاطب شکل میگیرد که خلق یک اثر در هنر فیلمسازی وابسته به اجزای مختلف و استعدادهای متفاوت است اگرچه کارگردان به عنوان رهبر عمل میکند و اثر به نام او ثبت میشود. هنر هفتم مجموعهیی از هنرها و رشتههای دیگر است که خود بهطور مجرد جایگاهی خاص و تعریفشده دارند، لذا در یک اثر سینمایی باید درست و بهجا استفاده شوند، در غیر این صورت آسیبرسان خواهند بود.

● موسیقی، فرهنگ و سینما

موسیقی هر کشوری باید متناسب با فرهنگ آن کشور طراحی و ساخته شود، بنابراین موسیقی تولیدشده برای فرهنگ غربی در شرق کاربرد مناسبی ندارد. در سازبندیهای موسیقی فیلمهای امروز کشورمان از سازبندیهای غربی مثل سازهای گیتار و انواع پرکاشنها - سازهای ضربی - استفاده میشود و اغلب هم ریشه در سازهای اصیل گذشته مثل رباب که سازی ایرانی است، دارد و یا سازهایی مانند ویولن که غربی است به عنوان یک ساز اصلی ورود پیدا کرده است؛ آنوقت هر قدر هم خط ملودی ایرانی باشد، با ساز غربی صدادهی غربی خواهد داشت و به همین دلیل با ساختار فیلم و فرهنگ ایرانی مطابقت ندارد ضمن این که ملودیهای ساختهشده هم ایرانی نخواهد بود.

اگر کمی تأمل به موسیقی فیلمهای قبل از انقلاب و یا موسیقی دیروز داشته باشیم، درمییابیم که در آن زمان از سازهای آکوستیک - زنده - استفاده میشد و اصالت ملودی و همخوانیاش با سازها کاملاً مشهود بود اما امروزه بهطور کامل از سازهای الکترونیکی استفاده میشود که روح موسیقایی پیشین را ندارد. پیش از انقلاب سنتور نقش اساسی در کار داشت و دیگر سازهای سنتی هم نمود فراوانی داشتند. در واقع موسیقی گذشته بیشتر جنبهی کلاسیک و سنتی داشت اما حال گرایش غربی و پاپ نقش اصلی را در جریان فیلم بر عهده دارد و موسیقی اصیل جایگاهش را از دست داده است به طوری که دیگر آن تأثیر واقعی در روند فیلم القا نمیگردد، برای همین هم کشف تازهیی صورت نمیگیرد و استعداد تازهیی ظهور نمیکند.

از طرفی اغلب فیلمهای ساختهشده از موسیقی انتخابی استفاده میکنند - موسیقیهایی که برای یک حس خاص و ریتم حرکتی فیلم دیگری ساخته شده و فقط بر روی صحنههای آن فیلم مینشیند و به هیچ وجه کاربری بر روی فیلم ساختهشده را ندارد - این نشاندهندهی بیاهمیت شمردن اثر و عدم توجه به کار تولیدشده توسط کارگردان است و گاهی هم عدم شناخت درست از موسیقی موجب این اتفاق میگردد.

در حالی که آخرین مرحلهی تولید یک فیلم ساختن موسیقی آن است و نباید برای تقلیل هزینهها موسیقی را فدا کرد، اغلب دیده میشود که سازندگان فیلم برای موسیقی فیلم در ایران جایگاهی را قایل نیستند، لذا هر آهنگسازی که کار پاپ و موسیقی جاز انجام میدهد آهنگی را با کیبرد مینوازد و بر فیلم میگذارد و یا به این مهم توجه نمیشود که موسیقی فیلم با موسیقی کلامی کاملاً متفاوت است. موسیقی فیلم باید در خدمت کار باشد نه اینکه یک موسیقی با ارکستر نوشته میشود و دهها ساز هم در آن نواخته میشود و کار هم خوب است اما موسیقی فیلم نیست و احساس لازم را به صحنه و شخصیتها در روند داستان نمیدهد، ضمن این که سازبندیهای موسیقی فیلم باید به شخصیتهای اصلی و فرعی بخورد به طوری که مثلاً اگر برای یک شخصیت صدای نی در نظر گرفته میشود بدون حضور شخصیت وقتی صدای نی را میشنویم تأثیر حضور او را در صحنه کاملاً احساس کنیم. در بحث موسیقی فیلم باید آهنگساز یک ملودی مشخص را که با فضای کلی فیلم سازگار است، بسازد و آن را در کل فیلم با سازبندیهای مختلف و تمپوی متفاوت بسط دهد. متأسفانه امروزه ما در یک فیلم سینمایی با انواع و اقسام ملودیهای مختلف روبهرو میشویم که فضای آنها بسیار با هم متفاوت است و به اصطلاح در گوش نمینشینند.

ملودی موسیقی فیلم باید طوری باشد که بیننده پس از اتمام فیلم بتواند آن را زمزمه کند. به نظر من علت اساسی عدم توجه آهنگساز به سازگاری فیلم و آهنگ، مشکلات مالی آهنگسازان و یا ورود افراد نه چندان پخته به این فضاست. ما در خیلی از فیلمهای ساختهشده میبینیم که موسیقی و ملودیها به هم نزدیکاند؛ علت این است که یک آهنگساز همزمان برای سه فیلم آهنگ میسازد و این قطعاً اثر تخریبی خواهد داشت. از کارهای ساختهشدهی بعد از انقلاب میتوان به مجموعههای تلویزیونی «هزاردستان»، «امام علی (ع)» و «کیف انگلیسی» اشاره داشت و فیلمهای قبل از انقلاب هم «قیصر»، «گوزنها»، «سلطان قلبها» و ... که به لحاظ بهکارگیری موسیقی متفاوت بودند. بد نیست به این نکته توجه داشته باشیم که اغلب آهنگسازان موسیقیهای کلامی خوبی را میسازند و زمانی هم که موسیقی فیلم کار میکنند با همان سبک و سیاق موسیقی کلامی عمل میکنند و هنگامی که موسیقی بر روی فیلم گذاشته میشود مخاطب با پخش موسیقی هر آن منتظر خوانندهیی است که بخواند.

● جایگاه موسیقی در فیلم

برای اینکه بدانیم جایگاه موسیقی در فیلم کجاست باید گفت درصحنههایی که حس بازیگر، دیالوگ، نور، گریم، رنگ تصاویر و یا سکوتها حس صحنه را القا نمیکند، یک موسیقی خوب میتواند همهی این کاستیها را جبران کند. در بعضی از کارهای ملودیک و ریتمیک، موسیقی حتی از عوامل اصلی فیلم اهمیت بیشتری دارد.

بسیاری از بازیگرهای مطرح دنیا خودشان آهنگسازان خوبی هستند؛ حتی کارگردانها اغلب اشراف کاملی به موسیقی دارند. موسیقی میتواند لایههای نهفتهی یک فیلم را شفاف سازد. مثلاً بازیگر اصلی نقش «شرلوک هولمز» خود نوازندهی چیرهدست ویولن بود و یا «ویولنزن روی بام» که بازیگر آن با مشخصههای لازم انتخاب گردید واقعاً نوازندهی همان ساز بود و تکنیک گرفتن و زدن ساز را خوب میدانست ولی در فیلمهای ما کسی که اصلاً موسیقی و ساز را نمیشناسد به عنوان بازیگر نقش آهنگساز انتخاب میشود.

یکی دیگر از اساسیترین مشکلات، جدای از بحث موسیقی، تنظیم صدای موسیقی بر روی فیلمهاست به طوری که دیالوگها زیر صدای موسیقی میشوند و البته در موارد دیگر در رابطه با میکسِ افکت و موسیقی که معمولاً بر روی یک باند قرار میگیرند و عدم تجانس و یا ردهبندی درست باعث خستگی وازدگی مخاطب میشود و یا سینک نبودن موسیقی و افکت بر روی صحنهها که در آثار ایرانی از جمله معضلات مشهود است و میطلبد تا بخشهای مختلف به نوعی با هم هماهنگ بوده و یا در کنار هم قرار بگیرند. اگر سهگانهی «کیشلوفسکی» - آبی، قرمز و سفید - را به تکرار دیده باشیم، جدای از فرم موسیقایی بالا، بهخصوص در گونهی «آبی» استفادهی بهجا، حرفهیی و سراسر مداقهی بیننده را با فضای کار گره میزند، سوای آنکه بهطور مجرد هم اثربخشی خود را دارد. آن چه مسلم است، در سینمای ایران خیلی از مباحث نوشتاری، ساختاری و حتی جلوههای ویژه و دیگر فاکتورهای اساسی در کار فیلمسازی جدی تلقی نمیگردد، چرا که بیشترین سهم را به جای اندیشه و واداشتن به تفکر و مفاهیم، جذابیت برای گیشه تسخیر میکند و بیشتر بحث نام و نان در ساخت آثار وجود دارد تا خلق اثری بدیع و کامل. حتی تعداد زیادی از کارگردانان هم که سهم اصلی را در القای مفاهیم و ایجاز در اثر دارند، گاه گرایشهای اقتصادی پیدا میکنند و از مباحث محتوایی به دور میمانند.

این در حالی است که روز به روز شرایط فیلمسازی، سینمای ایران را بیشتر رو به بحران میبرد و از طرفی هم مخاطبان خود را از دست میدهد، لذا برای نجات سینمای وطنی از این سیر نزولی باید با دغدغهی بیشتر و تدقیق کاملتر به تمامی عوامل تشکیلدهندهی یک اثر توجه نمود.

+ نوشته شده توسط Reza.A در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 و ساعت 17:35 |

شانس سياه

فیلم سینمایی شانس سياه(ژانر حادثه ای) به کارگردانی علی حمدی و با بازی مهران رنجبر،رحيم نوروزي و . . .  پس از طی مراحل فیلم برداری برای نمایش در جشنواره فیلم های فجر آماده شد.قابل ذکر است که جشنواره فیلم های فجر  از ۱۶ بهمن ماه آغاز می شود.

خلاصه داستان:

پرويز (مهران رنجبر)، كانتر آژانس هواپيمايي كه عاشق همكارش رويا (سارا منجزي) است،موقع چك كردن حساب بانكياش متوجه ميشود كه يك ميليارد تومان به حسابش ريخته شده است. پرويز به كمك دخترخالهاش مريم (مرجان شكوفكي) كه به پرويز علاقمند است و كارمند بانك ، پي به هويت واريزكننده

پول ميبرد كه پيرزني در خانه سالمندان است و سالهاست آلزايمر گرفته و تاكنون هيچ ملاقات كنندهاي نداشته است. پرويز وسوسه ميشود و ماشين مدل بالايي ميخرد، شب هنگام مردي بنام فربد (رحيم نوروزي) به پرويز زنگ ميزند و خود را پسر پيرزن معرفي ميكند و از او ميخواهد كه كل پول را به حساب مادرش برگرداند، پرويز از فربد وكالتنامه مطالبه ميكند ولي فربد با زرنگي تمام با پرويز به توافق ميرسد كه پرويز در ازاي برداشتن صد ميليون تومان، مابقي را به حساب مادرش برگرداند ، مريم به پرويز ميفهماند كه با يك باند تبهكاري كه از طريق جعل سند زمينهاي مرده، وامهاي كلان از بانكها دريافت ميكنند روبرست و در صورت دستگير شدن فربد، او نيز شريك جرم خواهد بود. پرويز ابتدا تصميم ميگيرد كه ماشين را بفروشد و كل پول را برگرداند ولي در فروش ماشين مشكل دارد، بالاخره ماشين را به قيمت خريد به پدر رويا ميفروشد، در حاليكه فربد او را تهديد به مرگ كرده است، پرويز تصميم ميگيرد كه اين دفعه بر خلاف دفعات قبل از شانسي كه به او رو كرده استفاده كند و كل پول را بالا بكشد و عليرغم ميل مريم، چكي يك ميلياردي به او ميدهد تا بعد از فرار به خارج از كشور، مريم پول را به حساب ارزيش واريز كند، فربد و آدمهايش پرويز را در پاركينگ فرودگاه دستگير ميكنند و با ضرب و شتم به شركت فربد ميبرند، پرويز چك يك ميلياردي به فربد ميدهد ولي حسابش توسط مريم خالي شده است، فربد پرويز را آزار جسمي ميدهد و او را به باغي منتقل ميكند و از مريم ميخواهد كه كل پول را در ساكي بريزد و تنها، شب هنگام به باغ ببرد تا پرويز آزاد شود، مريم به باغ ميرود و پول را به فربد ميدهد و پرويز دستهاي از چك پولها را عليرغم ممانعت مريم از فربد قبول ميكند و از مهلكه خارج ميشوند، روز بعد، پرويز كه به مريم علاقمند شده است در تماس تلفنياش با مريم، از شانسهاي زيادي كه به او رو كرده و اغلب به افتضاح كشيده شده است صحبت ميكند كه . . .

نويسنده و كارگردان: علي حمدي

دستياران كارگردان: مونا غفاري، محسن لركي

مدير تصويربرداري: محمد مجيدي

عكاس: رضا آدينه

صدابرداري: رضا اردلان

تدوين: پويا عزيزپور

موسيقي: غلامرضا صادقي

طراح صحنه و لباس: رحيم صدر

چهرهپردازي: پدرام زرگري

مدير توليد: فرخ روحافزا

منشي صحنه: شيدا يوسفي

جانشين توليد: احسان زهدي نسب

امور مالي: بهروز چاهل

بازيگران: مهران رنجبر،رحيم نوروزي ، مرجان شكوفكي ، سارا منجزي ، امين ايماني ، صديف آرميده و . . .

+ نوشته شده توسط Reza.A در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 و ساعت 15:30 |

هالیوود در دهه نود

 دهه نود، دهه تولید فیلمهای كجلل در هالیوود است و هزینه تولید فیلم ها به بیش از پنجاه میلیون دلار می رسد. طبق آماری كه در سال 1998 ارائه شد، هزینه میانگین تولید در این دهه حدود 53 میلیون دلار بوده است. در حال كه پرفروشترین فیلم ها در این دهه عبور از مرز صد میلیون دلار را تجربه می كردند، با ظهور پدیده ای به نام "تایتانیك" فروش بیش از یك میلیارد دلار نیز كه تا آن زمان از مخیله كسی نمی گذشت، محقق شد. متوسط بهای بلیت در آغاز این دهه ابتدا چهار دلار و بیست و پنج سنت بود و بعدها به پنج دلار رسد. بازاریابی فیلمها در این دهه شكلی بسیار حرفه ای، جدی و نفس گیر یافت. در این دهه بود كه فروش هفته اول فیلمها برای بسیاری از تهیه كنندگان اهمیت ویژه ای پیدا كرد. تبلیغات فیلم در این دهه بسیار اهمیت یافت. به گونه ای كه گاهی هزینه ای برابر تولید فیلم به تبلیغات اختصاص می یافت. نمایش آزمایشی فیام و نیز كارهای روانشناختی در این دوره باب شد. در نمایش آزمایشی تعدادی تماشاگر به طور اتفاقی برای دیدن فیلم دعوت و موظف می شدند بعد از تماشای فیلم نظرات خود را اعلام كنند. بر مبنای نظرات این افراد، تغییراتی در فیلم صورت میگیرد و فیلم به نمایش عمومی در می آید. استفاده از این شیوه بود كه توانست بسیاری از فیلمها را از شكست تجاری نجات دهد. فیلم "عروسی بهترین دوست من" با بازی جولیا رابرتز با استفاده از این ترفند بود كه ابتدا از شكست گریخت و در مرحله بعد به توفیق تجاری دست پیدا كرد.

اعتصابهای سراسری بازیگران و دست اندركاران حرفه ای سینما در اعتراض به سطح دستمزدها در این دهه جدی تر شد. اتحادیه های بزرگی كه صنوف مختلف سینمایی تشكیل داده بودند با دست زدن به اعتصابهای گسترده، راهی برای به كرسی نشاندن خواسته هایشان یافتند. در این دهه بود كه دستمزد عوامل سینما به ویژه ستارگان هالیوود افزایش شدیدی یافت. به گونه ای كه سایر هزینه های تولید به حدی افزایش پیدا كرد كه دیگر ساخت فیلم معمولی به سادگی سال های پیشین امكان پذیر نبود.

در این دهه همچنین ابداع فناوریهای جدید در عرصه سینما گسترش یافت. دیسكهای VCD و DVD جایگزین نوارهای ویدیویی VHS شد. در سال 1990 شركت Kodak دستگاه photo cd player را به بازار عرضه كرد و نیز در سال 1992 فرهنگ بیست جلدی آكسفورد بر روی CD به بازار عرضه شد كه در آن زمان پدیده عجیب و چشمگیری بود. همچنین در سال 1997 DVDها به بازار آمد و امكانات تصویری با كیفیت بهتر و صدای واضح تر را به تماشاگران علاقه مند سینما ارائه كرد.

فیلم "فارست گامپ" به كارگردانی رابرت زمه كیس برای اولین بار از ترفندهای تصویری دیجیتالی استفاده كرد و تام هنكس بازیگر اصلی فیلم را به درون تاریخ برد و برای وی این امكان را فراهم ساخت تا با رئیس جمهور مقتول آمریكا –كندی- دست دهد و با او صحبت كند. لارنس فون تریه در فیلم "شكستن امواج" 1996، از تكنیكهای ویدیویی دیجیتالی استفاده فراوان برد و نشان داد كه از این دستاوردهای فنی میتوان برای دستیابی به اهداف سینمایی هنری بهره گرفت.

"بیمار انگلیسی" 1996، اولین فیلمی بود كه برنده 9 جایزه اسكار شد كه دو عنوان آن مربوط به بهترین تدوین و بهترین صدا بود.

"جرج لوكاس" در فیلم "جنگهای ستارگان" و "تهدید شبح" در سال 1999، شخصیتهایی مانند جارجار بینكس را خلق كرد كه كاملا دیجیتالی بودند.

 

هالیوود در دهه هشتاد

 

جریانات دهه هشتاد در هالیوود در واقع ادامه دهه هفتاد بود. در این دوره بسیاری كه به سینما تازه پا گذاشته بودند به رشد و شكوفایی رسیدند و برخی دوره افول خود را سپری كردند. دهه هشتاد، دهه تولیدات متوسط و سرگرم كننده بود و این گونه از سینما رواج عمده ای یافت. فیلمهای نوجوانانه مانند ماجراهای "بیل و تد" و "رانندگی برای خانم دیزی" نیز در این دوره رواج یافت. در این دوره استفاده از جلوه های ویژه، افزایش قیمت بلیت و هزینه تولید فیلم در هالیوود چشمگیر بود. كارگردانانی چون كاپولا ، اسپیلبرگ ، جرج لوكاس مورد توجه شركتهای هالیوود بودند. فیلمهایی چون "ئی تی" ، "بازگشت جدی" ، "مهاجمین مقبره گمشده" و "بازگشت امپراتوری" محصولات كلانی بودند كه در این دهه شكل گرفتند.

هالیوود در این دهه به جای خطر كردن و تجربه حیطه های جدید، به تولید فیلمهای عظیم روی آورد. در این دهه جنبه جنبه صنعتی سینما بر جنبه هنری آن غلبه یافت و البته هالیوود از جانب تماشاگران پاسخ مثبت دریافت كرد. شایان ذكر است كه از این آثار برخی نیز با شكست روبرو شدند، مانند "دروازه بهشت" به كارگردانی مایكل چیمینو كه در 219 دقیقه و با بودجه ای برابر 44 میلیون دلار تهیه شد و كمتر از 9 میلیون دلار فروش داشت. شركت یونایتد آرتیستز با تهیه این فیلم ورشكسته شد و مجبور شد آن را به شركت مترو گلدین مایر واگذار كند.

در سالهای آغازین دهه هشتاد ، هالیوود بزرگترین ستاره خود، اینگرید برگمن را از دست داد. كارهای ماندگان وی بیشتر متعلق به دهه چهل بود. برگمن با بازیگرانی چون اسپنسر تریسی ، همفری بوگارت ، گری كوپر ، گریگوری پك ، كری گرانت و ... اسفای نقش كرد. وی در پنج فیلم همسرش "رسلینی" به نامهای "استرمبولی" ، "ارث" ، "ژان دارك در آتش" ، "سفر به ایتالیا" و "ترس" بازی كرد.

در دهه هشتاد آثار كم هزینه هالیوود چون "شام با آندره" ساخته لویس مال و "آمادئوس" ساخته میلوش فورمن به نمایش درآمدند. در همین دهه بود كه "ترمیناتور" اثر جیمز كامرون ساخته شد و موج جدیدید در سینمای هالیوود ایجاد كرد و ستاره اتریشی الاصل عضلانی ، آرنولد شواتزینگر را به هالیوود معرفی نمود. "ترمیناتور پدیده ای جذاب بود كه به ویژه همچنان در ایران زنده است. "بتمن" ساخته تیم برتون كه همچنان دنباله های آن ساخته میشود، از جمله پدیده های دهه هشتاد به شمار می رود.

 

هالیوود در دهه هفتاد

 

هالیوود در شرایطی از دهه شصت عبور كرد كه آغاز دهه هفتاد چندان خوشایند نبود اا در ادامه توانست به یكی از پربارترین دوران خود دست یابد. این دهه بیش از آنكه دهه كارگردانان جوان باشد، دوره تثبیت فرمولهای موفقیت آمیز ساختن اكشنهای جوان پسند بود. بحران اقتصادی دهه پنجاه و شصت با آثار پر فروشی چون "آرواره ها" ساخته اسپیلبرگ و "جنگ ستارگان" ساخته جرج لوكاس بسیاری از ناكامیها را پوشش داد. این دو فیلم اولین آثار سینمایی بودند كه به فروش بالای صد میلیون دلار دست یافتند. هزینه تولید "آرواره ها" 9 میلیون دلار بود. این فیلم بر اساس كتابی از "پیتر بنچلی" توسط "ریچارد زانوك" و "دیوید براون" تهیه گردید.

متوسط هزینه تولید در این دوره بالغ بر پنج میلیون دلار بود كه در دهه هشتاد به دو برابر افزایش یافت. در دهه هفتاد برخی شركتها برای تامین هزینه مالی و نجات از ورشكستگی بسیاری از تجهیزات خود را فروختند و به عرصه هتل داری و كازینو وارد شدند.

در دهه هفتاد مجلات سینمایی كه به نقد شیوه بازیگران و آثار كارگردانان می پرداختند، پا به عرصه نشر گذاشتند كه مجلاتی چون Life magazine و People از آن جمله است.

در همین دهه بود كه ویدیو پدید آمد و به سرعت گسترش یافت. شركت پارامونت اولین شركت هالیوودی بود كه آثار خود را در قطع "بتا ماكس" عرضه كرد. هالیوود كم كم به تعامل بهتری با تلویزیون پرداخت و تبلیغات فیلمهای خود را از تلویزیون پخش می كرد.

اولین تبلیغ پخش شده سینمایی در تلویزیون متعلق به "آرواره ها" بود. هالیوود با در نظر گرفتن برنامه های تلویزیون نمایش فیلمهای جدید را به آخر هفته منتقل كرد و در این دهه ستارگانی چون "آل پاچینو" ، "رابرت دنیرو" ، "داتسن هافمن" به اوج شكوفایی خود رسیدند. "آل پاچینو" متولد 1940 در دقشهای متفاوت و متنوع خود، شیوه منحصر بفردی دارد كه مبتنی بر كند و كاو و بررسی مداوم روح و وروان پیچیده شخصیتهاست. او در اجرای نقشهای متفاوت سرآمد است. بازی در فیلمهای "صورت زخمی" ، "برایان و پالما" ، "پدر خوانده" و... از نقشهای به یاد ماندی وی است.

"رابرت دنیرو" از دیگر بازیگران معروف این دهه است كه به اندازه خود سینما اهمیت دارد وی در سال 1943 متولد شد. دنیرو به حدی لاغر بود كه دوستان دوران كودكی، وی را "بابی شیربرنج" می خواندند. وی بعد از بازی در فیلم "كوچه های پایین شهر" اثر اسكورسیزی، به محبوبیت رسید. او در بسیاری از آثار اسكورسیزی چون "كازینو" ، "دوستان خوب" ، "راننده تاكسی" و ... بازی كرده است.

در این دهه آثاری انتقادی در خصوص جنگ ویتنام مانند : "اینك آخرالزمان" اثر كاپولا كه بر اساس رمانی معروف از "جوزف كنراد" به نام "در قلب تاریكی" بود ساخته شد.

 

هالیوود در دهه شصت

 

دهه شصت میلادی با تغییرات چشمگیر در عرصه سینما همراه بود. در این دهه، سرگرمی سازی ، مدهای گوناگون، موسقی راك اندرول و تغییرات اجتماعی چشمگیر بود. دوران گذر از ارزشهای فرهنگی و اجتماعی از یك سو و افزایش حقوق شهروندی از سوی دیگر، بر جنبه اجتماعی سینما تاثیر می نهادند. همچنین با آغاز دهه شصت ، نقش تلویزیون در زندگی آمریكاییها پر رنگ تر شد و ساخت سریالهای چندین قسمتی تلویزیون با حضور ستارگان سینما رونق یافت. به عنوان مثال فیلمهای "تسخیر شده عشق" با بازی لانا ترنر و "چگونه با یك میلیونر ازدواج كنیم" از شبكه های مختلف تلویزیونی به نمایش درآمدند و با استقبال روبرو شدند.

در دهه شصت مشكلات اقتصادی گریبانگیر سینما نیز شد. بیشتر شركت ها به طور مستقل روی طرحهای سینمایی یا تلویزیونی سرمایه گذاری می كردند. بسیاری دیگر نیز به علت وجود مشكلات مختلف كار سینما  را كنار گذاشتند. برخی شركتهای فیلمسازی برای رهایی از مخارج سنگین تولید به مكان های دور دست و كشورهای اروپایی پناه بردند. بد نیست بدانید كه تا نیمه دهه شصت ، متوسط بهای بلیت سینما از یك دلار كمتر بود، در حالیكه بودجه متوسط تولید یك فیلم بلند سینمایی از مرز نیم میلیون دلار فراتر می رفت.

از دیگر تحولات این دهه، رخت بربستن سیستم ستاره سالاری از استودیوهای هالیوودی بود. در این دهه، بسیاری از ستارگان سینما و فیلمسازان نسل اول مرده و یا باز نشسته شده بودند. شرایط سخت اقتصادی سبب شد كه برخی شركتهای بزرگ تولید فیلم مانند "VA" و "هال روچ" مجبور به فروش زمینهای استودیوی خود در هالیوود شوند. به این ترتیب ، ساخت بوتیكهای مجلل و فروشگاههای لوكس در هالیوود بیش از پیش رونق گرفت. برخی دیگر از شركت های فیلمسازی مجبور به فروش یادگارهای با ارزش دوران طلایی خود شدند. به عنوان نمونه، شركت متروگلدوین در سال 1970 بسیاری وسایل صحنه و تجهیزات فیلمهای معروف خود را به مزایده گذاشت كه در بین آنها كفشهای معروف جودی گارلند در فیلم "جادوگر شهر از" هم به چشم می خورد. در همین دهه بود كه شركت های معروف فیلمسازی به ساخت وطراحی پاركهای تفریحی و اجرای تورهای جهانگردی در حوزه فعالیتهای استودیویی خود مشغول شدند.مهمترین فاجعه سینمایی دهه شصت، ساخته شدن فیلم "كلئوپاترا" توسط جوزف ال منكیه ویچ بود. فیلم محصول سال 1963 بود و هزینه تولید آن بالغ بر 44 میلیون دلار شد. این رقم در آن زمان ركوردی دست نیافتنی محسوب می شد. بازیگران اصلی فیلم "تیم برتون" و "الیزابت تیلور" بودند. تیلور برای بازی در این فیلم یك میلیون دلار دستمزد گرفت و به همین مقدار هزینه چهره و لباس آرایی وی شد.

در این دهه همچنین گونه ای آثار سینمایی ، معروف به فیلمهای "سینك آشپزخانه" تولید می شدند. علت ناگذاری این آثار به خاطر استفاده از كلمات ركیك و پایبندی به سبك رئالیسم اجتماعی و درونمایه ای سیاه و غمبار بود.

هالیوود در دهه پنجاه

 

با پایان دهه چهل ، سینما به شدت دگرگون شد. ارتقاء سطح رفاه و افزایش اوقات فراغت ، مهمترین ویژگی این دوره است. وجدان عمومی خسته از جنگ، در پی آسوده خاطر شدن از مصائب آن، نیاز به رویاهای دلنشین داشت و هالیوود پاسخگوی این نیاز بود. در این دهه ، در وضعیت عمومی اروپا و آمریكا تحولات بزرگ و جدی رخ داد : دو كشور بزرگ آلمان و ایتالیا به شدت در جنگ آسیب دیده بودند، ارزشهای اجتماعی طبقه متوسط تغییر كرده بود، موسیقی جاز همه گیر شده بود و هنر انتزاعی گسترش یافته بود. این رویدادها ، با فراگیر شدن تلویزیون ، ابداع كارتهای اعتباری ، پدیده ها ، افزایش فراوان سینما و ... نیز مقارن شد. این پدیده ها ، از جمله تحولات عمده اجتماعی آمریكا و اروپا بود. در این سالها بیشترین تعداد سینماروها را جوانان تشكیل می دادند. با پایان گرفتن جنگ، ساختارهای سینمایی دوران سابق دیگر جذابیتی برای تماشاگران نداشت. جوانان از چهره های مرد و زن قهرمان دلزده بودند و بیشتر به دنبال چهره های ضد قهرمان شورشی بودند تا پاسخی به درون پر التهاب خود داده باشند. در این شرایط بود كه ستارگانی چون جیمز دین ، پل نیومن ، مارلون براندو ، اوا گاردنر ، مولین مونرو و كیم نواك به عنوان ستارگان ماندگار سینما مطرح شدند.

یكی از بازیگران اسطوره های این دوره "مرلین مونرو" بود كه او هم با مرگ زودهنگامش به رازآلودترین بازیگر تاریخ سینما تبدیل شد. وی در سال 1926 متولد شد و در سال 1962 درگذشت. مونرو هنوز هم پس از سه دهه از مرگش ، الهام بخش بازیگران زن سینماست. او در سالهای اوج شهرت، به افسردگی شدیدی دچار شد. روابط وی با گروههای گانگستری و تبهكار همچنان زندگی و مرگ او را در هاله ای از ابهام قرار می دهد. علاوه بر این، روابط وی با سیاستمداران بزرگ آن دوره هم در مرگ زود هنگامش نه تنها بی تاثیر نبوده  بلكه بسیار قابل تامل است.

براندو در 1924 متولد شد و در دهه پنجاه بود كه به مشهورترین بازیگر سینما بدل شد. وی با بازی در فیلمهایی چون "اتوبوسی به نام هوس" و " در بارانداز" چهره ای دست نیافتنی بدل شد و در ادامه مسیر بازیگری در آثار جاودانه ای چون "اینك آخرالزمان" و "پدرخوانده" بازی كرد. از دیگر تحولات شگرف دهه پنجاه، دگرگونی در عرصه موسیقی و اوج گیری سبك راك اند رول بود كه در سینما نیز تاثیری عمیق بر جای گذاشت.

دهه پنجاه به تعبیری دهه ستاره هاست، الویس پرسلی كه مربوط به دنیای موسیقی بود، با حضور در فسلم "بعدا دوستم داشته باش" به محبوبیت و شهرتی دست نایافتنی رسید. او در فیلمهایی چون "جیل هاوس راك" ، "عاشق تو" ، "سلطان كرویل" و ... حضوری تاثیر گذار داشت. وی در دهه هفتاد دوباره به دنیای موسیقی بازگشت. یكی از اتفاقات سینمایی دهه پنجاه، رواج فیلمسازی كم هزینه و نمایش فیلم در سالنهای كوچك بود. راجر كورمن ، جین فاولرو و ادوود از این دسته فیلمسازان هستند.

هالیوود در دهه چهل

 

سینمای دهه چهل تحت تاثیر جنگ جهانی بود. این جنگ نه تنها اروپا كه سرتاسر جهان را دستخوش تغییرات جدی كرد. بنابراین سینمای اروپا در طول جنگ به شدت منفعل شد و تقریبا ساختارهای تولید آن از بین رفت. این در شرایطی بود كه هالیوود با توجه به موقعیت جغرافیایی اش كه آن را از جنگ و تبعات آن دور می ساخت ، در جهان نقش محوری و كلیدی پیدا كرد. تولیدات هالیوود طی سالهای 1943 تا 1946 به بالاترین میزان خود رسید. در واقع ، سال 1946 سالی بود كه هالیوود با سرازیر شدن تماشاگران سرتاسر جهان برای دیدن فیلمهای این شهرك سینمایی ، پر رونق ترین و پر سودترین سال خود را تجربه كرد.

از آغازین سالهای دهه چهل كه دنیا به سمت نظامی گری خیز برداشته بود ، سینما نیز به عنوان پدیده ای اجتماعی نسبت به این واقعه واكنش نشان داد و انبوه فیلمهای جنگی و نظامی ، خط تولید سینمای هالیوود را تسخیر كرد. نقش سینما در جنگ صرفا تولید آثاری نبود كه به تقویت روحیه سربازان و نظامیان بینجامد، بلكه بسیاری از دست اندركاران سینما به جبهه های جنگ پا گذاشتند و درگیر تولید آثار مستند و گزارشهای جنگی شدند.

ستارگان هالیوود باشگاهی برای بازسازی روانی و روحی سربازان درگیر جنگ تاسیس كردند. ستارگانی چون مالت دیویس و جان گارفیلد فعالترین عوامل سینما در این عرصه بودند. بسیاری از ستارگان نیز در پشت جبهه به كارهای پشتیبانی پرداختند. افرادی چون ، كلارك گیبل ، جیمز استوارت ، ویلیام وایلر و فرانك كاپرا به جبهه رفتند و یا برای انجام خدمت سربازی فرا خوانده شدند. در طول این دوران ، بازیگران مرد كمتر در دسترس بودند و به همین دلیل ، بازیگران زن حضور پررنگ نری در فیلمها پیدا كردند. فیلمهای این دوره ، معمولا سر صحنه فیلمبرداری می شد. طی سالهای جنگ ، ستارگان خاصی به سینما عرضه شدند كه بازیگرانی چون : پاول جانسون ، آلن لد ، بتی گرابل و ریتا هیورث از آن جمله اند. بتی گرابل در آغاز دهه چهل با شركت قرن بیستم قرارداد بست و به سرعت تبدیل به یكی از ستارگان سرشناس این شركت شد. بسیری از فیلمسازان برجسته هالیوود مانند جان فورد ، فرانك كاپرا ، جان هیوستن و ویلیام وایلر مستندهایی درباره جنگ ساختند.

ی شك فیلم "كازابلانكا" 1942 یكی از آثار مهم و تاثیرگذار آن دوران است. داستان فیلم به روابط یك زوج می پردازد كه در جریان جنگ شكل می گیرد. بوگارت در این فیلم صاحب باشگاهی تفریحی است. او فردی زیرك و دارای ویژگی های منحصر بفرد است. بوگارت با بازی در این نقش ، یكی ازنقشهای ماندگار سراسر تاریخ بازیگری اش را ایفا كرد. برگمن نیز با چهره معصوم خاص خود بار عاطفی فیلم را دو چندان كرد.

"سرهنگ پورگ" به كارگردانی هوارد هاكس یكی از آثار است كه به وجه حماسی جنگ می پردازد. فیلم ، قصه جوانی روستایی را روایت می كند كه در جبهه به فداكاری های مهمی دست زده است و بعدها به نمادی ملی تبدیل می شود.

جهت گیری مراسم اسكار حمایت از فیلمهایی بود كه به جنگ می پرداختند. فیلمهایی چون "بهترین سالهای زندگی ما" به كارگردانی ویلیام وایلر كه فیلم سال لقب گرفت. هالیوود نقش برجسته ای در برانگیختن مردم علیه نازیسم در طول جنگ داشت، به گونه ای كه علی رغم جدایی اقلیمی آمریكا از منطقه درگیر جنگ ، مردم متقاعد شده بودند كه بایدبا نازیسم درگیر شد و حتی هزینه های آن را پرداخت.

 

هالیوود در دهه سی

 

دهه سی آكنده از اتفاقات و رویدادهای مهم سینمایی بود. رویدادهایی كه هر كدام كمك موثری نمودند تا سینما راه خود را مصمم تر تداوم بخشد.

در دهه 30، تقریبا همه فیلمها از عنصر صدا استفاده می كردند و دیگر كمتر كارگردانی حاضر می شد فیلمش را به صورت صامت بسازد. با پر رنگ شدن نقش صدا در آثار سینمایی، بازیگران تئاتر نیز جذب سینما شدند. زیرا اكثر آنها ضمن داشتن صدایی دلنشین، از فن بیان قوی نیز برخوردار بودند. در این دهه حضور بازیگرانی چون كلارك گیبل، بت دیویس ، همفری بوگارت و اسپنسر تریسی در سینما تثبیت شد. اسپنسر تریسی و همسرش كاترین هیپورن از زوجهای صمیمی و مطرح سینما در این دهه بودند. آنها نه تنها در عرصه سینما بلكه در زندگی خصوصی نیز با عشق و احترام متقابل با هم زندگی می كردند. بازیهای به یاد ماندنی تریسی در فیلمهایی چون "دنده آدم" و "روز بد در بلك راك" جز كلاسیكهای تاریخ سینماست. تریسی پس از شصت و هفت سال زندگی موفق و پر بار در سال 1967 درگذشت.

یكی دیگر از بازیگران مطرح این دوره، بت دیویس است. وی در سال 1908 متولد شد و در سال 1989 درگذشت. او اولین بازیگر زن هالیوودی بود كه چهره ای خشك و خشن از خود ارائه كرد. وی همواره با مسئولان و مدیران شركتها در ستیز بود و تلاش می كرد زیر بار شرایط و خواسته های آنها نرود. بت دیویس هر چند لقب "جوجه اردك زشت هالیوود" را از آن خود كرد اما با بازی در فیلمی همچون " همه چیز درباره ایو" ساخته جوزف منكیه ویچ، قابلیتهای فراوان خود را به اثبات رساند.

ار دهه سی، گونه فیلم موزیكال آغاز شد. فیلم موزیكال ریشه در فرهنگ نمایشی مردمان اروپا و مهجران اصلی قاره آمریكا داشت. اولین اثر موزیكالی كه توانست نقشی جریان ساز در دهه سی ایفا كند، فیلم "پرواز به ریو" نام داشت. در این فیلم "فرد استر و جینجر راجرز" ایفای نقش می كردند. استر و راجرز به سرعت مبدل به یكی از زوجهای جاودانه تاریخ سینما شدند. فیلم "كلاه بلند" مهمترین كار مشترك این دو بود. از جمله فیلمهای موزیكال ماندگار سینمای جهان می توان به "مرا در سنت لوئیس ملاقات كن" به كارگردانی وینست مینه لی ، "بانوی زیبای من" به كارگردانی جرج كیوكر . "آواز در باران" به كارگردانی جیم كلی و استانلی دامن اشاره كرد.

در این دهه دیگر سینما به عنوان هنر و صنعتی قابل قبول جایگاه خود را تثبیت كرده بود. با تولید انبوه در آمریكا و كشورهای دیگرف ضرورت برگزاری جشن سینمایی یا جشنواره فیلم احساس شد. جشنواره سینمایی هالیوود در قالب مراسم اهدای جوایز اسكار، به عنوان مهمترین اتفاق سینمایی عظیم و تاثیرگذار، در سال 1927 پایه ریزی شد. اولین دوره اهدای جایزه به همراه تندیس اسكار در سال 1929 برگزار شد. جایزه سینمایی آكادمی علوم و هنر امریكا كه به طور كلی به جایزه اسكار معروف شد، قدیمی ترین، بزرگترین و مهمترین جایزه سینمایی جهان تلقی می شود. برندگان جوایز اسكار توسط هیات داوارن انبوهی متشكل از هزاران نفر از اعضای آكادمی علوم و هنر آمریكا كه غیرانتفاعی است، تعیین و در مقر اصلی آن كه در بورلی هیلز قرار دارد اهدا می شود.
+ نوشته شده توسط Reza.A در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 و ساعت 14:29 |

معانی لغوی خجالت:

شرم ، شرمساری ، شرمندگی (طبق لغت نامه دهخدا).

و در اصطلاح یعنی وضعیت عدم آرامش در حضور جمع .

معانی لغوی شرم:

حیا ، انفعال ، آزرم ، عیب ، عار (طبق لغت نامه دهخدا) .

خجالت پیامد کمرویی است و هنگامی بروز می شود که شخص در جمعی حاضر شود . البته شرم تا حدودی با خجالت فرق دارد اگر چه در بالا جزء معانی خجالت آورده شده است . شرم همیشه بد نیست ، مومنان واقعی از انجام گناه در پیشگاه خدا شرم دارند ، ما از بیان بعضی از لغات شرم می کنیم و ...

شرم خدا آفرین بر دل او غالب است

شرم نکو خصلتی ست در ملک محتشم (منوچهری)

شرم از اثر عقل و دین است

دین نیست ترا گر ترا حیا نیست (ناصر خسرو)

خداوند رای و خداوند شرم

سخن گفتن خوب و آواز نرم (فردوسی)

از طرفی هرگاه شخص شرم نداشته باشد این می شود که شاعر می گوید:

کسی کش بود دیده از شرم پاک

ز هر زشت گفتن نیایدش باک

ز شرم ار با فرشته همنشینی

ز بی شرمی تو با دیوان قرینی (ناصر خسرو)

طبق اشعاری که در بالا آورده ام تا حدودی حد و مرز شرم و خجالت مشخص شده است مخصوصا شعر آخر ناصر خسرو که می گوید کسی که شرم دارد صفات او نیکوست و با فرشتگان همنشین است و کسی که بی شرم است چون صفات اخلاقی اش زشت است با دیوان همنشین است.

اما در جامعه کنونی ما خجالت چیز خوبی نیست . چون خجالتی بودن با یک ناتوانی از کنار آمدن با زندگی اجتماعی و خانوادگی و حرفه ای مشخص می شود . و یک فرد با انطباق خویش در شرایطی که به نظرش خطرناک می آید عاجز می شود . فرد خجالتی از حضور داشتن در جمع وحشت دارد و همواره با دلایل گوناگون خود را از جمع کنار می کشد . فرد خجالتی همیشه از چیزی می ترسد و همین ترس باعث می شود تا نتواند در جمع حاضر شود

 

 



نشانه های خجالت

1- تنگی نفس

2- خشک شدن بزاق دهان

3- سفت شدن عضلات بدن

4- سرخ شدن یا رنگ پریدگی

حدیث ار کند با تو از شرم گردد

دو رخسار او چون گل ارغوانی (فرخی)

5- خشم از خود

6- تشدید ضربان قلب

7- بی تصمیمی و افسردگی

8- بریده بریده سخن گفتن

و ...

علت خجالت کشیدن:

1- احساس حقارت

2- عزت نفس پایین

3- عدم انطباق خود با محیط

4- احساس نا امنی و عدم اعتماد

5- احساس خود کم بینی

6- دلایل ژنتیکی و ارثی


روش های مقابله با خجالت:

1-عقاید و باورهای غلط را تصحیح کنیم

2- خود آگاهی، هنگامی که ما توانایی های خود را شناخته و تصویر خود واقع بینانه ای نسبت خود داشته باشیم نقاط قوت خود را شناخته و همچنین نقاط ضعف خود را می شناسیم و در جهت تقویت و جبران آنها می کوشیم

3- نان به نرخ روز خوردن و در حال زندگی کردن ،

4- تلقین به عنوان آخرین راه حل

شیوه‌های مقابله با خجالت


خجالتی بودن هم یک بیماری است اما هر بیماری‌ای درمان دارد

به یک مهمانی دعوت شده‌ای، نمی‌دانی بروی یا نه. با اصرار دیگران می‌روی. وارد مهمانی که می‌شوی، احساس بدی به تو دست می‌دهد؛ قلبت تندتر می‌زند، دهانت خشک می‌شود و نمی‌دانی چطور رفتار کنی. فکر می‌کنی اگر چیزی بگویی، مسخره به نظر می‌رسد. دوست داری هر چه زودتر مهمانی تمام شود. بالاخره مهمانی تمام می‌شود و تو حتی یک دوست جدید هم پیدا نکرده‌ای؛ فقط چون خجالتی هستی.

خجالتی بودن یا همان چیزی که باعث می‌شود شما در ارتباط برقرار کردن با دیگران راحت نباشید، تنها یک احساس است؛ احساسی که تنها در درون شما وجود دارد و فقط خود شما آن را می‌فهمید. برخی مردم خجالتی بودن را با ترس از اجتماع یا بیماری فوبیا یکی می‌دانند، در حالی که این دو با هم فرق می‌کند؛ در بیماری ترس از اجتماع، فرد نسبت به تمام فعالیت‌های اجتماعی دچار ترس و نگرانی می‌شود، در صورتی که فرد خجالتی تنها در شرایطی خاص، نگرانی و اضطراب را تجربه می‌‌کند.

کودکی و شکل‌گیری خجالت

با رشد کودک و بیشتر شدن تجربه‌ها و فعالیت‌های اجتماعی، فرد در برخی شرایط خاص در مواجهه با افراد غریبه یا وارد شدن به محیطی ناآشنا، خجالت را تجربه می‌کند. هر خانواده‌ای براساس فرهنگ، مهارت و سطح دانش و آگاهی‌های خود درباره تربیت کودک، با این وضعیت برخورد می‌کند. چگونگی این برخورد در از بین رفتن یا ماندگار شدن این حس، تاثیر زیادی خواهد داشت. تمسخر، تحقیر یا شماتت کردن کودک در شرایطی که نسبت به یک وضعیت خاص خجولانه رفتار می‌کند، باعث می‌شود احساس خجالت به عنوان یک صفت دائمی ‌او باقی بماند.

دلیل خجالت کشیدن چیست؟

عده‌ای از متخصصان معتقدند خجالتی بودن علاوه بر نحوه تربیت، زمینه ژنتیک نیز دارد. این متخصصان، تربیت درست و افزایش مهارت‌های زندگی در از بین رفتن این حس در افراد را بسیار مؤثر می‌دانند. بررسی‌ها نشان داده است آدم‌های خجالتی از اعتماد به نفس پایینی برخوردارند و به خاطر همین موضوع، فکر می‌کنند اگر در یک جمع صحبت کنند، مورد تمسخر قرار می‌گیرند یا کسی به صحبت‌های آنها توجه نمی‌کند. این دو عامل ( اعتماد به نفس پایین و خجالتی بودن) به طور مداوم در حال تقویت یکدیگر هستند به طوری که اگر فرد به فکر برطرف کردن مشکل خود نباشد، در آینده مشکلات زیادی را تجربه خواهد کرد. همچنین برخلاف تصور همگانی که افراد خجالتی را افرادی درون‌گرا می‌دانند، بسیاری از افراد برون‌گرا هم خجالتی‌ هستند. بسیاری از افراد مشهور مانند هنرمندان، بازیگران سینما، دانشمندان و حتی سیاستمداران هم خجالتی بوده یا هستند. این افراد وقتی در قالب شغل خود قرار می‌گیرند، مطابق با آن ایفای نقش می‌کنند اما به محض آنکه به شرایط غیرشغلی برمی‌گردند، تبدیل می‌شوند به آدم‌هایی بسیار خجالتی و معذب!

خجالت و دیدگاه‌های فرهنگی

خجالتی بودن نزد افراد، خانواده‌ها، جوامع و فرهنگ‌های مختلف، معانی متفاوتی دارد. به عبارتی، بعضی‌ها فرد کم‌رو را فردی ساکت، مؤدب و محترم، مطیع و حرف‌گوش‌کن می‌دانند. در برخی فرهنگ‌ها، خجالتی بودن را برای دختران امری عادی و صفتی مثبت به حساب می‌آورند؛ در حالی که ممکن است این ویژگی را برای پسرها ناپسند بدانند. اما واقعیت این است که خجالتی بودن، یک معلولیت اجتماعی است.
این ویژگی می‌تواند مانع رشد مطلوب شخصیت افراد شود و برای هر دو جنس - پسر و دختر - نامطلوب است و باعث ایجاد مشکلات زیادی به‌خصوص در بزرگسالی و زندگی‌های مشترک می‌شود.

درصد فراوانی افراد خجالتی

تحقیقات نشان می‌دهد اکثر افراد در موقعیت‌های مختلف، کمی ‌خجالتی می‌شوند. مثلا 75 درصد از مردم، هنگام مواجهه با یک جمع غریبه و مقتدر که ملزم به پاسخگویی به سؤالات آنها نیز باشند، احساس خجالت می‌کنند. 70 درصد از افراد هنگام حضور در جمع بزرگی از افراد غریبه، خجالتی برخورد می‌کنند. 64 درصد افراد نیز هنگامی‌که با جنس مخالف روبه‌رو یا هم صحبت می‌شوند، دچار احساس خجالت می‌شوند. همچنین حس خجالت در 58 درصد از افرادی که با جمعی دارای موقعیت اجتماعی یا تحصیلات بالاتر مواجه می‌شوند، به وجود می‌آید. می‌بینید؟ اگر شما هم خجالتی هستید، امیدوار باشید! چندان تنها نیستند.

نشانه‌های خجالتی بودن

افراد خجالتی نشانه‌هایی دارند که می‌توان آنها را در چند گروه تقسیم‌بندی کرد؛ برخی روان‌تنی هستند، برخی روان‌حرکتی و برخی نشانه‌ها نیز در سبک زندگی آنهاست و بلافاصله نمی‌توان آنها را تشخیص داد؛ مگر با زیر نظر گرفتن رفتارها و عادات فرد.

علائم روان تنی خجالت

افزایش ضربان قلب، سرخ شدن صورت، اختلال در تنفس، تنش عضلانی، لرزیدن صدا یا تغییر در تن آن، لرزیدن دست‌ها، پاها و لب‌ها، عرق کردن شدید.

علائم دیگر
فرار کردن از جمع غریبه‌ها، کم حرف بودن، عبوس بودن و کمتر لبخند زدن، عدم برقراری ارتباط بصری مستمر و طبیعی با دیگران، عدم برخورداری از روابط دوستانه، شخصیتی انفعالی داشتن، بیزاری از دعوت کردن و دعوت شدن به مهمانی‌ها و مجالس، تمایل به سر و کار داشتن بیشتر با کتاب و اشیا و لوازم مختلف به جای آدم‌ها، شنونده بودن صرف، تأیید کردن هر چیزی بدون بحث و جدل در مورد آن، ترس از مخالفت با نظرات دیگران یا بیان نقطه‌نظرات خود، ترس دائمی ‌از مورد تمسخر قرار گرفتن.

راه‌های مقابله با خجالتی بودن

قبل از وارد شدن به یک جمع، اطلاعاتی در مورد آن جمع به دست آورید و درباره چیزهایی که می‌خواهید یا می‌شود در آنجا مطرح کرد، فکر کنید.
معاشرت خود را با دیگران بیشتر کنید؛ از جمع‌های دوستانه کوچک شروع کنید، به سؤالات‌شان جواب دهید و از آنها درباره خودشان، آرزوهایشان، اهداف‌شان یا موضوعات دیگر سؤال کنید.
صحبت کردن در جمع را یاد بگیرید. اگر از حرف زدن در جمع می‌ترسید، در کلاس‌هایی که به همین منظور برگزار می‌شود، ثبت‌نام کنید.
اگر خجالتی بودن، خیلی شما را آزار می‌دهد، به یک مشاور یا روان‌شناس مراجعه کنید.
تا حد ممکن از انزوا و گوشه‌گیری دوری کنید. اگر چند نفری دوروبرتان هستند، کتاب خواندن را کنار بگذارید و سر صحبت را با آنها باز کنید.
اگر به خاطر لهجه، صدا، بوی دهان یا نوع دندان‌هایتان از جمع گریزان هستید، چرا فکری به حال اصلاح اینها نمی‌کنید؟
در جمع‌ها کاری کنید که کسل، خسته و بی‌حوصله به نظر نیایید.
به یاد داشته باشید راه مقابله با خجالت این است که به چیزهای دیگری تمرکز کنید؛ مانند فکر کردن و تصور اینکه چطور می‌شود از اتفاقات اجتماعی لذت برد.
از طرد شدن یا شکست خوردن، نترسید. قهرمانان ورزشی نیز با وجود احتمال شکست، باز هم به مبارزه و رقابت می‌پردازند؛ اما تقریبا همه آنها برای برد به میدان می‌روند و هیچ‌گاه از شکست حرف نمی‌زنند.
کم‌رویی، تـردید و دودلی هنگامی ‌رخ می‌دهد که شما به عیوب و نقایص خود فکر می‌کنید. افکـارتـان را متوجه شخصی کنید که در حال گفت‌وگو با او هستید. در این حالت، هم شما اضطراب خود را از خاطر خواهید برد و هم طرف مقابل از توجه شما خوشحال خواهد شد.
همه‌چیز را به خودتان نگیرید. نباید هر چیزی مانند شوخی و طعنه را به عنوان توهین تلقی کنید. مردم اغلب چیزهایی را می‌گویند که هیچ مقصود و منظوری از آن ندارند؛ هر چند گاهی اوقات مردم نـظـرات نابجا و بی‌موردی می‌دهند؛ در این صورت، قاطعانه از خودتان دفاع کنید.
توقعتان را کم کنید. بنا نیست در پایان یک گفت‌و‌گو، شما افراد را کاملا مجذوب خود کرده باشید. همین که همه از هم‌صحبتی یکدیگر لذت برده باشید، کافی است. باور کنید!
هول نکنید. آدم‌های روبه‌روی شما هر چقدر هم که مهم باشند، آدم هستند؛ آنها هم معایب و مشکلات و ضعف‌های خودشان را دارند؛ عین شما! شاید هم مثل خود شما دارند سعی می‌کنند کسی متوجه نشود چقدر خجالتی هستند!

مقابله با کم‌رویی و خجالت
آدمی، موجودی اجتماعی و نیازمند ارتباط با دیگران است. خجالت و کم‏رویی، آفتی است که آدمی را از کاروان رو به تعالی و ترقّی باز می‏دارد و به قابلیت‏های نهفته، فرصت بروز نمی‏دهد و توان‏ها و استعدادها را سرکوب و نابود می‏سازد. از دیدگاه روان‌شناختی، کم‏رویی، توجهی غیرعادی و اضطراب‌آلود به خویشتن است که در یک یا چند موقعیت اجتماعی، تجلّی می‏کند و فرد را در انواع تنش‏های روانی، شرایط نامناسب عاطفی و شناختی و نابسامانی‏های جسمی و زیستی، فرو می‏برد و موجب بروز رفتارهای خام و نسنجیده و واکنش‏های نامناسب می‏گردد. این پدیده، با توجّه به ضعف و شدتش، انواع پیامدهای زیستی و روانی - مانند تشدید ضربان قلب، تغییر رنگ چهره، اختلال در تنفس، لرزش بدن و دستان، تغییر درجه صدا، لکنت زبان، خشکی دهان، انزواطلبی، عدم پذیرش، فرار از فعالیت‏ها، عدم دفاع از خود، افت شخصیت، رکود علمی، مشکل دوست‏یابی و حتّی جهالت و نادانی – را به دنبال می‏آورد.

بنابراین، خجالت، افزون بر این که انسان را از فعالیت‏های فردی باز می‏دارد و زندگی شخصی را فلج می‏کند، زمینه فعالیت‏های اجتماعی را نیز نابود می‏سازد و اندک اندک، سلامت جسم و بهداشت روان را در معرض تهدید قرار می‏دهد؛ همان‏گونه که به درستی تشخیص داده و اقدام کرده‏اید، با تصمیمی جدّی و همتی بلند، به مبارزه با خجالت و کم‌رویی بپردازید؛ تصمیمی جدی بگیرید و با تکیه بر توانمندی واقعی خود، توان خدادادی و استعداد نهفته وجودتان را هر چه زودتر، از چنگال غول خیالی عجز و بی‏کفایتی رهایی بخشید.

همان گونه که می‏دانید و گاهی تجربه کرده‏اید، خجالت و کم‌رویی، هرگز با ناتوانی برابر نیست و خجالتی بودن، به معنای ناتوان شمردن خویش است و نه ناتوان بودن.

از سوی دیگر، بیشتر صاحب‌نظران معتقدند که خجالت، خصلتی ژنتیکی نیست؛ تا خود را مقهور آن بدانید و در برابرش، تسلیم شوید! این پدیده، محصول شناخت نادرست خود و دیگران و سازش نایافتگی‏های اجتماعی و حتّی رفتارهای غلط آموخته شده است. بی‏گمان با شناخت توانمندی‏های خود، برخی عوامل مؤثر در بروز آنها و رعایت دقیق و مستمر و کامل راهکارهای ارائه شده، می‏توان به مطلوب‏ترین سطح سازش یافتگی اجتماعی و مؤثرترین شکل ارتباط با دیگران دست یافت. فقط کافی است به توانایی‏تان ایمان داشته باشید و توانایی‏های خود را در فعالیت‏های گذشته، مرور کنید و موفقیت‏های هر چند ساده خویش را برشمرید. از آن جا که عوامل بروز خجالت و کم‏رویی، در نوعی شناخت غلط از خویشتن ریشه دارد، کافی است به شناختی صحیح و واقع‏بینانه از خود دست یابید؛ تا این سدّ تعالی و ترقّی را پشت سر گذارید و به عبارت دیگر، باید خودپنداره‏ای را که از خود دارید، اصلاح کنید.

بر این اساس، به عنوان یک راهکار کلی، خوب است از بعضی عوامل مؤثر در بروز خجالت آگاه شوید؛ تا با حذف آنها، به مطلوب دست یابید. تربیت غلط خانوادگی، آلوده ساختن محیط خانه و فضای ذهن خویش به حالت‏های رعب، وحشت، تهدید، ترس، دلواپسی، مراقبت‏های شدید و افراطی از رفتارها و اعمال خود، مقایسه خود با دیگران، خود بزرگ‏بینی و خود کوچک‏بینی افراط گونه و عدم آگاهی از مهارت‏های اجتماعی، احساس تنهایی و ترس از مسخره شدن و مقبول واقع نشدن، بخشی از عوامل کم‌رویی می‌باشند.

هر کس در فضایی آلوده بدین عوامل، به سر برد، با نوعی احساس شرم، ترس، دلهره، گنه‏کاری، بی‏عرضگی و حقارت، رشد می‏کند و در نتیجه، همیشه خود را فردی ضعیف می‏بیند و جرأت هیچ اقدامی را ‏در خویش نمی‏یابد! این فرد، حتّی از قضاوت دیگران درباره اعمال و رفتارش می‏پرهیزد؛ خود را از دید دیگران مخفی نگه می‏دارد و از انجام دادن عملی که مورد مشاهده و ارزیابی دیگران باشد، اجتناب می‏ورزد.

بی‏تردید با شناخت عوامل مؤثر در بروز خجالت و حذف آنها از صحنه زندگی و فضای ذهن خویش، می‌توانید گام‏های مؤثری برای درمان آن بردارید؛ سپس به راهکارهای زیر عمل کنید؛ تا هر چه زودتر از چنگال مخوف کم‌رویی نجات پیدا کنید.

راهکارهای عملی‏

بر اساس شناختی که از علل بروز خجالت دارید، هرگز نباید درمان آن را در داروخانه‏ها و لابه لای اقدامات پزشکی و آرام‏بخش‏ها و تقویت‏کننده‏ها جست‌وجو کنید. اساس درمان؛ بر تغییرات شناختی و اصلاح رفتاری و از یاد بردن رفتارهای مبتنی بر خود کم‏بینی استوار است و از روش‏های شناخت درمانی و تغییر در باورها و نظام ارزشی و افزایش مهارت‏های اجتماعی و توانایی‏های شغلی و حرفه‏ای و تحصیلی، پیروی می‏کند. بر این اساس، چند روش عملی ذکر می‏شود؛ امید است مفید و در راه نیل به هدف، مؤثر باشند.

الف) ایجاد تغییر و اصلاح در شناخت خود از خویشتن

باید شناخت خود از توانایی‏ها، استعدادها و ویژگی‏های شخصیتی خویش را اصلاح کنید و با واقعیت تطبیق دهید و برای این کار، امور زیر را انجام دهید:

1. در برابر آینه ایستاده، جلوه‏های رفتاری خوشایند، حالات بدنی و برداشت‏های مثبتی را که از وضعیت ظاهری خود دارید، یادداشت کنید و روزی چند بار با صدای بلند بخوانید؛ مانند این جمله: «من خوش قامت هستم».

2. فهرستی از ده لغت یا عبارت را - که بیان‌گر ویژگی‏های مثبت شخصیت شماست - تهیه کنید و روزی چند بار آنها را در قالب جمله کاملی بخوانید؛ مثلاً بگویید: «من باهوش هستم».

3. خاطرات و تجربه‌های جالب خود را برای دوستان صمیمی تعریف کنید.

4. هرگز به اندیشه و شناخت‏های آزار دهنده (مانند احساس حقارت، ناتوانی، بی‏کفایتی، شرمندگی و...) اجازه ندهید فضای ذهن شما را اشغال کنند و به محض ورود این افکار، ذهنیت‏های مطلوب و ویژگی‏های مثبت خود را با صدای بلند تکرار کنید.

5. هرگز تصور کم‌رو بودن را به ذهن خود راه ندهید و واژه‏ها و عبارت‏هایی چون «من خجالتی هستم»، «من کم‌رو هستم» و «من جرأت بیان ندارم» را به زبان نیاورید؛ بلکه جرأت و شهامت را به خود تلقین کنید و با صدای بلند، در طول روز، چندین نوبت بگویید: من شهامت بیان این سخن، عمل و فعالیت را دارم و اجازه ندهید خاطره شکست‏های قبلی، به اندیشه شما راه یابد و همواره موفقیت‏های گذشته را به خاطر آورید.

6. شناخت خود از جنس مخالف را تصحیح کنید. او نیز شخصی مانند شما و همه انسان‏های دیگر است؛ البته رعایت حیا و عفت در مقابل نامحرم، امری مطلوب و شایسته است و هیچ‏گاه شرم و حیا در مقابل نامحرم را مساوی با کم‏رویی و خجالت نگیرید.

ب) اصلاح رفتار و تغییرات رفتاری‏

بکوشید در جهت مخالف کم‌رویی رفتار کنید و برای این کار، امور زیر را رعایت کنید.

1. هرگز خود را سرزنش نکنید.

2. بر اساس شناختی که از خود دارید، برای خویش، هدفی در نظر بگیرید و برای رسیدن به آن، برنامه‏ریزی کنید؛ برای مثال، بر اساس شناخت از خود، ارائه یک گزارش را بر عهده بگیرید و برای تهیه و کیفیت ارائه آن، برنامه‏ریزی کنید و با تمرین در خلوت و نیز ارائه آن نزد دوستان صمیمی و گروه‏های کوچک، خود را برای ارائه در کلاس، آماده سازید.

3. هنگام سخن گفتن، خود را گرفتار آداب و رسوم و تکلّف‏های بی‏مورد نسازید و ساده، راحت و عاری از هرگونه آداب خاص، هدفتان را بیان کنید. در فعّالیّت‏های آغازین، خواسته و هدف خود را به صورت یک جمله بنویسید و نوشته را بخوانید.

4. پرسش‏ها و مطالب ابتدایی را کوتاه و مختصر انتخاب کنید.

5. ارتباط بصری با مخاطب را حفظ کنید.

6. همیشه سخن را با مقدمه یا یک کلمه جالب آغاز کنید و از به کارگیری کلمات پیچیده، بپرهیزید. کلمات آغازین، باید متداول و جذاب باشند.

7. قبل از سخن گفتن، مطلب مورد نظر را نوشته، در ذهن مرور و تمرین کنید و شکل بیان و مهارت لازم را فراهم آورید.

8. هنگام سخن گفتن، به دیگران و قضاوت و حرکات و سکناتشان هرگز توجّه نکنید و گفتارتان را پی‏گیرید و با خونسردی، به هدف بیندیشید.

9. موانع احتمالی و افکار و اعمال مزاحم را شناسایی و ذهن خود را برای مقابله با آنها آماده سازید؛ مثلاً اگر خنده حاضران شما را از ادامه سخن باز می‏دارد، شما نیز بخندید.

10. به کار خود پاداش دهید. یک نفس عمیق، به خود آفرین گفتن یا باز گفتن تفصیلی و با آب و تاب آن برای نزدیکان، می‏تواند پاداش به شمار آید.

11. از جزئیات بکاهید و اصل سخن را به صورت خلاصه و گویا بیان کنید.

12. اجازه سوء استفاده به دیگران ندهید؛ کافی است به کار خود ادامه داده، در صورت روبه‏رو شدن با واکنش آنان، خود را در مقابل آنان احساس نکنید.

13. در انجام رفتارهای اجتماعی کوچک و در محیط‌های دیگر - که بیشتر احساس راحتی می‏کنید - فعال باشید و این کار را از سلام کردن، احوال‏پرسی، جواب سلام دادن، نگاه کردن، تعارف کردن و تعارف شنیدن، آغاز کنید و با تمرین، به کارهای بزرگ‏تر و مهم‏تر گسترش دهید.

14. با افراد فعّال و پر تحرکی که احساس خجالت نمی‏کنند، بیشتر مأنوس باشید و از خجالتی‏ها فاصله بگیرید.

15. همیشه کلامی برای گفتن و عمل یا هنری برای ارائه به جمع داشته باشید و آن را ارائه کنید‌ و در جاهایی که کمتر احساس کم‏رویی می‏کنید و شبیه کلاس است، فعّال‏تر باشید.

16. توجه داشته باشید که تا زمین نخورید، راه رفتن نمی‏آموزید؛ پس باید نقد دیگران و تمسخر آنها باشد؛ تا شما مجال رشد بیابید. بنابراین، اگر با عکس العمل دیگران روبه‏رو شدید یا در فعالیت‏های آغازین، احساس ناتوانی کردید، از ادامه سخن یا عمل چشم بپوشید؛ هر چند می‏توانید آن را ارائه کنید و از این راه، برای ارائه بهتر و کامل‏تر مطالب، آماده شوید.

لازم به یادآوری است که این مقصود، اندک اندک به دست می‏آید؛ نه با چند جلسه تمرین و خواندن چند جلد کتاب. اجرای پیوسته دستور العمل‏ها، روش‌ها و رفتارها، در رسیدن به هدف، سودمند است. موفقیت روزافزون شما جوانان جویای دانش و دوستدار پاکی‌ها، آرزوی ماست.

خجالت و راههای مقابله با آن


خجالت و راههای مقابله با آن

خجالت مانند ترش و خشم ممکن است خفیف، متوسط یا شدید باشد. البته موارد دیگری نیز مابین این دسته‌بندی قرار می‌گیرد که در زیر به گوشه‌یی از آن پرداخته شده است:
خجالت مانند ترس و خشم زندگی افراد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. افرادی که بسیار خجالتی هستند اغلب انرژی و خلاقیت لازم را ندارند. این قبیل افراد اجازه می‌دهند دیگران در مورد زندگی آنها تصمیم‌گیری کنند که این کار عاقبت به عدم رضایت یا ناراحتی آنها منجر می‌شود.
احساس خجالت در اثر حوادث زندگی فرد در گذشته یا احساس برملا شدن آنها توسط دیگران ایجاد نمی‌شود. این احساس ناخوشایند در اثر طرز تفکر انسان درباره خود و گذشته‌اش شکل می‌گیرد. افرادی که همواره درباره کارهایی که انجام داده‌اند یا کارهایی که نتوانسته‌اند انجام دهند شرمسار هستند فکر می‌کنند اشتباهات آنها ناشی از کامل نبودن آنهاست. آنها گاه با تحت فشار گذاشتن خود به شیوه‌های گوناگون خود را برای اشتباهاتشان تنبیه می‌کنند. این افکار عجیب و غریب احساس خجالت را در فرد بر می‌انگیزند. ما سعی کرده‌ایم در این مقاله علل و راههای مقابله با چنین احساسی را شرح دهیم.
«ارنست همینگ وی» در یک از داستان‌هایش می‌نویسد: در شهر مادرید پسرهای فراوانی نام «پاکو» دارند. پدری به مادرید رفت و برای پسرش «پاکو» در ستون نامه‌های خانوادگی یکی از روزنامه‌ها پیامی با این مضمون چاپ کرد: «پاکو می‌خواهم روز سه‌شنبه بعد از ظهر در هتل مونتانا تو را ببینم. پدرت تو را بخشیده است». طبق داستان در روز موعود یک گردان سرباز غیرنظامی برای متفرق کردن هشتصد نفر مرد جوان که برای پاسخگویی به پیام حاضر شده بودند باید اعزام می‌شد. آیا این بدان معنا نیست که همه ما به بخشش دیگران نیاز داریم؟
یکی از نظرات معمول درباره احساس خجالت این است که شرمساری از بعضی مسائل طبیعی است. اما با اینکه این احساس بسیار معمول و طبیعی است هوش انسان را درگیر خود می‌سازد، انگیزه‌اش را از بین می‌برد و حالاتی را در فرد برمی‌انگیزد که به دیگران اجازه می‌دهد با او رفتار مناسبی نداشته باشند. این احساس چگونه می تواند سازنده باشد؟ فرض کنیم رفتار شما خیلی زننده بوده است. آیا این مساله خودش به تنهایی عمق مشکل را نشان نمی‌دهد؟ چرا مشکل را دو برابر کنیم؟ باور عموم جامعه بر این است که اگر از اشتباهات خود شرمسار نشوید هرگز آنها را جبران نخواهید کرد. به گفته صحیح تر اگر دلیل زشتی رفتار خود را ندانید هیچ‌گاه انگیزه‌ لازم برای رفع آن را نخواهید داشت. اما خجالت کمکی به حل این مشکل نمی‌کند و عاقبت شما برای پس‌دادن تاوان اشتباهات خود ناگزیر رنج بیشتری متحمل می شوید. اصلا می‌خواهید تاوان کارتان را به چه کسی بپردازید؟ این کار واقعا بی‌معنی است. احساس خجالت معمولا در اثر افکار ما به وجود می‌آید. افکاری مانند:
1- حسابی گند زدم!
2- نباید چنین می‌شد!
3- باید خود را جریمه کنم!
4- باید همه‌چیز را درست کنم!
5- من به دلیل اشتباهاتم فرد غیرقابل تحملی هستم!
راههای مقابله با این افکار چیست؟
1- فرض بر اینکه رفتار من ناپسند بوده است. اما چقدر؟ از کجا معلوم که کار من واقعا آنقدر بد بوده که تا ابد باید تاوانش را پس دهم؟
2- چرا این اتفاق نباید می‌افتاد؟ قضاوت من در آن لحظه درست نبوده است. شاید به این دلیل که از بابت کارم خیلی خجالت زده شده بودم. اما باید از این به بعد حواسم را جمع کنم که دیگر این اشتباه را تکرار نکنم.
3- چرا باید خود را عذاب دهم؟ طبق کدام قانون انسان‌ها باید برای اشتباهات کوچکشان مجازات شوند؟- همین که مرتکب چنین اشتباهی شدم کافی است. چرا با مضاعف کردن ناراحتی و رنجم مشکل را دو برابر کنم؟
4- برای جبران رفتارهای ناپسند خود وقت دارم و قرار نیست کاری غیرممکن انجام دهم.
5- نباید تنها به واسطه یک اشتباه خود را فرد غیرقابل تحملی بدانم. به عبارت دیگر تنها یک رفتار اشتباه به این معنا نیست که من فرد بی‌عرضه و نالایقی هستم. من هنوز هم می‌توانم از زندگی و بودن خود لذت ببرم.

خجالتی بودن و راهکارهای مقابله با آن


آدمیزادجالتی وقتی که با دیگران روبرو می شود احساس می کند سلامتیش را از دست داده ویا هیکلش فلج شده وپای راه رفتن ندارد وهمینکه در جمعی چشمش به یک نفر می افتد که دست وپایش را گم نکرده وبا همه به طور طبیعی می گوید ومی خندد دلش می خواهد دنیا را بدهد .















خجالتی بودن هم چنان که بارها نوشتم بسیار دردناک است جوانی چندی پیش به من می گفت که جرأت ندارد با یک دختر حرف بزند زیرا می ترسد دختر او را به چیزی نگیرد یکی دیگر روزی بمن گفت (همین که سروکله رئیس اداره از دور پیدا می شود زبانم مثل چوب خشک می شود )یک خانم خانه دار ضمن درددل هایش برایم حکایت کرد که امشب قرا راست آقا وخانمی که بامادوست هستند به خانه ما بیایند دلم می خواهد فرار کنم همین که قدم به خانه ما می گذارند وحشتی سراپایم را فرا می گیرد حس می کنم خیلی احمقم آنچنانکخ می ترسم که گوئی می ایند مرادرسته غورت بدهند.
آدمیزادجالتی وقتی که با دیگران روبرو می شود احساس می کند سلامتیش را از دست داده ویا هیکلش فلج شده وپای راه رفتن ندارد وهمینکه در جمعی چشمش به یک نفر می افتد که دست وپایش را گم نکرده وبا همه به طور طبیعی می گوید ومی خندد دلش می خواهد دنیا را بدهد .ومثل او بشود می پرسید را ه نجاتی برای آدمهای خجالتی وجود دارد یانه ؟آیا آدم خجالتی ممکن است بالاخره بتواند بدون آنکه خودش را احمق ترین آدمها نداند ساده و طبیعی با دیگران معاشرت کند درمان این حالت خجالتی بودن یکی از مهمترین جراحی های روانشناسان است ولیکن شما خودتان هم می توانید جراح خودتان باشید این عمل خیلی آسان است به شرط آنکه بدان چه در این مقاله گفته می شود عمل کنید پیش از اینکه راههای نجات وازادی را شرح دهم می خواهم بگویم که اولا” باید دید که چرا خجالتی شده اید زیرا تا کاملآمتوجه نشوید که چرا خجالتی شده اید ممکن نیست بتوانید از خجالتی بودن رهایی یابید .به عقیده من خجالتی بودن بودن دو تاریخچه اساسی دارد که ذیلا”ریشه های واقعی خجالتی بودن را یکی بعد از دیگری بررسی می کنیم :
▪ اول آنکه -بچه های که از بچگی محبت وببینند در بزرگی خجالتی نمی شوند .لابد بارها شاهد این صحنه بوده اید که بچه های شادومحبت دیده به محض مشاهده شما نشان می دهند وبعض دخترکان با آنچنان آشنائی خوشروئی عروسک های خودشان را به شما نشان می دهند که گوئی عمری انیس ومونس شما بوده اند اینطو نیست ؟بچه های خجالتی برعکس چنین کاری نمی کنند .بچه های خجالتی چنان نگاهی به شما می اندازند وپا به فرار می گذارند قادر نیستند به چشمهای شما نگاه کنند هر چه زودتر می خواهند از میدان توجه ودقت شما فرارنماید خلاصه باید گفت که ملاقات شما برای یک بچه خجالتی در حکم یک ضربه روحی است حالا باید چرا چنین است بچه ای که می بیند اطرافیان دوستش دارند حس می کند که دنیا قبولش دارد ودیگر چیز بدب در دنیا وجود ندارد ولیکن عوض آنکه تشویقش کنیم سرزنشش نمائیم ویابه گفتار ورفتارش بخندیم واورا کوچک کنیم وبه اوبفهمانیم که کسی دوستش ندارد وقادر نیست کاری را که از دست دیگران ساخته است انجام بدهد تردید نیست که کودک در معرض خطر قرا می گیرد محبت موجب می شود که بچه ها احساس ایمنی کنند وایمنی در واقع چیزی است که بچه ها بدون آن قادر نیست به زندگی خود ادامه دهد منظور ازایمنی این است که بچه بفهمد که اطرافیان حامی وپاسدار اویند ونمی گذازند آسیبی بدو برسد واگر ببیند که دارد محبت اطرافیان را از دست می دهد دستپاچه شده به هر قیمتی شده بفکر جلب توجه می افتد تا متقاعد شود که هنوز می تواند زندگی کند به همین دلیل است که بچه کوچولوها گاهی شیطان ولجباز می شوند تا جلب توجه کنند زیرا پدر ومادرها بالاخره نمی توانند به بچه های شیطان بی توجه باشند وهمینکه پدر ومادر به خشم می ایند وبه اوپرخاش می کنند این خود در ذهن کودکانه آنها بدین معنی خواهد بود که هنوزموردتوجه است وهمین که پدرومادر به خشم می آیند وبه اوپرخاش می کنند این خوددر ذهن کودکانه آنها بدین معنی خواهد بود که هنوز مورد توجه است واین توجه را فقط از راه شیطنت می تواند بدست آورد از این مرحله که بگذریم گاه می شود پدرومادرها وقتی که ببینند بچه شان زیادشیطان است دست به اقدامات شدیدتری هم ممکن است بزنند مثلا”ممکن است کتکش بزنند ویااوراباتهدیدوادار بهاطاعت نمایند وگاه نیز به اقدامات خودخیالات کودکانه اودامن می زنند ومی ایند بچه رادر اطاقکی زندانی می کنند ویااوراتهدیدکرده می گویند (می دهیمت دست پاسبان تااودست بند به دستت بزند )بچه وقتی این تهدید را می شنود تسلیم ومطیع می شود اما هنوز مشکل پیشینش حل وفصل نشده است وآن مشکل اینست که چگونه می تواند زنده بماند واهمیتی در نظر دیگران پیدا کند .در این هنگام است که کودک متوجه نکته ای می شود بدین معنی که می بینداگر خودش رابی ارزش واعتبار ومطیع ومنقاد نشان بدهد توجه پدرومادرش بدوبیشتر می شود وبه عبارت بهتر اگر در برابر بزرگتران دست وپایش راگم کند وسرش را پایین بیندازد وقیافه ای مظلوم به خود بگیرد توجه ومحبت اطرافیان بدومعطوف می شود وبالاخره به این کشف بزرگ نائل می شود که هرچه بیشتر دست وپایش را گم کند ومظلوم وموش مردنی جلوه کند بهمان اندازه محبوبتر ومحترم خواهد بود وبدین ترتیب بدین نتیجه می رسد که اگر در زندگی مظلوم وخجالتی باشد هم قادر به ادامه زندگی خواهد بود وهم به اعتبار واحترام خواهد رسید وهمین نقش را در برخورد با اشخاص مختلف ایفا می کند بطوری که کاملا”برایش عادی می شود که خجالتی ومظلوم جلوه کند واز نگاه آدمیان که از نظر او جلواتی از پدر ومادرش هستند بترسد وقرمز شود وچنین تصور کند که بزرگتران ممکن است با نگاه خود اورا نابود سازند ایست که دست آخر بصورت یک موجود ضعیف ،آرام ،مضطرب وبی دست وپائی در می آیدبدین وسیله به آن مقدار محبت وتوجهی که بدان نیاز دارد می رسد کودک خجالتی کودکی است که زودقرمز می شود وسرش راپایین می اندازد سراپا غرق عرق می شود احساس خستگی وبی رمقی می کند آیا شما هم به چنین احوالی دچار هستید اگر چنین است سه سفارش به شما می کنم واگر می خواهید از این حالت رهایی یابید مدتی از ته دل بدان عمل کنید :
الف) این مقاله رابدقت بخوانید تا بخوبی واقف شوید که خجالتی بودنتان در حقیقت شیوه ای است که ناخودآگاهی تان از همان روزگار کودکی پیش گرفته تا توجه دیگران رابه خود جلب کند ودر نتیجه یقین حاصل نمائید که زندگی تان در معرض تهدید نیست .مدتی دراین باره بیندیشید تا خوب متوجه شوید که آنچه گفته ام درباره تان صادق است یا نه .
ب) باید بیاموزید که بدون خجالتی بودن نیز می توانید به زندگی خودادامه دهید وبه اعتبار واحترام برسید قبول کنید که شیوه پیشین تان دایر براینکه بایدباتظاهر به مظلومیت به زندگی خود ادامه بدهید شیوه غلط است وبایدآنرا عوض کنید .درست این است که محترم ومعتبر هستید وفطرتا” نیز نیک هستید وهم مردم شما را قبول دارند وهم اینکه خودتان بید خودتان را قبول داشته باشید اگر هر روزاین چند نکته راباخود زمزمه کنید وباصطلاح هر روز قطراتی ازاین سرچشمه فیاض بنوشید خجالتی تان مرتفع خواهد شد زیرا در حقیقت خجالتی بودنتان معلول دروغی است که در خیالتان لانه کرده است .
ج) می توانید واکسن زیر راهرروز یعنی هروقت که دچارخجالت شدید به خود تزریق کنید مثلا”با خودبگویید هر وقت که تجارب دوران کودکی دارند وادارم می کنند که خجالت بکشم باید این حقیقت رابه خودم بگویم که همه دوستم دارند قبولم دارند احترام واعتبار دارم وجمله کسانی که با آنها روبه رو می شود بااین حقایق واقفند این واکسن را کاملا”به خاطر بسپارید وآنرا حفظ نمائید .هر شب به هنگام خواب وقتی که به خواب می روید آهسته وبا طمانینه جملات بالاراکه من نام واکسن روی آن گذاشته ام دوبار تکرارکنید وبعد بخوابید وهر صبح نیز پس از بیدار شدن دوباره انراتکرارکنید چند روزی نخواهد گذشت که تاثیر این واکسن رادر رفتار وکردارتان حس خواهید کرد .قبلاآگفتم که خجالتی بودن دارای دوسرگذشت است ویکی از آنها را شرح دادم وحالابه سرگذشت وبه صطلاح بعلت دوم آن می پردازم .
▪ دوم - اینکه هیچ بعید نیست درنخستین سال زندگی خودضربه روانی به شما واردآمده باشد وهمان حادثه موجب شده باشد که شما خجالتی شده اید البته اکنون نمی توانید حادثه مزبور را از ناخودآگاهی تان به خودآگاهی بیاورید عرضم این است که در گذشته بااوضاع واحوال ناگواری روبه روشدید وبرای حفظ حیات خود عقب نشینی کردید وباصطلاح روحا”از ماجرا فرارکردید وبااصطلاح به دو ران قبل از تولد فرار کردید واین وجود وهیکل امروزی تان درواقع جانشین آن شخصیت پیشین تان نست .به همین دلیل است که در ملاقات های خود با همنوعانتان چنین تصور می کنید که این شخصیت واقعی تان نیست که ملاقات می کند وبعبارت دیگر معاشرت خود راواقعی تلقی نمی کنید وآنرا اداواطوار وشخصیت قلابی تان که جانشین شخصیت حقیقت تان شده است تصور می کنید .روزی کسی برایم تعریف می کرد که (وقتی که دچار خجالت می شوم از این وحشت دارم که یاروفکر کند من اصلا”یک شخصیت واقعی نیستم بلکه این شخصیت ظاهری وقلابی من است که حرف می زند ودر حقیقت مرا یک مجسمه که لباس پوشیده است تصور کند که بزودی زیر فشار واضطراب از پای در می اید به همین دلیل است که در ملاقات با افراد خجالت می کشم دست وپایم را گم می کنم علت خجالت شما نیز درونیست شاید همین باشد یعنی اینطور تصور کنید که شخصیت(من)واقعی تان با شما نیست و بصورت یک ناظر بیسر وصدا وافتاده درگوشه ای ازاعماق وجودتان عاجز نشسته است.در حقیقت اساسی تان که در روزگار کودکی تان پابه فرار گذاشته دراعماق وجودتان(درناخوداگاهی)تان وجوددارد وبه شخصیت ظاهری وقلابی تان اجازه داده است بهر نحوی که صلاح بداند،زندگی کند.اگردلتان می خواهد شفا یابید باید شخصیت واقعی خودتان راوادار کارزارزندگی کنید وحقیقت زندگی رابدو بفهمانید.این عمل کار ساده ای نیست زیراهیچ بعید نیست که سالهای سال بهمین شخصیت ثانوی خود خوگرفته باشید،شاید باورنکنید که شخصیت واقعی تان ازهمان یکسالگی باعماق وجودتان فرورفته وحالا اگر امنیت پیدا کند بار دیگر قادر است پای به عرصه وجود گذارد .حالا ببینیم چگونه شما می توانید شخصیت واقعی خودتان را متقاعد کنید که بدون دغدغه بار دیگر خودی بنماید وزندگی را از سر گیرد؟آسان است،اما باید تدابیری اتخاذ کنید.تدابیری که ذیلا”شرح آن را میدهیم:
الف) هرروز بهمان ترتیبی که در مقاله تمدد اعصاب نوشتم،تمدداعصاب کنید.وقتی که دررختخواب احساس آرامش کردید یکبار دیگر دست دوستی خودتان رابطرف آن موجود کوچک وحشتزده ای که بتازگی پناه برده است دراز نمائید این موجود کوچک همان شخصیت نارس دوران کودکی تان که اگر به محبت شما اطمینان کند از پنا ه گاه در خواهد آمد .نسبت به این طفل (که چیزی جز خود شما نیست )مهربا ن وگرم باشید با او بگوئید که شما را دوست دارند وتحملتان می کند ودیگر چیزی در زندگی نیست که موجب وحشتتان بشود .با او مادرانه رفتار کنید .
ب) فکر نکنید که معجزه روی خواهد داد .در آغاز کار سعی نمائید که از این شخصیت حقیقیتان با دوستان یک دل صحبت کنید .با کسانی که با شما یکرنگند سعی کنید آرام وطبیعی باشید .فراموش کنید که باید معاشران خود را زیر تاثیر خود بگیرید یعنی خود را به مظلومیت بزنید این را فراموش نمائید .
ج) خودتان را تشویق کنید که محبوب دیگرانید زیرا به خوبی می دانید که یکی دو نفر هستند که شما را دوست دارند دلم می خواهد از این دوستی جسم وروحتان را تغذیه نمائید .هیچ چیز بهتر از این نمی تواند آن شخصیت واقعی تان را وارد عرصه زندگی کند وباو (یعنی به خودتان )بقبولانید که دوستتان دارند وقتی که چنین شد رفته رفته متوجه خواهید شد که می توانید خودتان را دوست داشته باشید وبا نیروی محبت این کودکی را که در نهاد شماپنهان شده است ،بار دیگر وارد عرصه زندگی کنید .خودتان را گرامی بدارید وبه خود ببالید زیرا شخصیت حقیقی شما که اکنون از قید وبند ترس ووحشت رسته است به مدد تمرین در حشر ونشر با دیگران می تواند به سعادت ونیکبختی برسد ومنشأ اقدامات مهمی گردد .تدبیر دیگری که باید اتخاذ کنید بسته به این است که بوجود حکمتی در این دنیا اعتقاد داشته باشیدو آنوقت باید قبول کنید که این حکمت دوست شماست نه دشمن شما .شخصیت واقعی شما که همان بچه دوران یک سالگی خود شماست بر اثر ضربه سختی که به او وارد آمده بتاریکی وغیبت کبری پناه برده زیرا محبتی که بچه به اندازه بدان نیازمند است ،بطور وحشتناکی از او دریغ شده بوده است ،به همین دلیل است که فقط از راه ارزانی داشتن محبت است که می توان بار دیگر او را رام کرده ،بدنیای روشن بیداری وآگاهی باز گرداند .منظورم این است که دیگر مثل گذشته دیگران را مجبور نکنید که شما را دوست داشته باشند بلکه خودتان به خودتان عشق بورزید ،چه بدلایلی که گذشت دیگر حق دارید خودتان را دوست داشته باشید ،زیرا از یک طرف یکی دو نفری هستند که شما را دوست داشته باشند واز طرف دیگر حکمتی که جهان را می چرخاند با شماست .واین حکمت از مژه چشم بشما نزدیکتر است اگر بدان چه گفتم با شکیبایی عمل کنید ،دیری نخواد پاید که شخصیت حقیقیتان سر از اعماق وجودتان در خواهد اورد ودیگر در عرضه آن به دیگران دچار خجالت و شرمندگی نخواهید شد.

+ نوشته شده توسط Reza.A در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 و ساعت 8:50 |

آثار و سبک شناسی دارن آرنوفسکی

دارن آرنوفسکی (Darren Aronofsky ) متولد 12 فوریه 1969 بروکلین نیویورک آمریکابا وجود اینکه فقط چند فیلم در کارنامه خود دارد اما بسیار مورد توجه منتقدین، و علاقمندان حرفه‌ای سینما قرار گرفته است.فیلم های آرنوفسکی بیشتر مضامین عمیق فلسفی دارند که پرداخت بسیار قوی این کارگردان آنها را نیز برای مخاطبین عام‌تر هم جذاب کرده است. آرنوفسکی فیلمنامه تمام فیلمهایش را نیز خود نوشته است.

ارنوفسکی از بچه گی عاشق هنر بود و حتی بر روی دیوار خیابان ها نقاشی می کشید و در سال های بعد علاقه بسیار زیادی به فیلم های کلاسیک و کمدی پیدا کرد. او بطور یک یهودی تربیت شد (گرچه در یکی از گزارش های که با ارنوفسکی انجام شده بود, خودش رو بطور مسخره آمیزی یک پیرو یهودیت که هیچ وقت با اعمال یهودیت کاری ندارد معرفی کرد). بعد از تمام کردن دوره دبیرستان ارنوفسکی به دانشگاه هاروارد رفت و در اونجا رشته فیلم های اکشن و انیمیشنی را گذراند. او کار در سینما را با کارگردانی و فیلم نامه نویسی آغاز کرد. ارنوفسکی بعد از تمام کردن رساله دکتری خود جوایز زیادی را از طرف فستیوال های بزرگ جهان برای فیلم های خود کسب کرد.مضامین فلسفی به کار گرفته شده در فیلمهای آرنوفسکی بیشتر تمایل به مضامین فلاسفه مشرق زمین دارد که بعد از معرفی فیلمهایش بیشتر به آن خواهیم پرداخت.

فیلم شناسی:

- پی 1998

- مرثیه ای برای یک رویا 2000

- چشمه 2006

- کشتی گیر 2008

جوایز:

 

در یافت شیر طلای ونیز به خاطر فیلم کشتی گیر

 

سبك شناسي فیلمهای آرنوفسکی:

استفاده از سبک های سوررئال و پیچیده

استفاده از چند عکس و تصویر با فاصله بسیار کم (Hip Hop Montage)

قطع ناگهانی تصویر, محو کردن یک تصویر سفید رنگ برای تاکید

استفاده از موسیقی های نامعقول و موسیقی های که در سینما تابحال استفاده نشده است

به تصویر کشیدن صحنه های نامعقول و زمخت بدن بازیگران

اولین فیلم ارنوفسکی فیلمی بود که در دوران دانشجوی خود ساخت با نام supermaket sweep بود. این فیلم هم در آن زمان به بخش نهایی اکادمی فیلم های دانشجوی راه یافت. این فیلم متاسفانه اصلاً در دسترس نیست و اصلاً برای موارد تجاری فروش نرفت.

ارنوفسکی در دوران دانشجوی خود یکبار دیگه هم فیلم ساخت. نام فیلم Protozoa بود. ارنوفسکی این فیلم رو درسال 1993ساخت این فیلم مانند فیلم Supermarket Sweep هیچ وقت برای فروش منتشر نشد. داستان این فیلم مربوط به 3 نفر معتاد به تماشای تلویزیون است.

بعد از این فیلم ارنوفسکی حدود 5 سال هیچ فیلمی نساخت و بعد از این زمان طولانی فیلمPi را ساخت.ارنوفسکی با ساختن فیلمPi یک ارزش و مقام بسیار قوی را در جهان بدست آورد. ارنوفسکی این فیلم را در سال 1998ساخت و بخاطر ساخت این فیلم مجبور شد پول های زیادی از دوستان و فامیل های خود قرض کند و تعداد زیادی قطعات کامپیوتری برای استفاده در این فیلم بخرد. این کمبود پول به حدی بغرنج شده بود که از هر دوست و آشنایی که اونها رو می شناخت در خواست 100 دلار پول برای پایان دادن فیلم می کردند. ولی بعد از اکران فیلم فروش بسیار خوبی کرد (حدود 60000دلار) و موفق شد برنده جایزه بهترین فیلمنامه از Independent Spirit award بشه بعلاوه کاندید و برنده بهترین جوایز از جشنواره های مختلف هم شد. بسیاری از نقادن ارنوفسکی را بخاطر اینکه توانسته در سنین جوانی خود فیلم ای پرمحتوا و تاثیر گذار بسازد تحسین کردن.

چهارمین فیلم ارنوفسکی Requiem For Dream و یا مرثیه ای برای یک رویا است.ارنوفسکی در این فیلم نیز بسیار موفق بود و توانست جایزه بهترین کارگردان در ژانر دراماتیک را از فستیوال sundance برای این فیلم کسب کند و همچنین توانست یکی از کاندیداهایIndependent Spirit award بشود و توانست جوایز بسیار دیگری را نیز بدست بیاره.این فیلم نقد های بسیار زیادی رو در برداشت حتی می توانید به CNN و Newyork Times سر بزنید و نقدهای در رابطه به این فیلم را پیدا کنید و می توانید در سایت های سینمای از زبان بازیگران فیلم نقد ها و خاطراتی رو بشنوید.از این فیلم دو نسخه پخش شده یک نسخه , نسخه ای است که با چندین سانسور و در اون سالها در سالن های سینمایی و تئاتر پخش شد و نسخه دیگر نسخه ای هست که بر رویDVD و VHS منتشر شد. در یکی از مصاحبه های که با ارنوفسکی انجام شده بود ارنوفسکی این مطالب رو عنوان کرد و گفت: این فیلم قرار است در سالن های تئاتر پخش شود ولی بخاطر اینکه به این فیلم می توان از دو زاویه متفاوت نگاه کرد پخش این فیلم برای افراد کمتر از 17 یا 16 سال غیر مجاز است. برا همین فیلم رو مجبور شدن با سانسور در سالن ها پخش کنن. این فیلم نیز مانند فیلم Pi واکنش های جهانی رو در پی داشت و بیشتر نقادن مطرح سینما این فیلم را یکی از بهترین فیلم های دنیای سینما معرفی کرده بوده اند.

ارنوفسکی نمایشنامه فیلمBelow را در سال 2002 با همکاری چند تن از دوستان دیگرش تمام کرد ولی اون فیلم رو خودش کارگردانی نکرد. در سال 2003 ارنوفسکی در فیلم مستند Hollywood High که در رابطه با مواد مخدر بود بازی کرد و تمام بازیگران در این فیلم که بیشترشون یا همه اشون کارگردان های بزرگی هستن با اسم حقیقی خودشون در این فیلم بازی کردن البته نمیشه گفت بازی چون در فیلم های مستند بازی در کار نیست.کارگردانی این فیلم برعهده Bruce Sinofsky بود.

 پی        

این فیلم بیشتر از آنکه فیلم باشد به گونه ای بیان عقاید فلسفی و جهانشناختی کارگردان و نویسندگان فیلمنامه است. نظراتی در مورد حقیقت، چیستی آن، اینکه ایا حقیقت را میتوان فرمولبندی کرد یا در مسلک و مرام خاصی جست و جو نمود؟ سهم ادیان در شناسایی حقیقت (نقش خداوند در جهان) چقدر است؟ علاوه بر این ها مهمترین هدف فیلم که شاید مانیفست اصلی فیلم نیز باشد بیان این نکته است که درک ماهیت حقیقت از حیطه عقل خارج است و باید ایمان داشت تا به آن رسید (ر-ک: درل در مغز - کوبیدن تکه ای از مغز در دستشویی توالت) و همچنین ذکر این مطلب که حقیقت آن چیزی نیست که با ابزاری مادی بتوان تا مدت زیادی بر آن درنگ کرد (ر-ک:نگاه کردن به خورشید به مدت طولانی و گرفتار شدن به سردرد های مزمن هولناک)

 

دارن آرنوفسکی جوان و با ذوق با دوربین خود به حل ، شاید بهتر به وصف مسئله باقی در ذهن بشر می رود اما این بار بشر، بشر مدرن است بشری که با اعداد و ارقام سر و کار دارد بشری که با منطق ریاضی ، منطقی که اشتباه یا تردید در آن وجود ندارد به حل فلسفه وجودی می رود و می خواهد حقایق را کشف کند آن هم با ابزاری کاملا منطقی ، ریاضیات .

1- ریاضیات زبان طبیعت است .

2- همه چیز اطافمان را میتوان با اعداد و ارقام ، تفسیر و درک کرد .

3- اگر نمودار هندسی اعداد هر سیستمی را رسم کنیم الگوهای خاصی پدید می آیند .

بنابر این الگوها در همه جا ی طبیعت وجود دارند حتی در خورشید (که می توان آن را نشانی از خدا گرفت که به کنایه در ابتدا فیلم میشنویم که مکس نصیحت مادر که زل زدن به خورشید بود را برای او را منع کرده که نشانی از ایجاد سطحی نگری ایجاد شده توسط نسلهای قبل می باشد )

مکس نمونه بشر مدرن که در گوشه ای از محله چینی ها کنج عزلت گزیده و تنها با اعداد و ارقام و کامپیوتر خود سر و کله می زند و از دین و مذهب فراری شاید هم نیازی به آن ندارد ( لنی مایر : مذهبی هستی . مکس : نه علاقه ای به مذهب ندارم .) . حال چرا در محله چینی ها ؟ محله چینی ها نمونه ای کوچک از جهان است مردمی که به اجبار ( ما دلیل اجبار را نمی دانیم ) به جایی آمدند ( این دنیا ) که موطن آنها نیستند ولی اجبارا آنجا به رفتار های معمول زندگی می کنند حتی نسل جدید آنها هم (جنا دختر همسایه) دارای مقدمه ای درون ذهن خود برای آینده خود برای کشف حقیقت دارد (ر.ک به سکانسی که جنا از مکس سوالاتی می پرسد که جواب آن او را متحیر می کند) . دو دسته ی دیگر که به مکس نیاز دارند حال برای مقاصد شخصی، سرمایه داری و مذهبیون . نماد سرمایه داری زن سیاه پوست که نشانه ای از لطافت ظاهری ولی خشونت و سیاهی داخل است ( سکانس تهدید مکس را بیاد بیاورید ) و مذهبیون که مرد یهودی نماد آن می باشد البته یهودی بودن بیشتر به علت اغراق در خشن بودن انتخاب شده ولی بیشتر همان مذهبی بودن مد نظر است . سرمایه داری فقط کشف حقیقت را وسیله ای برای کسب درآمد و مذهبیون برای به روز کردن خود و شاید پیدا کردن مریدانی که دیگر با معجزات دین نمی آورند ( سکانس جر و بحث بین سران جهود واقعا جالب بود ) . سیاهی که گه گدار با کنتراست بالا می بینیم قصد در نمایش سیاهی سه دسته موجود دارد سرمایه داری ، مذهبیون و خود مکس ، سیاهی که در اثر دنبال کردن جزئیات و رها کردن کلیات می باشد به وجود آمده و ولی دو چیز سعی در جلوگیری از این سیاهی دنیای مکس دارد یکی مادیات و لذات مادی (سکس و زن و ...سکانسی را به یاد بیارید که در هنگام زدن دکمه Return ناگهان صدای دختری که در همسایگی اوست او را لحظه ای باز می دارد ) و دیگری استاد پیرش ( سال رابرسون ) که شاید به این حقیقت رسیده و نمی خواهد شاگردش از آن با خبر باشد که لذت حال را با دانستن آینده خراب نکند ( به موضوع دژاوو در دوازده میمون به طور کلی تری پرداخته شده است ) اما پیرمردی که ناگهان در مترو ناپدید می شود کیست ؟ او در واقع همان نصایح استادش می باشد که در دو جا بر او عینیت میابد در سکانسی که برای او آوازی می خواند که چکیده طرز فکر استاد راجع به مکس است که ناگهان ناپدید می شود ، چون ذهن کنجکاو مکس راه خود را پیدا کرده است و دیگر گوش او به این حرفها بدهکار نیست

و بار دوم که سال از او دیگر نا امید شده است که آنرا با پس گرفتن روزنامه به صورت عصبی نشان می دهد ولی باز هم شاگرد خود را رها نمی کند و به تعقیب او می رود ( ولی فکر او همراه اوست )

در ادامه نیاز به سرمایه داری رو هر چند از پشت درهای بسته میبینیم و رسیدن به جواب که غرق در هاله ای نور است که نمی دانیم پوچی است یا کمال .

ولی تکلیف چیست چون نسل بعدی در راه است نسلی که زیبایی جزئیات (برگ بر خلاف مکس که به کل درخت نگاه می کرد) را می بیند ولی باز هم تشنه حقیقت است ولی مکس راهنمایی ندارد زیرا به جایی رسیده که استادش رسیده بود شاید،

نکته دیگر که بیشتر جنبه سینمایی فیلم و استفاده به جا از تکنیک ها را می رساند استفاده از پن های شلاقی است که ضرب آهنگی تندی به فیلم میدهد که تداعی کننده گذر سریع لحظه هاست و اهمیت را بر روی چیزی نشان می دهد که آرنوفسکی از مخابش می خواهد .

اگر اشکالی بر روی تحلیل من وجود داشت به علت اولین نوشته چشم پوشی کنید .چندین سال پیش از این یونانیان نوعی رموز ماورایی را در هندسه پیدا کردند.حال در آستانه هزاره سوم میلادی ،دارن آرنوفسکی قهرمانش را به جنگ شیاطین فرستاده چون او به کشف عددی که راز آفرینش را در خود نهفته دارد بسیار نزدیک شده است....

تیتراژ فیلم یادآور کارهای فینچر است که با یک آهنگ رازگونه عدد پی را در چندین خط محاسبه می کند گویی می خواهد بگوید: این راز همچنان ادامه دارد.مکس ،ریاضیدان نابغه ای است که سعی در کشف الگوهای ریاضی در تمامی مظاهر هستی دارد.او به همراه ابر کامپیوترش Euclid(اقلیدس)قادر به محاسبه الگوی نهفته در پس تجارت کالاها خواهد شد که به او این امکان را می دهد که آینده بازار را به دقت پیشگویی کند.موفقیت او توجه گروههای وال استریت را که به دنبال فرمولی برای بازار هستند و نیز گروهی مخفی از یهودیان را که به دنبال کلید اسم اعظم خدا هستند به خود جلب می کند....

مکس از سردردهای مزمن رنج می برد و با مسکنهای مختلف سعی در تسکین دردهایش دارد.مکس همچون پیامبر معاصر است که تمامی الام بشری را تحمل می کند و به مبارزه با گروههای تندرو مذهبی و شیطانهای برون و درونش می پردازد.مکس اسیر دانسته هایش است و این موضوع را در ابتدای فیلم می بینیم که او را در پشت نرده ها در حال حرکت نشان می دهد در حالی که مردم عادی در بیرون در حال ورزش هستند.دوست مکس که چهل سال را صرف یافتن راز عدد پی کرده به او می گوید که تو خیلی بالا پرواز می کنی.مواظب باش بالهایت نسوزد.

you fly too high.You`ll get burned. (همچون ایکاروس) او مانند داداشی در داستان پری گویی این مراحل را گذرانده است.

در فیلم رویا و واقعیت درهم می آمیزد و کابوسهای مکس و زندگی واقعیش در هم می آمیزد.در صحنه ای او مغز تپنده اش را در ایستگاه مترو مشاهده می کند و با قلم به آن می زند که صدای قطار به گوشش می رسد انگار می خواهد بگوید کاری با این راز نداشته باش و در صحنه ای دیگر مغزش را در دستشویی در محاصره مورچه ها می بیند که آن را در هم می کوبد....گویی می خواهد از شر این نبوغ ناخواسته رهایی یابد.صحنه های فیلم مملو از تصاویر نقطه دید تب آلود مکس است که با دوربین روی دست برداشته شده است.در این چشم اندازها حتی دیوارهای شهر هم پوشیده از نوشته است و در تمامی این لحظات هم موسیقی بر تعلیق فیلم می افزاید.کلا موسیقی فیلمهای آرنوفسکی همچون یک ترجیع بند است که همراه با تنهایی و استیصال قهرمانش گویی می خواهد نه شاهد مرگ تدریجی که شاهد مرگ هزار باره او باشد.علاوه بر این فیلمبرداری سیاه و سفید فیلم و نورپردازی آن اشاره ای به فیلمهای اکسپرسیونیستی چون مطب دکتر کالیگاری است.اوج تصویر برداری فیلم زمانی است که دوربین کمی از چهره مکس پایین تر قرار گرفته و او را در پسزمینه ای سفید نشان می دهد که بعد تصویر سفید می شود....گویی از ابتدا هیچ نبوده است.فیلمبرداری معرکه روی دست ،بخصوص در هنگام تعقیب و گریزها و بحرانهای مکس بخوبی درماندگی او را نمایش می دهد.

در پایان به نظر می رسد که مکس دست از جستجو در اسرار الهی بر می دارد و رستگار می شود.او در پاسخ رهبر یهودی که عقیده دارد یک انسان پاک بایستی این رمز 216 رقمی را برای ظهور مسیح بگوید می گوید که من ملکوت آسمانها را دیده ام...من همه چیز را دیده ام.و وقتی که اصرار می کنند می گوید این فقط یک عدد است نه چیز دیگر.در هر حال مکس با مته مغزش را سوراخ می کند و در پاسخ دختر بچه شرقی که از او یک حاصلضرب را می پرسد یک پاسخ ساده می دهد که باید در برابر عظمت دنیا بدهد:نمی دانم!

 مرثیه ای برای یک رویا           

 Requiem for a Dream) دومین فیلم مطرح دارن آرنوفسکی(Darren Aronofsky) که در سال ۲۰۰۰ ساخته شده ، فیلم عجیب و تکان دهنده ایست. فیلم با موضوع محوری اعتیاد ، به روابط انسانهایی از دو نسل مختلف می پردازد.

با این که فیلم با شخصیت پسری به نام هری ( با بازی Jared Leto) آغاز می شود ، با این حال نمی توان گفت وی شخصیت اصلی قصه است. هری و دوست سیاه پوستش معتادند و اندکی بعد دوست دختر هری ( با بازی درخشان جنیفر کانلی) نیز در این اعتیاد همراهشان می شود. مادر هری هم که پیرزنی وابسته به تلویزیون است به دنبال توهم شرکت در یک مسابقه تلویزیونی و برای لاغر شدن، سراغ قرص هایی می رود که نمی داند باعث اعتیادش خواهند شد. فیلم با فراز و نشیب هایی زندگی این چهار آدم را نشان می دهد.

نکته ای که آرنوفسکی تاکید می کند عشق این افراد به یکدیگر است، اما عشقی که اعتیاد مجالی برای نمود زیبایی هایش بر جا نمی گذارد. جالب ترین تفسیری که در باره فیلم خواندم اینجا از زبان جنیفر کانلی بیان شده است: (هیچ کدام از شخصیت ها آن طور که نشان می دادند همدیگر را دوست دارند واقعا خودشان را دوست نداشتند، بنابراین هیچ کدام نمی توانستند شخص دیگری را دوست داشته باشند. آن ها مثل ارواح گرسنه دنبال چیزی می گشتند که با آن خودشان را سیر کنند).

دیدن فیلم برای افراد حساس ، زجر آور و ترسناک است. اینجا جایی است که می توان فاجعه اعتیاد را با تمام وجود لمس کرد. موسیقی درخشان فیلم، روح انسان را به لرزه در می آورد و تا ساعتها در ذهن می می ماند.

خواندن این نوشته ها درباره فیلم، خالی از لطف نیست

آرونفسکی هم در فیلم قبلیش وهم این فیلم به اصلی ترین موضوعی که انسان به دنبالش هست (یعنی رسیدن به آرامش) می پردازد. در"pi" جوان نابغه ای را شاهدیم که ازدنیا فاصله گرفته وبه دنبال کشف حقیقت این جهان است. راه رسیدن به آرامش را هم همین کشف حقیقت می داند.اما دراین فیلم آرونفسکی آن گروه خاص را رها کرده وبه میان مردم عادی آمده وآنها رابه تصویر می کشد. فیلم داستان چهار آدم عادی است. آدم هایی که رویایی در ذهن دارند ورسیدن به رویاهایشان باعث آرامش آنهاست. رویا هایی که برای تحقق آنها دست به کارهایی مخالف طبیعتشان می زنند. اما آرامش های بدست آمده مقطعی وزود گذر است.

به نظرم آرونفسکی به صورت نمادین سراغ مواد مخدر می رود و رویا های شخصیت های فیلم را عمدا به مخدر مربوط می کند. او می خواهد به بیننده این نکته اساسی را یاد آور شودکه هر رویایی در این جهان هست حکم افیون ومخدر را دارد. همگی مقطعی و آنی است. آرونفسکی به درستی این سوآل را مطرح می کند که:آیا ارزشش را دارد که برای رسیدن به این آرامش های آنی، این همه سختی را تحمل کرد و تن به زیر پا نهادن عشق وانسانیت داد؟

آرونفسکی درفبلم قبلی اش آرامش واقعی را در لبخندی که قهرمان داستان در انتهای فیلم بر لبانش نقش می بندد،به تصویر می کشد. اما در این فیلم لبخندی را می بینیم که جنیفر کانلی از روی بد بختی با دیدن پولهای کثیف داخل مشتش، می زند. واقعا تفاوت در کجاست؟

فیلم صحنه های تکان دهنده وظریفی دارد. شاید زیبا ترین آنها که با موسیقی تاثیر گذار فیلم همراه بود همان سکانس پایانی باشد: سکانسی که هر چهار شخصیت اصلی نابود شده فیلم را نشان می دهد که خود را روی تخت مانند جنین جمع می کنند وآماده می شوند تاشاید رویای "آرامش" را که در بیداری به آن نرسیده اند در خواب ببینند.

حاشیه مرثیه ای برای یک رویا :

اکثر فیلم ها دارای 600 تا 700 کات می باشند. “مرثیه ای برای یک رویا” شامل 2000 کات است.

آرنوفسکی از جارد لتو و مارلون وایانس خواسته بود تا 30 روز سکس نداشته باشند و شیرینی و شکر نخورند تا حس بهتری بگیرند.

جارد لتو 25 پوند وزن کم کرد و با معتادان هروئین واقعی دوست شد تا بیشتر برای نقشش آماده شود.

قسمتی از فیلم که سارا گلدفارب در راه شبکه تلویزیون در مترو است ، مردی به او می گوید :”You are whacked ” ( تو داغونی). آن مرد پدر دارن آرنوفسکی است.این فیلم از نگاه بسیاری از منتقدان سینما جزو فیلم های برتر تاریخ سینما ست.

 چشمه             

از زمانی که انسان پا به عرصه هستی نهاد همیشه به دنبال زندگی جاودانه ای بوده است که هیچ گاه در دستیابی به این آرمان موفق نبوده است. آرمانی که همواره بشر را به کشمکش با مرگ برانگیخته. مرگ و زندگی پس از آن که ذهن بسیاری از انسان ها را درگیر خود کرده و جان مایه داستان دارن آرنوفسکی می شود.

“چشمه” داستان یک هزاره است . هزاره ای که در سه بخش شروع می شود و در نهایت به یک معنای واحد می رسد. بخش اول مربوط به اوایل قرن 16 می شود. جایی که Hugh Jackman در نقش یک فرمانده نظامی اسپانیایی به نام توماس است که از ملکه خود ماموریت می گیرد تا درخت حیاط را پیدا کند. بخش دوم مربوط به اوایل قرن 21 می شود. جایی که جکمن در نقش یک دکتر محقق مغز و اعصاب به نام تامی در تلاش برای یافتن درمانی برای سرطان مغزی است تا بوسیله آن جان همسر خود (ایزی) را نجات دهد. و بخش سوم مربوط به اوایل قرن 26 است. جایی که جکمن در نقش یک فرد تنها با درخت خود در یک حباب مسیر رسیدن به یک ستاره در حال مرگ به نام شیبالبا را طی می کند.

آرنوفسکی (کارگردان) با جابجایی قسمت هایی از داستان و ادغام آنها و استفاده از صحنه های تکراری و کات های سریع سعی در درگیر کردن ذهن مخاطب در مجموعه ماجراهایی می کند که در ابتدا گیج کننده ولی در ادامه باعث پیوستگی داستانی و کشف مرحله به مرحله داستان و مفهوم جاودانگی می شود.

در صحنه های ابتدایی فیلم، فرمانده توماس را می بینیم که در تلاش برای رسیدن به درخت حیاط با محافظ درخت روبرو می شود و بایستی با او مبارزه کند که ناگهان داستان به جلو کشیده می شود. داستان مربوط به فرمانده توماس و ملکه ایزابل ساخته ذهن ایزی در حال مرگ است. داستانی که فعلا تا این قسمت آن نوشته شده است.

به نظر می آید که تام آینده همان تامی دکتر باشد. تغییر قیافه تام در یکی از صحنه ها با کات های سریع و دیالوگ های مشابه این حس را به بیننده القا می کند که تام همان تامی است که راز غلبه بر مرگ را پیدا کرده. او که پس از مرگ همسرش گفت : ” مرگ یک بیماری است و من داروی آن را پیدا می کنم.”

ایجاد ارتباط بین زمان توماس و تامی در بخش هایی از فیلم مشهود بود. زاویه فیلمبرداری و حرکت دوربین در صحنه هایی مانند زمانی که توماس سوار بر اسب بود و تامی سوار اتومبیل خود شبیه هم بود تا برای ما احساس وارونگی و آشفتگی وضعیت روحی دو شخصیت که اتفاقا شباهت زیادی به هم داشتند مشهودتر شود.

در قسمتی از فیلم، ایزی در تخت بیمارستان که آخرین لحظات زندگی خود را پشت سر می گذاشت برای تامی داستانی را تعریف کرد که به تامی می گفت مرگ پایان زندگی نیست و روح می تواند در موجودات دیگری تجلی پیدا کند. و تامی پس از مرگ همسرش بذری از درخت را بر خاک او کاشت به امید این که روح او در درخت جایی پیدا کند و برای همیشه در کنار او باشد. و در ادامه داستان درختی که با تام در حباب است برای ما معنا پیدا می کند و می فهمیم که روح ایزی در درخت است. درختی که وقتی تام دست خود را به سمتش می برد، مانند زمانی که همسرش را بوسید واکنش نشان می دهد. ضمن این که مدام روح ایزی را می بیند که به او می گوید : “تمومش کن” . ار این جمله می توان دو برداشت کرد. یکی این که ایزی از تام می خواهد که داستانی را که به او سپرده بود تمام کند و دیگری تلاش برای زندگی جاودان و پیوستن به او. اما او نمی داند که چطور باید تمامش کند …

ولی در نهایت فهمید . با مرگ . با انفجار شیبالبا . بله با مرگ بود که به کمال رسید و روحش آزاد شد. با مرگ بود که داستان ایزی را به سرانجام رساند و با مرگ بود که تمام رنج های 500 ساله اش به سرانجام رسید.

فیلم چشمه همچون دیگر آثار آرونوفسکی تحسین برانگیز است. فیلم گسترۀ زیادی از ابعاد معنایی را در برمی‌گیرد. از پرداختن به عشق زمینیِ مقدس بگیرید تا پرداختنِ نمادین به مذهب و عشق آسمانی، از عشق اسطوره‌ای بگیرید تا عشق شهوانی. فیلم از لحاظ درون مایه پیشرفت چشمگیری نسبت به فیلم "پی" داشت. (این فیلم از لحاظ دورنمایه با فیلم مرثیه‌ای برای یک رویا قابل قیاس نیست ولی به راحتی با پی مقایسه می‌شود) و از آنجا که پیچیدگی و گستردگی درونمایه بشدت به ساختار وابسته است و مسلماً درونمایۀ پیچیده‌تر به ساختاری قوی‌تر، رساتر و تناسب یافته‌تر احتیاج دارد؛ آرونوفسکی کار خودش را با چنین قصه‌ای بسیار سخت کرد. طوری که شش سال از عمرش را صرف ساخت این فیلم کرد. و در نهایت چشمه عرضه شد. بسیاری آن را ضعیف دانستند و بسیاری شیفته‌ی آن شدند. آرونوفسکی واقعاً کار سختی را عهده‌دار شده‌بود. چطور قصه‌ای با این‌همه بار معنایی را در مدت زمان 100 دقیقه روی پرده‌های سینما ببرد؟ این افراط در سنگینی درون مایه به مذاق خیلی‌ها خوش نیامد. چراکه آرونوفسکی از پس فیلم‌نامه خوب برآمد ولی همانطور که انتظار نمی‌رفت آن‌را به کمال نرساند و نتوانست ساختار را به نسبت درونمایه ارتقاء دهد تا به فیلم تکامل ببخشد. کارگردانی قهار و توانا که در عرض یکی دو سال "مرثیه‌ای برای یک رویا" را ساخت که از شدت بی‌نقصیِ ساختار و معماری حال آدم را به هم می‌زد (!) "6" سال انرژی خود را صرف چشمه کرد و این سرانجامِ سنگینی فیلم‌نامه‌اش بود. در نهایت به نظر من آرونوفسکی از پس چشمه خیلی خوب برآمد و همچون گذشته درخشید و تواناییش را بار دیگر ثابت کرد. ولی شاید با فیلم‌نامه‌ای سبک‌تر رضایت افراد بیشتری را فراهم می‌کرد.

 

+ نوشته شده توسط Reza.A در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 و ساعت 8:28 |

آثار و سبك شناسي کریستف کیشلوفسکی

کریستوف کیشلوفسکی (KrzysztofKieslowski) متولد ۲۷ ژانویه سال ۱۹۴۱ در ورشو، ‌لهستان، وفات ۱۳ مارس ۱۹۹۶ ورشو. کارگردان مشهور لهستانی که در جهان بیشتر با فیلمهای سه‌رنگ و ده‌فرمان شناخته می‌شود.کیشلوفسکی در شهر ورشو به دنیا آمد و در چند شهر کوچک رشد کرد. همراه با پدر مهندسش که مبتلا به سل بود به شهرهای مختلفی در پی بهبودی می‌رفت . در ۱۶ سالگی در یک دوره آموزش آتش‌نشانی شرکت کرد اما پس از ۳ ماه آن را رها کرد. در سال ۱۹۵۷ بدون هدف شغلی وارد دانشگاه ورشو در رشته کارشناسی تئاتر شد چون یکی از بستگان او آنجا را اداره می‌کرد. سپس تصمیم گرفت کارگردان تئاتر شود اما آن زمان دوره کارگردانی تئاتر نبود پس تصمیم گرفت سینما را به عنوان راه واسط انتخاب کند.ترک دانشگاه و کار به عنوان خیاط تئاتر، کیشلوفسکی علاقه‌مند به تحصیل در مدرسهٔ فیلم لودز بود جایی که دو کارگردان دیگر لهستانی، آندره وایدا و رومن پولانسکی را تربیت کرده بود. دو بار درخواستش رد شد. برای نرفتن به خدمت سربازی در این زمان او دانش‌آموز هنر شد سپس یک رژیم غذایی سخت گرفت تا معافیت پزشکی بگیرد. پس از چند ماه تلاش برای سربازی نرفتن بالاخره برای بار سوم مدرسه لودز درخواست او را پذیرفت.او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ در آنجا بود. جایی که حکومت آزادی هنری نسبتاً ‌زیادی به آن مدرسه اعطا کرده بود. پس از آن کیشلوفسکی به سرعت علاقه‌اش را به تئاتر از دست داد و تصمیم گرفت فیلم مستند بسازد.

 

مستندها

مستندهای کیشلوفسکی در این دوره بیشتر به زندگی روزمره شهروندان، کارگران و سربازان می‌پرداخت. اگرچه او آشکارا فیلم‌سازی سیاسی نبود. اما به‌زودی دریافت تلاش برای ارائه تصویری دقیق از زندگی مردم لهستان او را با حکومت درخواهندانداخت. فیلم تلویزیونی او «کارگران ۷۱» که تصویرگر کارگرانی بود که درباره دلایل اعتصابات سال ۱۹۷۰ بحث می‌کردند، با سانسور فراوان به نمایش درآمد.

پس از «کارگران ۷۱» او نگاهش را با فیلم مستقیماً معطوف به مقامات حکومتی کرد. فیلم «شرح حال» ترکیبی بود از نمایش مستند از گردهمایی دفتر مرکزی حزب کمونیست و داستانی درباره مردی که مقامات او را بازجویی می‌کنند. اگرچه کیشلوفسکی معتقد بود فیلم پیامی ضداقتدارگرایی دارد، اما همکارانش او را به همکاری با حکومت در طول تولید فیلم متهم کردند.

او بعدها گفت که به دو دلیل مستند را کنار گذاشته‌است: سانسور «کارگران ۷۱» که باعث تردید او در چگونگی بیان حقیقت در یک رژیم اقتدارگرا شد، و حادثه‌ای هنگام ساختن ایستگاه (۱۹۸۱) که باعث شد قسمتهایی از فیلم به عنوان مدرک در یک حادثه جنایی استفاده شود. فیلم داستانی به او آزادی هنری می‌داد و می‌توانست زندگی روزمره را صادقانه‌تر به تصویر بکشد.

فیلمسازی در لهستان                      

اولین فیلم غیر مستند او «کارکنان» (۱۹۷۵) فیلمی تلویزیونی بود و او اولین جایزه‌اش را از جشنواره مانهایم بدست آورد. این فیلم و فیلم بعدی او «زخم» هر دو درباره واقعیتهای اجتماعی بودند. «کارکنان» درباره مهندسانی بود که روی ساخت یک صحنه نمایش کار می‌کردند با الهام از تجربیاتش در دانشگاه، و « زخم» تغییر و تحولات در یک شهر کوچک پس از اجرای یک طرح صنعتی بدون برنامه‌ریزی درست را نشان می‌داد. این فیلمها با شیوه‌ای مستندگونه و با بازیگران غیرحرفه‌ای ساخته شدند. همچون فیلمهای آخر او تصویرگر زندگی روزمره زیر سلطه یک سیستم رو به اضمحلال بود. البته باصراحت بیان نمی‌شد. 

«camera buff» (خوره دوربین) ساخته ۱۹۷۹ (برنده جایزه اصلی از جشنواره جهانی مسکو) و Blind Chance ساخته ۱۹۸۱ فیلمهایی با همین مضامین بودند، با تأکید بر انتخاب اخلاقی یک انسان و نه اجتماع. در همین دوران کیشلوفسکی همراه با چند کارگردان دیگر لهستانی از جمله آندره وایدا به عنوان اعضای جنبش رهایی مطرح شدند. جنبشی که به دغدغه‌های اخلاقی در سینما معقتد بود. ارتباط او با این کارگردانان توجه دولت لهستان را برانگیخت و باعث سانسور و فیلمبرداری یا تدوین مجدد فیلمهای او در این دوران شد البته اگر سانسور نمی‌شد. (فیلم BlindChance تا شش سال پس از ساخت نمایش داخلی نداشت.) 

«بی‌پایان» (۱۹۸۴) شاید اولین فیلم صریح سیاسی او باشد. نمایشگر دادگاههای سیاسی در لهستان در زمان حکومت نظامی، از دیدگاه روح یک وکیل و همسر بیوه‌اش. هم دولت و هم مخالفان از فیلم به شدت انتقاد کردند. این فیلم آغازگر دوران همکاری نزدیک او با دو همکار بود، یکی کریستوف پیسویچ (فیلنامه‌نویس) و دیگری زبیگنیو پرایزنر (آهنگساز). پیسویچ یک وکیل دادگستری بود که کیشلوفسکی در جریان تحقیقات درباره دادگاه‌های سیاسی در زمان حکومت نظامی برای ساختن فیلم مستند درهمین باره با او آشنا شده بود. او فیلمنامه‌نویس اصلی آثار بعدی کیشلوفسکی شد. پریسنر آهنگساز بی‌سرانجام و اغلب آثار بعدی کیشلوفسکی بود. موسیقی نقش مهمی در فیلمهای کیشلوفسکی داشت و بسیاری از قطعات پریسنر در فیلم به تنهایی نقش داشتند. از این جنبه آنها شخصیتهایی از فیلم محسوب می‌شدند مانند آثار واندر بودنمایر آهنگساز هلندی. 

«ده‌فرمان» (۱۹۸۸) مجموعه‌ای از ده فیلم کوتاه که در مجموعه‌ای آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد. هریک بر اساس یکی از فرمانهای «ده‌فرمان» حضرت موسی، برای تلویزیون لهستان و با سرمایه‌گذاری آلمان غربی ساخته شد. این مجموعه در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه فیلمهای تحسین شده توسط منتقدان در همه دورانها است. کیشلوفسکی و پیسویچ فیلمنامه نویسان مجموعه بودند و قرار بود ده کارگردان مختلف این ده قسمت را بسازند. اما کیشلوفسکی خود را ناتوان از کنترل همه پروژه یافت و سرانجام تمام قسمتها را او کارگردانی کرد و تنها مدیران فیلمبرداری متفاوت بودند. اپیزود پنجم و ششم به صورت جداگانه و با مدت زمان بیشتر هم ساخته شدند و با نامهای «فیلمی کوتاه درباره کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره عشق». او قصد داشت اپیزود (قسمت)‌ نهم را هم به صورت مستقل و با نام «فیلمی کوتاه درباره حسادت» هم بسازد اما خستگی مانع از آن شد که او در کمتر از یک سال ۱۳ فیلم بسازد.

 

فیلمسازی در خارج از لهستان

چهار فیلم آخر کیشلوفکس تهیه‌کنندگان خارجی داشت. بیشتر با سرمایه‌گذاری فرانسه و به‌ویژه با تهیه‌کنندگی مارین کارمیتز. این فیلمهای متکی بر اخلاق و امور ماورایی بودند با زمینه‌هایی شبیه ده‌فرمان اما در سطوحی بیشتر انتزاعی، بازگران کمتر، داستانهای فرعی بیشتر و توجه کمتر به اجتماع. لهستان در این فیلمها بیشتر از دید یک اروپایی بیگانه به نمایش درمی‌آمد. هر چهار فیلم با کمی اختلاف با موفقیت تجاری روبرو شدند. 

اولین آنها زندگی دوگانه ورونیکا (۱۹۹۰) با بازی ایرنه (یا آیرنه) ژاکوب بود. موفقیت تجاری این فیلم به او اجازه داد تا سرمایه لازم برای ساخت آرزوی خودش (ساخت سه‌گانه آبی، سفید، قرمز) را فراهم سازد. آثاری بسیار تحسین شده پس از ده‌فرمان. این سه فیلم جوایز جهانی بسیاری را برای او به ارمغان آوردند. از جمله شیر طلایی بهترین فیلم و شیر نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره ونیز و خرس طلایی بهترین کارگردان از جشنواره برلین همراه با سه بار نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی. سه‌گانه‌ای که دستاوردی مهم در سینمای مدرن به حساب می‌آیند.            

کیشلوفسکی در ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد. قبر او در قطعه مخصوص شماره ۲۳ قرار دارد و مجسمه‌ای از انگشتان شست و اشاره هر دو دست او که همان شکل معروف کادر دوربین فیلمبرداری را تشکیل می‌دهند بر روی آن قرار دارد. مجسمه‌ای کوچک با سنگ سیاه بر پایه‌ای با ارتفاع یک متر. روی سنگ قبر هم نام سال تولد و درگذشت نوشته شده‌است. از او همسرش ماریا و دخترش مارتا به یادگار مانده‌اند.او پس از گذشت سالها از درگذشتش همچنان یک از کارگردانان مهم و تأثیرگذار اروپایی است که آثارش در جهان تدریس می‌شوند. در سال ۱۹۹۳ کتاب «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» توصیفی از او همانند آثار خودش بر پایه گفتگوهای او با دانیوش استوک به چاپ رسید. همچنین فیلمی بر اساس زندگی او با نام «کریستوف کیشلوفسکی: من آدم متوسطی هستم» (۱۹۹۵) به کارگردانی کریستوف ویرزبیکی ساخته شده‌است.اگرچه او می‌گفت که پس از ساخته شدن سه رنگ می‌خواهد بازنشسته شود، ولی روی سه‌گانه‌ای جدید با فیلمنامه‌ای از پیسویچ درباره بهشت، دوزخ، برزخ برپایه «کمدی الهی» اثر «دانته» کار می‌کرد. فیلمنامه همانند «ده فرمان» برای کارگردانی شخص دیگری نوشته شده بود اما با مرگ نابهنگام او مشخص نشد چه زمانی او این بازنشستگی خودخواسته را پایان خواهد داد و خودش این سه‌گانه را کارگردانی خواهد کرد. تنها فیلمنامه کامل این سه‌گانه «بهشت» بود که «تام تایکور» آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و در جشنواره جهانی تورنتو به نمایش درآمد. از دو فیلم دیگر در زمان درگذشت او فقط ۳۰ صفحه پیش‌نویس باقی‌مانده بود. پیسویچ آنها را کامل کرد و در سال ۲۰۰۵ کارگردان بوسنیایی «دنیس تانویچ» «جهنم» را با بازی «امانوئل برت» کارگردانی کرد.کارگردان و بازیگر لهستانی «جرزی اشتوهر» که در چند فیلم او بازی کرده بود و فیلمنامه‌نویس اصلی Camer Buff نیز بود اقتباس خودش را از فیلمنامه فیلم نشده «حیوان بزرگ» در سال ۲۰۰۰ به فیلم درآورد.

فیلم‌شناسی

مستندها

     * از شهر اودز ۱۹۶۹

    * من سرباز بودم ۱۹۷۰

    * کارگران ۷۱: در نبود ما، چیزی درباره ما نیست ۱۹۷۱

    * زیرگذر ۱۹۷۳

    * عشق اول ۱۹۷۴

    * شرح حال ۱۹۷۵

    * بیمارستان ۱۹۷۶

    * آرامش ۱۹۷۶

    * نمی‌دانم ۱۹۷۷

    * از دیدگاه کارگر شب‌کار هتل ۱۹۷۸

    * Talking Heads سال ۱۹۸۰

    * ایستگاه ۱۹۸۰

    * روز کاری کوتاه ۱۹۸۱

 

فیلمها

     * کارکنان ۱۹۷۵

    * زخم ۱۹۷۶

    * Camera Buff (خوره دوربین) ( آماتور ) سال ۱۹۷۹

    * Blind Chance ( شانس کور )سال ۱۹۸۱

    * بی‌پایان ۱۹۸۴

    * ده‌فرمان ۱۹۸۸

    * فیلمی کوتاه درباره کشتن ۱۹۸۸

    * فیلمی کوتاه درباره عشق ۱۹۸۸

    * زندگی دوگانه ورونیکا ۱۹۹۰

    * سه رنگ: آبی ۱۹۹۳

    * سه رنگ: سفید ۱۹۹۴

    * سه رنگ: قرمز ۱۹۹۴

 

 سبك شناسي

در مورد کیشلوفسکی باید به این نکته اشاره کرد که وی از آن دسته کارگردانهایی است که خیلی دیر مشهور و جهانی شد وحتی بخش عمده ای از نقدها و اظهار نظرها راجع به فیلمهایش بعد از مرگ وی انجام شد که وی قاعدتا نمی توانست پاسخگوی آنها باشد. یعنی فیلمهایش مثل آثار ولز و هیچکاک به مرور زمان کشف و شناخته میشدند.

یکی از این نکات فضای سرد و ناامیدانه و گاها بی روح فیلمهایش است که از این حیث او را با کوبریک مقایسه کرده اند ولی در این که کیشلوفسکی تا چه حد در آثارش وامدار این کارگردان بزرگ آمریکایی بوده جای بحث است.این فضای سرد به خصوص در "بی انتها-شانس کور-ده فرمان-آبی" بسیار پررنگ میشود به خصوص در آبی که با بازی درون گرا ونفوذ ناپذیر"ژولیت بینوش" همراه است. در این میان سفید قطعا یک استثناست زمانی که کارول (با بازی زبیگنیو زاماچوفسکی) با امیدبه انتقام زنده میماند وبه دوستش میکولای هم زندگی میدهد.نماد گرایی فیلمهای کیشلوفسکی از نکات دیگر اثار اوست. در فیلمهای وی گاها اشیا و چیزهایی را میبینیم که ظاهرا به موضوع اصلی ربطی ندارند ولی در حقیقت آیینه تمام نمای شخصیت ها هستند. در واقع اجزای صحنه با ما حرف میزنند.مثلا در" قرمز" یک بسته سیگار مچاله شده میتواند نشاندهنده شخصیت خرد شده و اوضاع به هم ریخته صاحب آن (آگوست) باشد بعد از این که میفهمد نامزدش به او خیانت میکند. نمونه هایی از این دست در آثار وی بسیارند اما به قول امانوئل فینکل" دستیار کیشلوفسکی در آبی و قرمز " او ظاهرا از اشیا مشخصی مثل یک بسته سیگار یا یک میز حرف میزند اما در واقع با موضوعاتی چون عواطف-وفلسفه و روانکاوی کلنجار میرود! او همه چیز را در مقیاس انسانی حفظ میکند."

کیشلوفسکی همواره در فیلمهایش می کوشد به عمیق ترین لایه های شخصیتی و روانی کاراکترهایش دست یابد و از چیزهای کوچک و بی اهمیت مفاهیم عمیق انسانی را نتیجه گیری کند.

نکته دیگر که بسیار اساسی هم میباشد نقش پر رنگ تصادف و شانس در فیلمهای این کارگردان لهستانی است. اساسا از نظر وی این اتفاقات و تصادفات هر چند کوچک و جزیی در زندگی انسان است که آینده او را دچار تغییر و تحولات اساسی میکند. مثال واضح فیلم شانس کور است که در ان مساله ساده ای مثل رسیدن یا نرسیدن به قطار میتواند تاثیر اساسی در آینده کاراکتر اصلی فیلم داشته باشد. یا در قرمز جایی که" ایرنه ژاکوب "سگ قاضی بازنشسته را زیر میگیرد و این مقدمه آشناییش با قاضی و تغییر اساسی در زندگی وی میشود.یا در آبی که اصلا با یک تصادف ماشین شروع میشود....

مساله دیگر نگاه بسیار بدبینانه کیشلوفسکی به زندگی است که در انتهای آن مرگ با بیرحمی به انتظار نشسته و مهر پایانی است بر همه چیز. (فیلم کوتاهی در باره کشتن را در نظر بگیرید که در آن اساسا فاصله بین قاتل و مقتول از میان میرود و در انتها می فهمیم قربانی واقعی از نظر او قاتل است نه مقتول!)

در نگاه کیشلوفسکی اساسا خوشبینی جایی ندارد و درست در شرایطی که همه چیز درست پیش میرود ناگهان فاجعه ایکه انتظارش را داشتیم اتفاق می افتد.(غرق شدن پسر بچه در فرمان اول -د زدیده شدن تمبرها در فرمان دهم یا اقدام به خودکشی کاراکتر اصلی بعد از وصال به معشوق در فیلم کوتاهی در باره عشق و از همه بارزتر در فیلم شانس کور زمانی که همه چیز مرتب به نظر میرسد و شخصیت اصلی زندگی خوب و آرامی دارد ناگهان هواپیمایی که با آن مسافرت میکند سقوط میکند و او میمیرد!)

در سینمای کیشلوفسکی ممکن است کاراکتر اصلی به جایی برسد که نهایت بدبختی و سر شگستگی است .جایی که با خود میگوییم "دیگه بدتر از این نمیشه" ولی زود میفهمیم که بدتر از آن هم وجود دارد!

مثلا در سفید زمانیکه دومینیک(با بازی"ژولی دلفی") همسر کارول به خاطر ناتوانی جنسی از او تقاضای طلاق میکند و گناه آتش زدن مغازه اش را به گردن کارول می اندازد او مجبور به گدایی در متروی پاریس میشود آیا بدتر از این هم میشود؟بلی! وقتی کارول دوباره با کلی امید و آرزو به دومینیک زنگ میزند ودومینیک اشکارا به او میفهماند که با مرد دیگریست و حتی تلفن هم سکه کارول را میخورد! البته در سکانس پایانی قرمز کیشلوفسکی برای این بدبینی یک استثنا قائل میشود ودر واقع ما را سور پرایز میکند! در حالیکه تمام شواهد از مرگ شخصیتها خبر میدهند آنها را بر صفحه تلویزیون زتده میابیم! از نقطه نظر تکنیکی کیشلوفسکی ازآن دست کارگردانهایی است که فیلم به فیلم بهتر میشود به خصوص وقتی بودجه کافی در اختیار دارد. از "زندگی دو گانه ورونیک" به بعد که با تهیه کنندگان فرانسوی کار میکند فیلمهایش از لحاظ تکنیکی و خلاقیتهای بصری واقعا چشمگیرند.این که میگویند در سینما فرم باید در خدمت محتوا باشد در فیلمهای او کاملا تجلی میابد. مثلا در "آبی" در جاییکه ژولیت بینوش در استخر شنا میکند نحوه فیلمبرداری و نورپردازی حس آرامش(همان چیزی که بینوش به خاطر آن به آب میزند) را به بیننده القا میکند یا در "قرمز" در سکانسهایی که ایرنه ژاکوب در سالن نمایش مد حرکت میکند فیلمبرداری پویا و نورپردازی (به خصوص نور فلاشهای عکاسها) خبر از دنیای پر التهاب درونی ژاکوب میدهد. فیلمبرداری این فیلم به قدری چشم نواز بود که در سال 1994 کاندیدای اسکار بهترین فیلمبرداری شد چیزی که برای یک فیلم غیر انگلیسی زبان در تاریخ اسکار تقریبا بی سابقه است.البته خلاقیت بصری کریستف در فیلمهای قدیمی ترش هم هویداست. مثلا نمای افتتاحیه شانس کور را به یادآورید: نمایی عجیب از میان پاهای خون آلود یک زن در یک بیمارستان جنگی که اصلا نمیفهمیم کیشلوفسکی از آن چه منظوری دارد. فقط در اواسط فیلم است که در میابیم این یک نمای نقطه نظرازدید یک کودک تازه به دنیا آمده نسبت به دنیای اطراف است! یا نمای افتتاحیه "فیلم کوتاهی در باره عشق" که این یکی واقعا یک شاهکار است:" دستی که مهربانانه روی یک دست باند پیچی شده قرار میگیرد ودستی دیگر که با بیرحمی آنرا کنار میزند."به نظر من این سکانس یکی از بهترین و در عین حال کوتاه ترین افتتاحیه های تاریخ سینماست و فقط در انتهای فیلم است که میفهمیم هر کدام این دستها متعلق به چه کسانی است و حرکت هر یک چه مفهومی دارد!

حیف است از کیشلوفسکی سخن بگوییم و اشاره ای به فیلمنامه نویس توانمندش "کریستف پیسه ویچ" و آهنگساز نابغه اش " زبیگنیو پرایسنر" نداشته باشیم. که هر دو افکاری شبیه به کیشلوفسکی داشتند و در خلق فیلمهایش کمک بسیاری به او کردند.شاید بتوان گفت "پرایسنر" برای کیشلوفسکی مثل "موریکونه" برای سرجیو لئونه یا "جان ویلیامز" برای اسپیلبرگ بوده است.

 

بعضی جوایز کیشلوفسکی و فیلمهایش:

جایزه بهترین فیلم خارجی برای فیلم قرمز از سوی انجمن منتقدان فیلم بوستون-شیکاگو-لس آنجلس-نیویورک-1994

جایزهMost Popular Film برای کریستف کیشلوفسکی برای قرمز از جشنواره ونکوور-1994

جایزه خرس نقره ای جشنواره برلین برای بهترین کارگردانی( کریستف کیشلوفسکی )-1994

جایزه LAFCA Award از سوی انجمن منتقدان لس آنجلس برای فیلم آبی-1993

جایزه شیر طلای جشنوار ونیز برای کریستف کیشلوفسکی برا فیلم آبی-1993

آبی همچنین جایزهGolden Osella را برای فیلمبرداری و جایزه Volpi Cup را برای ژولیت بینوش از جشنواره ونیز دریافت کرد.

 

 کوتاه در باره سه گانه آبی ـ سفید ـ قرمز:

 سه گانه ی معروف کیسلوفسکی به نام سه رنگ آبی، قرمز و سفید فیلمی است که او به مناسبت بزرگداشت انقلاب فرانسه ساخته است و هر رنگ آن که نشان از رنگهای پرچم فرانسه دارد سمبل سه شعار معروف آزادی، برابری و برادری است.

ـ سفید سرگذشت آرایشگر لهستانی به نام کارول (زاماچوفسکی) است که در پاریس زندگی می کند اما قادر به سازگاری با محیط بیگانه نیست. مشکلات زیاد و تاثیرشان بر زندگی زناشوئی او باعث می شود که همسرش دومینک (دلپی) نیز او را طرد کرده و تنها بگذارد. کارول به سختی و با خفت بسیار به لهستان بر می گردد و از طریق شرکت در معاملات مستغلات ثروت بادآورده ای به دست می آورد و...

ـ قرمز سرگذشت زنی فرانسوی به نام والنتین (ژاکوب) است. او که یک مدل عکاسی است به شکلی تصادفی با ژوزف کرن (ترنتینان) آشنا می شود. ژوزف قاضی بازنشسته عجیبی است که اوقاتش را با استراق سمع مکالمه های تلفنی همسایه ها می گذراند. آنها با وجود تفاوتهای زیاد در خلق و خو و سن و سالشان به هم نزدیک می شوند و...

آبی سرگذشت زن جوان فرانسوی به نام ژولی (بینوش) است که در اثر تصادف شوهر موسیقیدان (کتر) و فرزندش را از دست می دهد و خودش نیز به شدت آسیب می بیند. بعد از مرخصی از بیمارستان دیگر هیچگونه دلبستگی به دنیا احساس نمی کند و تصمیم می گیرد زندگی بی لذت و همدم را تجربه کند. برای همین خانه و زندگی اش را رها کرده و به طور ناشناس در آپارتمانی در پاریس اطاق می گیرد.

نكته ديگري كه بايد به آن اشاره كرد موسيقي فيلمهاي وي است.موسیقی نقش مهمی در فیلمهای کیشلوفسکی داشت و بسیاری از قطعات پرایزنر در فیلم به تنهایی نقش داشتند. از این جنبه آنها شخصیتهایی از فیلم محسوب می‌شدند مانند آثار واندر بودنمایر آهنگساز هلندی. «ده‌فرمان» (۱۹۸۸) مجموعه‌ای از ده فیلم کوتاه که در مجموعه‌ای آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد. هریک بر اساس یکی از فرمانهای «ده‌فرمان» حضرت موسی، برای تلویزیون لهستان و با سرمایه‌گذاری آلمان غربی ساخته شد. این مجموعه در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه فیلمهای تحسین شده توسط منتقدان در همه دورانها است. کیشلوفسکی و پیسویچ فیلمنامه نویسان مجموعه بودند و قرار بود ده کارگردان مختلف این ده قسمت را بسازند. اما کیشلوفسکی خود را ناتوان از کنترل همه پروژه یافت و سرانجام تمام قسمتها را او کارگردانی کرد و تنها مدیران فیلمبرداری متفاوت بودند. اپیزود پنجم و ششم به صورت جداگانه و با مدت زمان بیشتر هم ساخته شدند و با نامهای «فیلمی کوتاه درباره کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره عشق». او قصد داشت اپیزود (قسمت)‌ نهم را هم به صورت مستقل و با نام «فیلمی کوتاه درباره حسادت» هم بسازد اما خستگی مانع از آن شد که او در کمتر از یک سال ۱۳ فیلم بسازد. چهار فیلم آخر کیشلوفسکی تهیه‌کنندگان خارجی داشت. بیشتر با سرمایه‌گذاری فرانسه و به‌ویژه با تهیه‌کنندگی مارین کارمیتز. این فیلمهای متکی بر اخلاق و امور ماورایی بودند با زمینه‌هایی شبیه ده‌فرمان اما در سطوحی بیشتر انتزاعی، بازیگران کمتر، داستانهای فرعی بیشتر و توجه کمتر به اجتماع. لهستان در این فیلمها بیشتر از دید یک اروپایی بیگانه به نمایش درمی‌آمد. هر چهار فیلم با کمی اختلاف با موفقیت تجاری روبرو شدند. اولین آنها زندگی دوگانه ورونیکا (۱۹۹۰) با بازی ایرنه (یا آیرنه) ژاکوب بود. موفقیت تجاری این فیلم به او اجازه داد تا سرمایه لازم برای ساخت آرزوی خودش (ساخت سه‌گانه آبی، سفید، قرمز) را فراهم سازد. آثاری بسیار تحسین شده پس از ده‌فرمان. این سه فیلم جوایز جهانی بسیاری را برای او به ارمغان آوردند. از جمله شیر طلایی بهترین فیلم و شیر نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره ونیز و خرس طلایی بهترین کارگردان از جشنواره برلین همراه با سه بار نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی. سه‌گانه‌ای که دستاوردی مهم در سینمای مدرن به حساب می‌آیند. کیشلوفسکی در ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد. قبر او در قطعه مخصوص شماره ۲۳ قرار دارد و مجسمه‌ای از انگشتان شست و اشاره هر دو دست او که همان شکل معروف کادر دوربین فیلمبرداری را تشکیل می‌دهند بر روی آن قرار دارد. مجسمه‌ای کوچک با سنگ سیاه بر پایه‌ای با ارتفاع یک متر. روی سنگ قبر هم نام سال تولد و درگذشت نوشته شده‌است. از او ، همسرش ماریا و دخترش مارتا به یادگار مانده‌اند. او ، پس از گذشت سالها از درگذشتش همچنان یک از کارگردانان مهم و تأثیرگذار اروپایی است که آثارش در جهان تدریس می‌شوند.

در سال ۱۹۹۳ کتاب «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» توصیفی از او ، همانند آثار خودش بر پایه گفتگوهای او با دانیوش استوک به چاپ رسید. همچنین فیلمی بر اساس زندگی او با نام «کریستف کیشلوفسکی: من آدم متوسطی هستم» (۱۹۹۵) به کارگردانی کریستف ویرزبیکی ساخته شده‌است. اگرچه او می‌گفت که پس از ساخته شدن سه رنگ می‌خواهد بازنشسته شود، ولی روی سه‌گانه‌ای جدید با فیلمنامه‌ای از پیسویچ درباره بهشت، دوزخ، برزخ برپایه «کمدی الهی» اثر «دانته» کار می‌کرد. فیلمنامه همانند «ده فرمان» برای کارگردانی شخص دیگری نوشته شده بود اما با مرگ نابهنگام او مشخص نشد چه زمانی او این بازنشستگی خودخواسته را پایان خواهد داد و خودش این سه‌گانه را کارگردانی خواهد کرد. تنها فیلمنامه کامل این سه‌گانه «بهشت» بود که «تام تایکور» آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و در جشنواره جهانی تورنتو به نمایش درآمد. از دو فیلم دیگر در زمان درگذشت او فقط ۳۰ صفحه پیش‌نویس باقی‌مانده بود. پیسویچ آنها را کامل کرد و در سال ۲۰۰۵ کارگردان بوسنیایی «دنیس تانویچ» ، «جهنم» را با بازی «امانوئل برت» کارگردانی کرد.

صحبت از آثار کیشلوفسکی کار دشواری است . کارگردانی که به جد می توان گفت هیچکدام از نماها و سکانسهایش هرز نمی رفت . نابغه ای که قادر بود مفاهیم عمیق انسانی و روحانی را در قالب زندگی روزمره انسانها بیاورد که بارزترین این اسلوب را می توان در ده فیلم کوتاه «ده فرمان»(1990-1989) که براساس فرامین ده گانه حضرت موسی(ع) ساخته شده اند وهریک از آنها نام این فرامین را بر خود دارند ، دید . تمام شخصیتهای ده فیلم کوتاه ده فرمان برخاسته از یک مجتمع مسکونی در لهستان است و به نوعی نمادی از جامعه لهستان و بطور وسیع تر نمادی از دنیای  ما . کیشلوفسکی پیرامون ده  فرمان می گوید : ((بر این باورم   که زندگی هر انسانی   شایسته   ی بررسی و مداقه  است زیرا رازها و هیجاناتی را در  بر دارد . مردم درباره این مسائل  صحبت نمی کنند زیرا خجالت  می کشند ، نمی خواهند زخم  های قدیمی را بخراشند ، یا  شاید می ترسند آن ها را  احساساتی بنامند . بنابراین  می  خواستیم هر فیلم را طوری  شروع کنیم که انگار دوربین به  طور تصادفی شخصیت اصلی را  از بین دیگران انتخاب کرده  است .  این فکر به ذهن ما  رسید  که استادیوم بزرگی را  نشان دهیم و از میان صد ها  چهره بر روی یکی فوکوس  کنیم .  فکر دیگری هم به ذهن  ما  خطور کرد مبنی بر این که در  یک خیابان شلوغ ، فردی را  انتخاب کنیم و در بقیه ی فیلم او  را دنبال کنیم . سرانجام تصمیم  گرفتیم که محل وقوع ده فرمان را  در یک مجتمع مسکونی بزرگ  قرار بدهیم ، و در نمای ثابت  ابتدای فیلم هزاران پنجره ی  مشابه را در قاب تصویر نشان  دهیم . با خودمان می گفتیم  پشت هر کدام از این پنجره ها ،  انسانی زندگی می کند که  فکرش ، قلب اش و حتی بهتر ،  شکم اش شایسته ی کنکاش  است . این رهیافت مزایایی  داشت . بینندگان می توانستند  در هر داستان ، شخصیت هایی از داستان های قبلی را شناسایی کنند که به صورت گذرا در یک آسانسور ، یک راهرو ظاهر می شدند و این امر نمک داستان بود . و در آخر سعی کردیم فیلم ها را طوری بسازیم که پس از از پایان آنها همان سوالاتی که در هنگام نوشتن فیلمنامه ها برای ما مطرح بود، برای تماشاگران هم مطرح شود(( .از ده فرمان که بگذریم و امیدوارم که در آینده بیشتر پیرامون آن صحبت کنیم به اولین فیلم از سه گانه مشهور او یعنی آبی می رسیم و در این پست بیشتر قصد دارم که درباره این فیلم صحبت کنم . اگر آبی رو ندیدید امیدوارم که برای یک بار هم که شده این فیلم رو ببینید چه بسا که دیدن چندین باره این فیلم ارزش هاشو بیشتر نمایان می کنه و قضاوت و بیان نظر برای مطالبی که در ذیل درباره فیلم می نویسم آسون تر. مطالبی که در باره فیلم مینویسم صرفا نظر شخصی منه و خواهشم اینه که شما با نظراتتون منو در درک هر چه بیشتر فیلم یاری کنید .

آبی ،محصول 1993 فرانسه : آبی داستان زنی به نام جولی است که بر اثر سانحه رانندگی همسر و فرزندش را از دست می دهد و همین حادثه سرآغاز نوعی بحران روحی و ارزشی برای اوست . جولی پس از این حادثه تصمیم به خودکشی می گیرد ولی به گفته خود او در فیلم ، قادر به انجام این کار نیست . سپس جولی در صدد بر می آید تا تمام چیزهایی که به نوعی آرامش و تعهد پیشینش را یاد آور می کند از بین ببرد. خانه سابق خود را تخلیه می کند و به خانه ای دیگر نقل مکان می کند ، نت های موسیقی همسرش که برای ترانه اتحاد اروپا نوشته بود به دور می اندازد ، با همکار همسرش رابطه برقرار می کند و حتی در سکانسی به کارمند آژانس مسکن می گوید که نام فامیل همسرش دیگر بر روی او نیست . اما بدین دلیل صحبت از آرامش و تعهد شد که رنگ آبی در سه رنگ پرچم فرانسه یاد آور مفهوم و فلسفه آزادی و همچنین دارای مفهوم آرامش و امنیت در روانشناسی است.شاید بتوان گفت که رنگ آبی در فیلم آبی بیانگر نوعی رهایی و آزادی از تعهد ، قید و بند و آرامشی باشد که جولی پیش از از دست دادن همسر و فرزندش دارای آن بوده است و بعبارتی دیگر جولی پس از مرگ همسرو فرزندش گریبانگیر نوعی آزادی ناخواسته می گردد . تلالو رنگ آبی را به دفعات در طول فیلم شاهدیم ، نور آبی منعکس شده بر صورت جولی ، اتاق آبی سابق جولی و همسرش و لوستر این اتاق ، شکلات آبی رنگی که جولی با عصبیت فراوان آن را می جود ،استخر آبی رنگی که جولی به نوعی خود را در آرامش و تعهد مجازی آن غوطه ور می سازد ، نور آبی ای که از زیر در اتاق موش زده جولی منتشر گردیده و حتی زندگی خانوادگی موشها در این اتاق نیز یاد آور آرامش از دست رفته اش است و در سکانسی که با مادرش صحبت می کند بر این تاکید می کند که ازاین به بعد از موش می ترسد . این وضعیت سردرگمی و بحران روحی بوجود آمده برای جولی تا انتهای فیلم گریبانگیر اوست و حتی زمانی که از رابطه همسرش با زنی دیگر با خبر می گردد و علاقه واقعی دوست همسرش به خود را می فهمد تاثیری در شرایط روحی او ایجاد نمی گردد و شاهد اشکهای غمگینانه او در انتهای فیلم هستیم . شاید در طول فیلم ما با بیش از پنج یا شش شخصیت آشنا نگردیم . در این میان نقش الیویر، دوست همسر جولی و لوسی دختر هرزه ای که در آپارتمان جدید جولی زندگی می کند پررنگ تر جلوه می کند . الیویر به جولی علاقه مند است و او را به ادامه ساخت موسیقی همسرش تشویق می کند و جولی نیز که وادار به پذیرش شرایط موجود در زندگیش می شود با او رابطه برقرار می کند ، و اما لوسی دختری است که اهالی آپارتمان جولی بدلیل هرزگیش خواهان اخراج او از آپارتمان می باشند ولی جولی با امضا نکردن حکم تخلیه او به نوعی مانع اخراج او می شود . در سکانس آشنایی جولی و لوسی ، جولی با نگاهش لوسی را فارغ از تمام آلام و رنجهای خود می یابد ولی در ادامه در می یابیم که لوسی نیز درگیر مشکلات و رنجهای چه بسا سنگین تر و دردناک تر از جولی است .

در مجموع همانطور که پیش از این اشاره کردم هیچیک از سکانسهای فیلم بدون پوسته معنایی نیست و مجال برای بحث پیرامون تمام زوایای آن اندک است ولی به چند مورد از کلی ترین و بارزترین آنها اشاره می کنم . در چندین سکانس از فیلم کارگردان ، دوربین را در ساحت چشمان جولی قرار می دهد و به نوعی بیننده در جایگاه جولی قرار می گیرد تا آلام و رنج های او را درک کند . همسر جولی از آهنگسازان مطرح اروپاست و پیش از مرگ در حال ساخت موسیقی ترانه ی اتحاد اروپاست و به همین دلیل محوریت موسیقی در جریان فیلم کاملا مشهود ، عمیق و تاثیر گذار است . از زیباترین این صحنه ها می توان به حرکت انگشتان بر روی نت ها و پخش موسیقی زیبای فیلم اشاره کرد که گویی نوای موسیقی از درون به برون و از عالم معنا به عالم وجود اشاعه می یابد . همچنین ضرباهنگ شوک وار آن هنگام هجوم افکاری از زندگی گذشته و وضعیت فعلی بر جولی مخصوصا در صحنه ای که سر خود را از استخر بیرون می آورد و به نوعی از این آرامش مجازی خارج می گردد مبهوت کننده است . و در آخر اینکه آبی مرثیه ای است بر رنج های فراموش نشدنی دنیای ما ، به قول صادق هدایت در فصل آغازین کتاب بوف کور:« در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد . این دردها را نمی شود بکسی اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند ، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می فزاید.

 

+ نوشته شده توسط Reza.A در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت 13:5 |

آثار و سبك شناسي جوزپه تورناتوره

جوزپه تورناتوره (زاده ۲۷ مه ۱۹۵۶، سیسیل) کارگردان سرشناس ایتالیایی است.آغاز شهرت تورناتوره، با فیلم سینما پارادیزو بود که توانست جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان را بدست آورد. از فیلم‌های بعدی وی که توانست نظر مثبت منتقدان را جلب کند، می‌توان یک تشریفات ساده، افسانه ۱۹۰۰،ستاره ساز و مالنا را نام برد.

 

فیلم‌شناسی

۲۰۰۶ - زن ناشناس (به ایتالیایی: La Sconosciuta)

۲۰۰۰ - مالنا (به ایتالیایی: Malèna)

۱۹۹۸ - افسانه ۱۹۰۰ (به ایتالیایی: Leggenda del pianista sull'oceano)

۱۹۹۵ - ستاره‌ساز (به ایتالیایی: Uomo delle stelle)

۱۹۹۴ - یک تشریفات ساده (به ایتالیایی: Una Pura formalità)

۱۹۹۱ - مخصوصاً یکشنبه (به ایتالیایی: Domenica specialmente)

۱۹۹۰ - همه خوبند (به ایتالیایی: Stanno tutti bene)

۱۹۸۸ - سینما پارادیزو (به ایتالیایی: Nuovo cinema Paradiso)

۱۹۸۶ - پروفسور (به ایتالیایی: Camorrista)

 

جوزپه تورناتوره، نویسنده، کارگردان، تدوینگر و تهیه کننده، در روز بیست و هفتم ماه می سال 1956 در شهر پالرموی ایتالیا دیده به جهان گشود. در جوانی مدتی عکاس بود. در کارنامه او کارگردانی آثاری برای تلویزیون ایتالیا نیز به چشم می خورد. کارنامه سینمایی تورناتوره را نگارش و کارگردانی 9 فیلم بلند سینمایی تشکیل می دهد که ارتش لنین آخرین آن ها است. با وجود تسلطش بر تدوین، فقط تدوین یکی از فیلمهایش تحت عنوان "صرفا برای رعایت تشریفات ساده" را بر عهده داشته است.

تورناتوره در فاصله سالهای 1997 تا 2000 در مقام تهیه کننده چند اثر انگلیسی زبان ،در سینما فعالیت داشت. شخصیت سینمایی او را از بابت طنز شکننده فیلم هایش به فلینی نزدیک می دانند. آغاز فعالیت سینمایی او به سال 1985 بر می گردد، زمانی که اولین فیلمش را تحت عنوان "دکتر" با فیلمنامه ای از خودش جلوی دوربین برد. "دکتر" در میان آثار بعدی تورناتوره و حتی در زمان اکرانش مهجور و ناشناخته و خنثی می نمایاند. سه سال بعد از آن تورناتوره با ساخت فیلم "سینما پارادیزو"، توجه تماشاگران هموطن و در پی آن تماشاگران بین المللی را به سوی خود معطوف داشت. با این حال در ابتدای کار، خیلی ها حتی هموطنان خودش هم پی به ذکاوت او و اهمیت فیلمش نبرده بودند. در مرکز ثقل این فیلم، رابطه ای است که شخصیت نوجوان این فیلم با سینما پیدا می کند. این نوجوان، این علاقه را در تنها سینمای شهرشان پیدا می کند. یکی از ابعاد نوستالژیک داستان این است که بعدها که بعد از تحصیل سینما به شهرک باز می گردد، متوجه می شود که این موفقیت را به قیمت گرانی به دست آورده...به قیمت تجربه عاشقانه صادقانه نوجوانی اش...او معشوقه اش را از دست می دهد تا به سینما می رسد اما باوری نوستالژیک برایش به اثبات می رسد. درخشش همین فیلم در مراسم اسکار و جشنواره کن در همان سال باعث شد تا چشم جهانیان بار دیگر به سوی سرزمین فلینی و دسیکا خیره شود. البته سینما پارادیزو بعدها در پخش بین المللی توسط تهیه کننده کوتاه شد.

دو سال پس از اولین نمایش سینماپارادیزو، تورناتوره ، فیلم سومش را با عنوان "همه خوبند" با شرکت مارچلو ماستوریانی می سازد. داستان این فیلم از این قرار است که مرد سالخورده ای از اهالی سیسیل یک روز تصمیم می گیرد تا به دیدار فرزندانش که در سرتاسر ایتالیا متفرق هستند برود. او در نظر دارد که پنج فرزندش را دور هم سر یک میز بنشاند، اما سرانجام در می یابد که هر کدام درگیر زندگی و مسایل خودشان هستند و دغدغه های پدر برایشان اهمیت چندانی ندارد. بازی ها همه عالی است و بخصوص ماسترویانی چهره ای جاودانی از کاراکتر اصلی داستان در ذهن بیننده به جای می گذارد که حقیقتا تجربه زیبایی است.

فیلم بعدی تورناتوره با عنوان "سگ آبی رنگ" ، در مدت زمان کوتاهی پس از فیلم " همه خوبند" ساخته و اکران شد. این فیلم نتوانست موفقیت آثار پیشین تورناتوره را تکرار کند و به نوعی در کارنامه او اثری خنثی به شمار می رود. تمام نیروی نهفته و حس سرشار تورناتوره در فیلم متفاوت "صرفا برای رعایت تشریفات ساده" بروز می کند. آری ، تورناتوره در سال 1994 فیلم جدیدش را می سازد. این فیلمی جذاب است که در آن دو بازیگر مطرح سینمای جهان، ژرار دپاردیو و رومن پولانسکی در آن به ایفای نقش پرداخته اند. داستان با دستگیری ژرار دوپاردیو در نقش اوناف، که یک رمان نویس مشهور فرانسوی است و در شهر کوچکی در نزدیکی خانه اش در حالی که از نفس افتاده و حالت عصبی شدیدی دارد، آغاز می شود. اگرچه که هنوز او را از دلیل بازداشتش مطلع نکرده اند، اما پلیس محلی از اداره مرکزی پلیس کمک می خواهد و آنها هم کارآگاه خبره ای را که نقش او را رومن پولانسکی بازی می کند می فرستند تا از اوناف درباره جسد تکه تکه شده ای که در اطراف خانه او پیدا شده تحقیق به عمل آورد.

تقریبا تمام سیر روایی داستان در اداره پلیس می گذرد، و دو طرف درگیر با برخوردها و یادآوری ها و مرور آنچه که در بیرون اتفاق افتاده سعی در بازسازی واقعیت دارند، اما این بیشتر به بازی موش و گربه می ماند تا تحقیق واقعی یک مسئله جنایی. با این حال با بهره گیری از فلاش بک و تحریف واقعیت و توسل به دروغ، این دو شخصیت همچون تردستان ماهر به اعماق حقیقت می روند تا بالاخره اسرار آن جنایت هولناک را در برابر چشمان حیرت زده بیننده کشف کنند. داستان این فیلم بهانه ای شده بود برای تورناتوره تا به وسیله آن بتواند حقایق بزرگتر زندگی را حلاجی کند. حقایقی مثل طبیعت حافظه و توانایی انسان در بازسازی واقعیت و مسایل فلسفی از این دست که یادآور یادداشت های فلسفی کافکا و بکت است.

"ستاره ساز" و"افسانه 1900"، فیلم های بعدی تورناتوره هستند که در فاصله سال های 1995تا 1998 به نمایش در آمدند. فیلم بعدی تورناتوره "مالنا"در سال 2000 به نمایش درآمد و بار دیگر برای دومین بار نام مونیکا بلوچی را که از یکی از فیلم های کاپولا می آمد بر سر زبان ها انداخت. تا بدان جا که برادران واچوفسکی برای بازی در رستاخیز ماتریکس از او دعوت کردند.

 

یادداشتی بر فیلم سینما پارادیزو

در فیلم های تورناتوره به وضوح میتوان رد پای همان سینمای نئورئالیسم ایتالیا را یافت. که بزرگانی چون دسیکا آنتونیونی ویسکونتی و دیگران آغاز گر آن بودند. و اکنون پس از سالها سینمای ایتالیا با داشتن فیلم سازی چون جوزپه تورناتوره به نوعی می تواند ادامه همان سینمای نئورئالیسم را در سینمای مدرن ایتالیا شاهد باشد. فیلم سینما پارادیزو از زیباترین فیلم های تورناتوره است که به روایت زندگی یک فیلمساز مشهور ایتالیایی(سالواتوره) از دوران کودکی و بلوغ تاجوانی و بزرگ سالی می پردازد ودر این میان چگونگی شکل گیری عشق به سینما در او را به نمایش می گذارد.سه تم اصلی فیلم که باعث زیبایی هرچه بیشتر آن می شود عشق نوستالژی و سینما است. فیلم با زندگی روزمره فیلمساز بزرگی شروع می شود که اکنون به تمام آرزو های سینمایی اش رسیده و امروز دیگر تبدیل به یک فیلم ساز مشهور شده. مادرش او با او تماس می گیرد وبه او میگوید که او باید خودش را برای خاک سپاری یکی از اقوامشان به روستای محل زندگیش درگذشته برساند. از اینجاست که سالواتوره تمامی خاطرات دوران کودکی و جوانیش را به یاد می آورد وما را هم در لذت بردن از این خاطرات زیبا سهیم می کند. اکنون سالواتوره کودکی کنجکاو وبازی گوش است ودوست دارد از همه چیز سردر بیاورد. دوران کودکی سالواتوره مواجه می شود با ورود سینما به روستا. تنها سینمای روستا سینمایی است به نام ( سینما پارادیزو). که هر شب در آن فیلم پخش می شود آپارات چی این سینما پیرمردی مهربان است که سالواتوره به زودی و با پا فشاری با اودوست می شود. تنها کشیش روستا روزها فیلم هارا می بیند وبه آپارات چی دستور سانسور قسمت های غیر اخلاقی فیلم هارا می دهد. سالواتوره که اکنون با کشف کردن سینما احساس می کند پنجره جدیدی در زندگی روبه او باز شده هر شب به سینما می رود ودر آپارات خانه به فیلم ها و دستگاه آپارات با تعجب نگاه می کند. او دوست دارد خودش کار با این دستگاه را یاد بگیرد که بااسرار موفق به راضی کردن مرد آپارات چی میشود. دوستی آپاراتچی مهربان با سالواتوره در فیلم تبدیل به یکی از زیبا ترین وماندگارترین دوستی های تاریخ سینما می شود. این دوستی که به علت یتیم بودن سالواتوره ( پدرش را در جنگ از دست داده) تشدید می شود آرام آرام تبدیل به عشق پسر نسبت به او ونسبت به سینما می شود. سالواتوره نگاتیو های بریده شده ( سانسور شده) را از سینما می دزدد و در خانه با نور شمع به تماشای آنها می نشیند. اعمال سالواتوره مورد مخالفت شدید مادر او قرار می گیرد که با وساطت پیر مرد حل می شود. به هر حال دوران کودکی وبلوغ سالواتوره با تماشای فیلم های آن دوره(فیلم های نئو رئالیسم ) سپری می شود واو وارد دوران نوجوانیش می شود. اکنون او دیگر کاملا به کارهای آپارات خانه وارد شده وکارهای آن را به تنهایی انجام می دهد. در این دوران او عاشق دختری می شود که این عشق باعث می شود مسیر زندگیش تغییر کند. هنگامی که او از سربازی باز می گردد دیگر سینما تعطیل شده . اما او با همکاری پیر مرد که اکنون دیگر نابیناست( چشمانش را در آتش سوزی سینما از دست داده) سینما را راه اندازی می کند. این تمام خاطرات سالواتوره است اکنون او به فیلم ساز بزرگی مبدل شده که به روستای خود باز می گردد و تمامی خاطراتش را مرور می کند. حتی با آن دختری که در نوجوانی عاشقش بوده ملاقات می کند.و تمامی آن صحنه های سانسور شده را در ویرانه های سینما میابد وبا خود به روم می برد. سینما برای همیشه در پیش چشمان مردم روستا که از آن خاطرات بسیاری دارند منهد م می شود. این خلاصه ای هر چند ناقص از فیلم سینما پارادیزو بود. اما فیلم سرشار است از لحظه های دیدنی جذاب نوستالژیک وعاشقانه صحنه هایی که فقط باید دید واز دیدن آن ها لذت برد. صحنه هایی مانند دعواهای مردم در سینما شیر دادن مادر به فرزندش در هنگام دیدن فیلم هجوم مردم به سالن برای دیدن فیلم ویا صحنه های سانسور فیلم توسط کشیش ویا آن مردی که آنقدر فیلم راد یده که دیالوگ هایش را حفظ است وپیشاپیش می گوید و حتی آن سکانس بسیار زیبا و ماندگار که پیرمرد وسالواتوره فیلم را بر روی دیوارخانه مردم نمایش می دهند.سینما پارادیزو به وضوح فیلمیست در ستایش سینما.فیلمی عاشقانه که از زندگی در سینما وبرای سینما می گوید.در اواخر فیلم مادر سالواتوره به او می گوید:( وفاداری باعث میشود که انسان همیشه در زندگی تنها بماند)این یکی از مهم ترین دیالوگ های فیلم است که وفاداری سالواتوره به سینما را بار دیگر برای ما یاد آوری می کند.

 به هر ترتيب، وقتی به تماشای این فیلم می‌نشینیم، نمی‌دانیم که جزو کدامیک از تماشاگران سینما پارادیزو هستیم. مردی که آب دهان پرت می‌کند؟ نوجوانانی که به فکر خودارضایی می‌افتند؟ مردی که تمام دیالوگها را حفظ است و می‌گرید؟ مردی که تنها سالن سینما را برای ارضای غرایز خود انتخاب کرده است؟ کسی که فقط در فکر سرگرم شدن است؟ یا حتی کشیشی که صحنه‌های غیر اخلاقی را از فیلم حذف می‌کند؟ جوزپه تورناتوره سازنده فیلم مخاطبش را محک می‌زند. او چه نگاهی به سینما دارد؟ آیا همچون توتو سینما پارادیزو را میعادگاه عاشقان می‌دانیم؟ بلی، شهر کوچک زادگاه سالواتوره سنبل همه دنیاست و در قسمتی کوچکی از این دنیا کسانی هستند که به عشق می‌اندیشند. این قسمت کوچک چیزی نیست مگر «سینما پارادیزو». سالواتوره واجد غریزه است اما عشق را هم می‌شناسد و این معمولی‌ترین خصوصیت انسان متعالی است. تورناتوره عشق و غریزه را در هم می‌آمیزد و راه انفکاک آنها را باز می‌گذارد. سینما پارادیزو درامی عاشقانه است. فیلمی است درباره عشق و نه نفس افرادی که آن را تجربه می‌کنند. او با نگاه نوستالژیک به سالهای بعد از جنگ دوم جهانی باز می‌گردد و با انتقاد شدید از فرهنگ و بورژوازی حاکم بر ایتالیا و به خصوص سیسیل و در نهایت همسایگان سینما پارادیزو از رنسانس عقب افتاده در قرن بیستم و نفوذ کلیسا (آن هم از نوع کاتولیک) در آداب و رسوم و به خصوص هنر سخن می‌گوید و آن را مضحکه قرار می‌دهد. هرچند که فیلم جهان‌شمول است چون تمامیت‌خواهی ایدئولوژی و اثر آن بر فرهنگ و هنر درد پایان ناپذیر جوامع بشری است. تورناتوره نگاه دوربین، غریزه، عشق و معرفت را به خوبی می‌شناسد و رد پای آن تا فیلم «مالنا» هم کشیده شده است. سینما پارادیزو قدرتمند و تاثیرگذار است و از نظر احساسی اعماق انسان را در می‌نوردد به طوری که کمتر انسان صاحب اندیشه‌ایست که در یک‌سوم انتهایی فیلم به کرات نگریسته باشد. تورناتوره بلای سانسور و در حقیقت بلای نفوذ ذهنیت غیر هنری را در هنر نمایش می‌دهد و این از کسی که خودش ایتالیایی است و کاتولیک را خوب می‌شناسد بعید نیست. سینمای آلفردو نماد معرفت است، چیزی که توتوی کوچک را مجذوب می‌کند و در انتها خود اوست که در چنین بینشی غوطه می‌خورد. مرد دیوانه از شخصیتهای مهم فیلم است با اینکه تنها در چند سکانس آن هم به شکل گذری به او اشاره می‌شود چون او نماینده‌ای از هم‌جنس‌های خود یعنی همسایگان و شهروندان مجاور است. کور شدن آلفردو هم نمادین است و نشانگر بلوغ اندیشه و معرفت اوست چون بعد از رسیدن به مقصود نیازی به نگاهی مادی وجود ندارد. او بعد از سوختن و دگردیس شدن سینما پارادیزو کور می‌شود؛ درست همزمان با سکان به دست گرفتن توتو (سالواتوره) و عدم سانسور فیلمهایی که بعد از این نمایش داده می شوند. او به شکلی استعاری پای بی‌فرهنگی را از سرای شکننده هنر بیرون می‌کشد. آلفردو در جایی می‌گوید:«آتش زود خاکستر می‌شود، همیشه آتش بزرگتری آتش فعلی را می‌بلعد.» و این در حالی است که عجیب‌ترین سکانس فیلم یعنی طرد معنوی النا و عشق او به سالواتوره از دیدگان مخاطب می‌گذرد. عجیبی این بخش در دگرگونی شخصیتی آلفردو است، کسی که به عشق احترام می‌گذارد و به این شکل غم‌انگیز عشق را نجات می‌دهد. داستانی را هم که او درباره سرباز و ملکه تعریف می‌کند گواه بر این ادعاست. تورناتوره نشان می‌دهد که انسانها همیشه به دنبال قهرمان هستند و حکمت را در آنها جستجو می‌کنند و انسان بودن خود را به فراموشی می‌سپارند؛ توجه کنید به جملات زیبایی که آلفردو به زبان می‌آورد و بعد معلوم می‌شود که این جمله دیالوگ هنرپیشه معروف یک فیلم بوده است. هرچند در انتها او به حمکت می‌رسد و خود را باز می‌شناسد و از روی دل خودش حرف می‌زند طوری که سالواتوره هنوز گمان می‌کند آلفردو درگیر سینماست. فقر فرهنگی، سانسور، عشق و انسانیت نکات مهمی هستند که تورناتوره در فیلم خود به آنها اشاره می‌کند. شاید یکی از مهمترین سکانسها مکالمه مادر سالواتوره با سالواتوره است که در اینجا نقش تجربه و عقل بر هرچیز می‌چربد، مادری که تنها به تنبیه سالواتوره در کودکی دست می‌زد اکنون از وفاداری و احترام به معشوقه‌های غیر عاشق و کاذب سالواتوره دم می‌زند. سینما پارادیزو محکم، روان و خوش‌ساخت است و دیگر در تاریخ سینما و شاید در سینمای تورناتوره تکرار نخواهد شد. سینما پارادیزو دیر مغان است و آلفردو پیر این دیر است. او در انتها به عرفان می‌رسد و سالواتوره در عشق مجازی می‌ماند. تورناتوره در این فیلم دین خود را به سینما و ارادت خود را به سینمای معصوم میکل‌آنجلو آنتونیونی ادا کرده است. النا آدرس خود را پشت یادداشت مربوط به فیلمی از آنتونیونی می‌نویسد که آن فیلم هم درباره عشق و انسان است. تورناتوره به عشق نیز ادای احترام کرده است. او سالواتوره را ساخته است و سالواتوره تورناتوره را. سینما پارادیزو مرگ ندارد، او در قلب تپنده هنر زنده است.

 

+ نوشته شده توسط Reza.A در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت 12:35 |

آثار و سبك شناسي استنلی کوبریک

استنلی کوبریک کارگردان و تهیه‌کنندهٔ  آمریکایی است که یکی از بهترین کارگردانان جهان در قرن بیستم به حساب می‌آید. بیشتر فیلم‌های کوبریک اقتباسات ادبی هستند. فیلمهای کوبریک معمولا جنجالی و همینطور مورد ستایش منتقدان واقع شده‌اند.کوبریک به دقیق بودن و به نمایش درآوردن همه جزئیات دقیق در فیلمهایش معروف بود.به همین علت روش او در فیلمسازی کند و طولانی بوده , تا آنجا که گاهی میان دو فیلم او سالها وقفه می‌افتاده‌است. او در طول ۴۸ سال فعالیت در حیطه کارگردانی تنها ۱۳ فیلم بلند ساخت. سبک‌های گوناگون فیلمهایش و انزوای او چه در روش فیلمسازی و چه در مورد شخصیت فردی وی ,او را مشهور ساخته‌است.استنلی کوبریک یکی از معدود کارگردانان کمالگرا در تاریخ سینما به شمار می‌آید. او و اورسن ولز , دو نابغه دنیای سینما شناخته می‌شوند.

نوجوانی و جوانی:

استنلی کوبریک در سال ۱۹۲۸ در منهتن نیویورک به دنیا آمد. او اولین فرزند از خانوادهٔ چهار نفره جک کوبریک و همسرش گرترود بود.خواهرش باربارا در سال ۱۹۳۴ به دنیا آمد.اجداد کوبریک از مهاجران یهودی ساکن اتریش بودند.پدر او جک , یک پزشک بود و آنها در موقع تولد استنلی در آپارتمانی در خیابان کلینتون ۲۱۶۰ در برانکس زندگی می‌کردند.پدرش در ۱۲ سالگی شطرنج را به او آموخت که در سراسر زندگی اش به عنوان یک علاقه ماندگار شد. در سن ۱۳ پدرش به عنوان هدیه تولد یک دوربین گارفلکس به او هدیه داد که توجه استنلی جوان را به عکاسی سوق داد.در نوجوانی به موسیقی جاز علاقه پیدا کرد و مدت کمی هم به عنوان یک نوازندهٔ درام مشغول بود

در دوران دبیرستان، کوبریک به وسیلهٔ دوربینی که از پدرش هدیه گرفته بود، به طور جدی به عکاسی پرداخت و به زودی به عنوان عکاس رسمی مدرسه شناخته شد. بعد از فارغ‌التحصیلی، عکس‌های خود را برای مجلهٔ نیویورکی لوک فرستاد. پس از مدتی به بازی‌ حرفه‌ای شطرنج روی آورد و در همین حال فروش عکس به مجلهٔ لوک را نیز ادامه می‌داد، او در سال ۱۹۴۶ به عنوان یکی از خبرنگاران تمام وقت مجله شناخته شد. در شش سال فعالیت کوبریک در مجلهٔ لوک او عکس‌های بسیاری از مناظر و وقایع در آمریکا گرفت. او در این سال‌ها با توبا متز ازدواج کرد و به دهکدهٔ گرنویچ واقع در نیویورک نقل مکان کرد. او با دیدن فیلم‌های سینمایی در نیویورک، تحت تأثیر کارگردانی قرار گرفت.

 دوران فیلم‌سازی:

در سال ۱۹۵۱ «آلن سینگر» دوست کوبریک او را تشویق کرد که یک فیلم مستند کوتاه برای شرکت March of Time بسازد. کوبریک موافقت کرد و با هزینهٔ شخصی فیلم روز نبرد را ساخت. اگرچه پخش‌کننده در همان سال کارش را تعطیل کرد، اما کوبریک توانست فیلم را به قیمت ۱۰۰ دلار به شرکت «آر. ک. او» (به انگلیسی: RKO) بفروشد. کوبریک کار در مجله لوک را رها کرد و دومین مستند کوتاهش را با نام «کشیش پرنده» در همان سال و با سرمایه‌گذاری RKO ساخت. سومین فیلمش «ملوان» اولین فیلم رنگی او به مدت ۳۰ دقیقه، تبلیغی برای «اتحادیهٔ جهانی ملوانان» بود. این فیلم‌ها همراه با چند فیلم کوتاه دیگر که اکنون باقی نمانده‌اند، تنها آثار او در ژانر(گونه) سینمای مستند بودند. او همچنین دستیار کارگردان یکی از قسمت‌های برنامه تلویزیونی «اتوبوس همگانی» درباره زندگی آبراهام لینکلن بود.

«ترس و تمایل (علاقه)» در سال ۱۹۵۳ اولین فیلم داستانی کوبریک بود. ترس و تمایل، داستان گروهی سرباز بود که در جنگی خیالی پشت خطوط دشمن گیر افتاده بودند. در پایان آن‌ها درمی‌یافتند که تصویر دشمنان درواقع همان تصویر خودشان است (بازیگران دو نقش یکی بودند). کوبریک و همسرش توبا متز تنها عوامل فیلم بودند و داستان را دوست کوبریک «هوارد ساکلر» نوشته بود که بعدها نویسندهٔ موفقی شد. فیلم با برخورد خوبی مواجه شد اما توفیق تجاری نیافت. بعدها وقتی کوبریک کارگردان مهمی شد آن را اثر یک تازه‌کار که باعث خجالت او است نامید و نگذاشت که در هیچ‌جا به عنوان آثار قبلی او نمایش داده شود. بعدها به شکل غیررسمی به صورت DVD منتشر شد و دانشجویانی که آن را دیدند معتقد بودند واقعاً کار جالبی نبوده‌است.

زندگی مشترک او با «توبا» دوست دوران مدرسه‌اش هم‌زمان با ساخت «ترس» پایان یافت. او با «روت سوبوتکا» رقصندهٔ اتریشی در سال ۱۹۵۴ ازدواج کرد. او باید در فیلم بعدی کوبریک با نام «بوسهٔ قاتل» (۱۹۵۵) هنرنمایی می‌کرد. بوسهٔ قاتل، همانند «ترس و تمایل» فیلمی کوتاه با زمانی کم‌تر از یک ساعت بود. و همانند آن با توفیق تجاری و انتقادی کمی مواجه شد. فیلم داستان مشت‌زن سنگین‌وزنی است که در پایان دوران حرفه‌ای خود درگیر یک جنایت می‌شود. این دو فیلم با سرمایه خانوادگی خود کوبریک تهیه شدند.

اولین فیلم حرفه‌ای

آلکس سینگر، کوبریک را به تهیه‌کنندهٔ جوانی به نام «جیمز بی هریس» معرفی کرد و آن دو برای تمام عمر دوست هم باقی ماندند. شرکت مشترک آن دو هریس-کوبریک، تهیه کنندهٔ سه فیلم بعدی او بود. آن دو حقوق کتاب «شکست کامل» (به انگلیسی: Clean Break) نوشتهٔ «لیونل وایت» را خریدند، کوبریک و «جیم تامپسون» آن را به داستانی دربارهٔ سرقت از یک مسابقه که پایان وحشتناکی دارد تبدیل کردند. «استرلیگ هیدن» در این فیلم بازی کرد.

«کشتن» اولین فیلم کوبریک با بازیگران و دست‌اندرکاران حرفه‌ای بود. فیلم به‌خوبی از روش داستان‌گویی غیرخطی استفاده کرده بود که در دههٔ ۵۰ نامتداول بود و اگرچه توفیق تجاری نیافت ولی با تحسین منتقدان مواجه شد. تحسین زیاد از فیلم توجه استودیوی «متروگلدین مه‌یر» را جلب کرد و به او پیشنهاد ساخت دو فیلم‌نامه که در اختیار آن‌ها بود داده شد. کوبریک داستان «رازهای آشکار» نوشتهٔ نویسندهٔ آلمانی «اشتفان تسوایگ» را انتخاب کرد. اما آن‌ها پیش از ساخت به توافق نرسیدند.

  فیلم‌شناسی:

 ۱۹۹۹- چشمان کاملاً بسته ( چشمان باز بسته )

۱۹۸۷- غلاف تمام فلزی

۱۹۸۰- درخشش

۱۹۷۵- باری لیندون

۱۹۷۱- پرتقال کوکی

۱۹۶۸- ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی

۱۹۶۴- دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم

۱۹۶۲- لولیتا

۱۹۶۰- اسپارتاکوس

۱۹۵۷- راه‌های افتخار

۱۹۵۶- قتل

۱۹۵۵- بوسه قاتل

۱۹۵۳- ترس و علاقه

 

گونه‌های سینمایی فیلم‌ها

گونه‌های سینمایی که کوبریک در آن‌ها فعالیت داشته‌است:

سینمای وحشت: درخشش

سینمای علمی تخیلی: ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی

سینمای مجهول (مرموز): چشمان کاملاً بسته

سینمای جنایي: قتل، بوسه قاتل، پرتقال کوکی

سینمای جنگ: غلاف تمام فلزی، بری لیندون، دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم، راه‌های افتخار، ترس و علاقه

سینمای کمدی: لولیتا، دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم

سینمای رمانتیک: اسپارتاکوس، لولیتا، بری لیندون

سینمای اکشن: اسپارتاکوس

سینمای هیجانی: چشمان کاملاً بسته، درخشش، قتل

 

 جوایز:

 ۱۹۸۸- نامزد اسکار فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم غلاف تمام فلزی به همراه مایکل هر و گوستاو هاسفورد.

۱۹۷۶- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم بری لیندون.

۱۹۷۶- نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم بری لیندون.

۱۹۷۶ - نامزد اسکار بهترین فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم بری لیندون.

۱۹۷۲- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم یک پرتقال کوکی.

۱۹۷۲ - نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم یک پرتقال کوکی.

۱۹۷۲- نامزد اسکار فیلم‌نامه اقتباسی برای فیلم یک پرتقال کوکی.

۱۹۶۹- برنده اسکار جلوه‌های ویژه برای فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی.

۱۹۶۹- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی.

۱۹۶۹- نامزد اسکار فیلم‌نامه اقتباسی برای فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی به همراه آرتور سی کلارک.

۱۹۶۵ - نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم.

۱۹۶۵ - نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم.

۱۹۶۵ - نامزد اسکار فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم به همراه پیتر جرج و تری ساترن.

 

نقدکوتاهی بر فیلم: چشمان کاملا بسته (Eyes WideShut)

برای بازشناسی فیلم‌های استنلی کوبریک می‌بایست به شخصیت سینمایی او و دغدغه اصلی او یعنی خشونت رجوع کرد. او در فیلمهایش همواره این مطلب را مد نظر قرار داده است، انسان و خشونت. او در هر فیلمش به یکی از جنبه‌های این رابطه لاینفک پرداخته است؛ در دکتر استرنج لاو و غلاف تمام فلزی رابطه جامعه و خشونت در قالب جنگ، در فیلم تلألو خشونت را از آینه روان‌شناسی، در باری لیندون خشونت کانالیزه شده در جامعه (قمار و دوئل)، در 2001: یک ادیسه فضایی ماهیت و فلسفه خشونت و نیز رابطه خشونت و تکنولوژی و در پرتغال کوکی و چشمان تمام بسته روان‌شناسی خشونت و سکس را مورد بررسی قرار داده است. او جزو معدود فیلمسازانی است که از نظر مضمون یکدست و از نظر سوژه فراز و نشیبهای زیادی داشته است. چشمان تمام بسته داستان روایی یک شک، البته در پوسته ظاهری است، شکی که تعلیق اصلی داستان را ایجاد می‌کند. هارفورد (با بازی تام کروز) بعد از اسارتی نافرجام در شبهه‌ای ملال‌انگیز خود را در بازی خطرناکی می‌افکند و برای کوبریک بستر نمایش بی‌شرمانه‌ترین پدیده روانی و اجتماعی یعنی بالماسکه‌های سکسی که در آن شخص اهمیت ندارد و تنها آلت تناسلی مورد توجه است را ایجاد می‌نماید. هر چند او این بالماسکه‌ها را در چند طبقه اجتماعی نمایش می‌دهد (دقت کنید به زن هرزه که مبتلا به ایدز است یا دختر بوتیک‌دار که توسط پدرش معامله می‌شود) اما ذات ماجرا یکی بوده و حیوان‌زدگی انسان و چگونگی رخوت روانی در کام سکس قرار داشتن مورد نکوهش و توجه است. او بی‌پرده نشان می‌دهد که برای ارتباط نامشروع و آسیب و پوسیدگی اجتماع تنها چیزی که لازم است عدم سلامت روان، آسودگی خیال و فراخی فکر است که در هر سطح و هر طبقه خاستگاه چنین معضل نافرجامی می‌شود. کوبریک آدم رکی است. بی‌پروایی او از فیلم دکتر استرنج لاو آغاز شد، در پرتغال کوکی شدت گرفت به طوری که اکران این فیلم حتی در امریکا مورد تردید بود و در دو فیلم آخر (غلاف تمام فلزی و چشمان تمام بسته) در هالیوود بی‌سابقه اگر نگوییم کم سابقه بوده است هرچند که او هیچگاه هالیوودی نبود و با وسواس عجیبش در کارگردانی (بیشتر از هفتاد کات در یک پلان از تام کروز!) خود را متمایز ساخته بود. او در جایی گفته است:«اسپارتاکوس بدترین فیلم من است چون نتوانستم آن طور که مایلم ایده‌های خودم را تحمیل کنم.» او در اواخر عمر چشمان تمام بسته را به روی پرده آورد. این فیلم، حکایت سکس است، دلایل میل به آن در جوامع بشری که از کانون اصلی یعنی خانواده آغاز می‌شود تا جایی که برای آن تشکیلات و تمهیدات پیچیده تدارک دیده می‌شود. آلیس هارفورد (با بازی نیکول کیدمن) در یک بدمستی معمولی یکی از احساسات خالص خود را بر زبان می‌آورد و این نقطه عطف داستان است. داستان به موقع شاخه‌شاخه شده و در لحظه مناسب وقایع به هم مرتبط می‌شوند. با مقدمه‌ای که ذکر شد شاید این سوال پیش بیاید که دغدغه همیشگی کوبریک یعنی خشونت در کجای این فیلم به نقد آمده است؟ بالماسکه سکسی بدترین نوع خشونت سرد و خودفراموشی انسان از راه تقویت روان‌پریشی سکسی است. پدیده‌ای که انسان را بعد از ایجاد تمدن به خود مشغول کرده است. کوبریک راه خود را می‌رود و گوشش بدهکار نیست. او از هر طریقی که بتواند خشونت را می‌کوبد و به نقد می‌کشد حتی اگر مجبور شود یک پورنوی سینمایی ایجاد کند. کوبریک مستقل است. فیلم‌های او مستقل هستند و جار و جنجال گیشه‌ای ایجاد نمی‌کنند. چشمان تمام بسته هم اثری است ماندگار که تام کروز و کیدمن به ماندگاری آن دامن زده‌اند.

تحلیلی بر فيلم پرتقال کوکی :

پرتقال کوکی داستانی علمی تخیلی است که از روی کتابی با همین عنوان اقتباس شده است. این کتاب در سال ۱۹۶۲ توسط آنتونی برگس نوشته شده است. نسخه سینمایی این فیلم با کارگردانی و کمک در تهیه و نویسندگی استنلی کوبریک ساخته شد. همچنین ستاره این فیلم مالکوم مک داویل است که شخصیتی نا به هنجار را به تصویر می کشد. او رهبر گروهی از جوانان آشوبگر است و انواع جنایت ها را مرتکب می شود.

 داستان:

آلکس جوان ناهنجار و ضد اجتماعی است که رهبری گروهی از جوانان مانند خود را بر عهده دارد او انواع جنایات را مرتکب می شود و در این بین به خاطر یک مورد قتل دستگیر می شود و به زندان (مرکزی برای درمان خلافکاران) فرستاده می شود تا در آنجا تحت روش های مدرن درمان شود…

استنلی کوبریک کارگردان فیلم پرتقال کوکی یکی از افرادی است که اعتقاد دارند که بشر در زندگی زمینی و مادی می تواند به حد کمال برسد. او تلاش بسیار کرد تا این اعتقاد را در فیلم مورد بحث، به تصویر بکشد. این نظریات در گفته ها و دیالوگ های شخصیت اصلی فیلم مشهود و نمایان بود.

درباره فیلم:

وقتی که در مراحل ساخت صحنه لودویکو (درمان آلکس که بر روی چشم او انجام می شد) در حال ضبط بود، قرنیه چشم او خراشیده شد و به طور موقت بینایی خود را از دست داد. به خاطر همین مشکل صحنه بعدی که آلکس باید در آن چشمان خود را باز می کرد تنها فیلم نبود بلکه دکتر واقعی نیز در آنجا حاضر بود تا مالکوم چشمانش را باز کند و مشخص شود که خطر به طور کامل رفع شده است. همچنین مک داویل رنج و درد زیادی را به خاطر ضربه ای که به دنده اش در طول فیلمبرداری وارد شده بود تحمل کرد.

 کارگردانی:

استنلی کوبریک کارگردان فیلم پرتقال کوکی یکی از افرادی است که اعتقاد دارند که بشر در زندگی زمینی و مادی می تواند به حد کمال برسد. او تلاش بسیار کرد تا این اعتقاد را در فیلم مورد بحث، به تصویر بکشد. این نظریات در گفته ها و دیالوگ های شخصیت اصلی فیلم مشهود و نمایان بود.

کارگردان بین تاریخ سپتامبر ۱۹۷۰ تا آوریل ۱۹۷۱ این فیلم را تهیه کرد و در کارنامه اش این فیلم به عنوان سریع ترین اثر قرار گرفت.

درباره روح داستان:

یکی از مهمترین سوالاتی که درباره این فیلم مطرح می شود تعریف خوبی در کلام نویسنده کتاب پرتقال کوکی و دیگر کتاب های برگس است. بعد از انجام کارهای “نفرت درمانی” آلکس به یکی از افراد مطلوب و معمولی جامعه تبدیل می شود اما این اتفاق بدون انتخاب او رخ می دهد. او فرد خوبی می شود اما غیر ارادی و ماشینی، مانند لقبش: پرتقال کوکی…

هر چند جان بی واتسون رفتار گرایی را محدود و شرطی کرده است، اسکینر درباره تغییر رفتار استدلال آورده (فراگیری تکنیک های پاداش و تنبیه و یا سیستم چماق و هویج) از نظر اسکینر این کلید رسیدن به جامعه مطلوب است. در زندان، کشیش حاضر، در هنگام انجام تکنیک لودویکو به آلکس میگوید که خوبی باید از درون رخ دهد.

دیگر موضوع مهم و اصلی مطرح شده در این فیلم غضب در برابر روانشناسی رفتاری است. برگس برای ناپسند خواندن رفتارگرایی به سراغ آثار اسکینر رفت. Beyond Freedom and Dignity (آنسوی آزادی و مقام) خطرناک ترین کتابی که اسکینر نوشته است. هر چند جان بی واتسون رفتار گرایی را محدود و شرطی کرده است، اسکینر درباره تغییر رفتار استدلال آورده (فراگیری تکنیک های پاداش و تنبیه و یا سیستم چماق و هویج) از نظر اسکینر این کلید رسیدن به جامعه مطلوب است. (در این رابطه کتاب Walden Two که داستانی خیالی اثر اسکینر است را مطالعه کنید.)

سینماگر و نویسنده بلژیکی، آنتونی بوچن، به مسئله جرم شناسی و موضوعی که در اثر درمان لودویکو شکل میگیرد اشاره می کند. او در تعریف این روش درمانی می گوید که این روش و راهکاری است برای از بین بردن بدی و جنایت در جوامع.

در نهایت کوبریک به خاطر تمرین های فاشیستی عذر خواهی نکرد اما به سادگی دیدگاهش درباره آینده جامعه ما و اینکه چگونه این جوامع از خشونت تغذیه می کنند را بیان نمود.

 نقد منتقدان:

این فیلم در نظر منتقدان بسیار متفاوت است و اصولا این اتفاق برای فیلم های بزرگ همیشه رخ میدهد. در سایت هایی که نظرات این افراد را یک جا جمع آوری کرده اند می توانیم امتیاز های متفاوتی را شاهد باشیم که به این فیلم داده شده است. از امتیاز ۱۰۰ که کاملترین است تا امتیاز بسیار ضعیف ۲۰.

منتقد آریزون دیلی استار درباره این فیلم نظر مثبتی دارد. او می نویسد که شاید پرتقال کوکی بزرگترین اثر کوبریک باشد که در آن برای مخاطبینش از اهمیت جامعه گفته است.

امانوئل لوی هم درباره اثر بزرگ کوبریک می گوید: فیلم بلند پروازانه ای که منتقدان و تحلیلگران آن را نفهمیدند و تنها خشونت بالای فیلم را دیدند.

تماشایی، اپرا گونه، رنگی و بدیع، این تعریف منتقد مجله اسلنت از این فیلم است.اما در میان این نقد ها هستند منتقدانی که بسیار فیلم را ستوده اند و یا خیلی از آن بد گویی کرده اند که نمونه ای از آن نقدنویسنده شیکاگو ریدر است که این گونه مینویسد:فیلمی بسیار بد، عوام فریب و پر از ایراد و نقص و ضعیف که البته مورد علاقه عوام قرار گرفته است. شاید این لذت عمومی به خاطر این است که فیلم درباره مسائل اخلاقی موقعیت مشخصی را ترسیم نمی کند. فیلمی بسیار بد، عوام فریب و پر از ایراد و نقص و ضعیف که البته مورد علاقه عوام قرار گرفته است. شاید این لذت عمومی به خاطر این است که فیلم درباره مسائل اخلاقی موقعیت مشخصی را ترسیم نمی کند.

نقد هایی کاملا مخالف این نوشته هم بسیار یافت می شود و منتقدانی که فیلم را بسیار ستوده اند هم کم نیستند که اتفاقا نام های بزرگی هم در میان آنها دیده می شود. در میان نویسندگانی که نظر مثبت در باره پرتقال کوکی داشته اند این که فیلم یکی از بهترین و بزرگترین آثار کوبریک است مشترک بود. البته همه آنها خشونت بالای فیلم را انکار نکرده اند. این فیلم به دلیل همین خشونت در زمان حیات کوبریک فرصت اکران در انگلستان را پیدا نکرد و این اتفاق بعد از مرگ سازنده افتاد.

  

نقدی بر فیلم 2001 یک اودیسه فضایی:

 کوبریک این بار، با سوررئالیسمی نه چندان مبتنی بر ضمیرناخودآگاه و بلکه در راستای اهداف فلسفی و جامعه‌شناسانه خود مخاطره‌ای همچون رویارویی با شهابسنگهای آسمانی را بر جان می‌خرد و در کنار یک رمان تصویری نفس‌گیر و خوش‌رنگ و لعاب یک بی‌روایت تصویری را روایت می‌کند و از سکوی پرتاب یک موشک، مخاطبش را به قعر اندیشه‌های خالص خویش می‌افکند. سفر به درون، سفر به فضا و سفر به ذهن استنلی کوبریک، همگی از یک جنس هستند و در انتهای این مسافرتهای بی‌بدیل و مرد‌افکن تولدی دوباره می‌یابیم و آرام و پرمعنی به زادگاه خویش، به زعم کوبریک زمین، به اسلاف خویش یا میمونهای داروین و به ماهیت خویش _انسان به طور خاص و موجودی بی هویت در حالت عام_ بنگریم و تازه در بیابیم که هنوز اول راه هستیم و از اینجا تا ابدیت راهی‌است دشوار؛ چشم دل بگشاییم که جان را ببینیم. جان، که هویت ماست و اتیولوژی خلقت و این که اگر خدایی هست چرا دست به چنین مخاطره‌ای می‌زند؟

دغدغه کوبریک فرای چرا و چگونگی خلقت همانطور که در کارنامه‌اش مشهود است چیزی است غریزه‌مند و در راستای طبیعت، خشونت و غریزه، خشونت و جامعه، انسان و خشونت و البته او در این زمینه هیچ‌گاه نگاه ایده‌الیستی نداشته است. ظاهراً او درمانی نمی‌شناسد و تنها پذیرفتن قانون جنگل را به عنوان یک قانون بلامنازع می‌پذیرد. در جهان بینی او غریزه قاموسی استوار دارد و هرآن چیزی است که در روان شناسی فروید مساله اصلی ضمیر ناخودآگاه است. چیزی که اگر تغذیه شود ارام است و در صورت تاخیر در ارضای امیال تبدیل به دیوی درونی می‌گردد، دیوی که در پرتغال کوکی (Clockwork Orange) سیاستهای دولتی ناارامترش می‌کنند و جامعه مدرن به آن پر و بال می‌بخشد. هیولایی که در تلالو (Shining) از درون شکل می‌گیرد و در ابعاد روان‌شناسانه در تقابل با عوامل بیرونی و درونی شکل دهنده این دیو درون انسانها را به چالش می‌طلبد. غول شاخداری که در دکتر استرنج‌لاو عشق به بمب را، که به نوعی متمدن کردن خشونت و تقدس غریزه از طریق قانونمند کردن آن است تعلیم می‌دهد. این خشونت در بری لیندن (Barry Lyndon) به شکل قمار، بورژوازی و دوئل قانونمند می‌شود و قبح خود را از دست می‌‌دهد و تمدن را بدون خشونت کانالیزه غیر قابل قبول می‌داند. خشونتی که در غلاف تمام فلزی (Full MetalJacket)  به افتخار بدل می‌شود و در چشمان تمام بسته (Eyes Wide Shut) به شکل پورنو و لیبیدو آن هم از نوع مدون نمود پیدا می کند. کوبریک همچون میشل فوکو جامعه را نیروی مردمی سازمان یافته و نوعی قدرت مخفی می‌داند و هر قدرتی که شکل می‌گیرد با توجه با خاستگاه مردمی و توده‌ای و یا قشری و طبقاتی و حتی جامعه‌ای (منظور جوامع حرفه‌ای خاص است) نیازمند نگهداری و پاسداری از قدرت خویش است، از این رو دیو درونی بیدار می‌شود و به شکل نظام، اسلحه و خنجر برون‌گرا می‌گردد. آنچه که سرمایه‌داری و امپریالیسم در درجه اول و زمامداری ایدئولوژی در درجه دوم منتج به بروز آن می‌گردد.

اما به هر تقدیر، 2001 یک ادیسه فضایی در راستای اندیشه‌های خالقش حرف جدیدی ندارد، تنها به آن عمق می‌بخشد و از منظر فلسفه به مقوله انسان، جامعه، علم و زندگی در تقابل با غریزه می‌نگرد. خشونت عاملی است که در باطن و طینت طبیعت موجود است و در زنجیره DNA می‌توان ژنوم‌هایی در این ارتباط پیدا کرد و تمدن در قابل این پدیده موروثی همواره موضعی انفعالی داشته است، در ظاهر و بر اساس قوانین مدون اجتماعی و عرفی آن را تقبیح نموده و در عمل از آن بهره جسته است. شاید این موضوع اساس و زیربنای پرتغال کوکی باشد اما در ادیسه قضایی از محور علیت و استنتاج بررسی گردیده است. سیادت غریزه از ابتدای خلقت در زمان جاری و تا انتهای علم پابرجا باقی می‌ماند، چیزی که حتی به ماشینهای بی احساس و واجد هوش مصنوعی و درایت مکانیکی به ارث می‌رسد چون تکنولوژی فرزند خلف انسان و انسان فرزند خلف غریزه است. در یک کنکاش فلسفی، غریزه نشانه‌ای بر هبوط جبر در امور روزمره این آفرینش است، جبرگرایی در فیلمهای کوبریک پیش از آنکه یک خط مشی حکمت‌آمیز باشد نوعی فرار از طرح سوال است. طرح سوالی که چگونگی رفتار و کنش احتماعی و بشری را تبیین می‌نماید و پرسشی که دست کم علم پاسخ‌گوی آن نیست. قائل بودن به جبر، آن موضوعی نیست که بنیان سینمای کوبریک بر آن سوار باشد اما خط فکری مشخصی است که باز هم ناخودآگاه به طور موازی با او حرکت می‌کند. حجت این سخن، مساله صید و صیاد در بخش ابتدایی فیلم است. قانون صید در طبیعت یک قانون جبرآلود در روند زندگی موجودات زنده است، چیزی که بعد از ظهور تمدن و اجتماع به جای اینکه دور ریخته شود مدون و قالب‌بندی می‌گردد و حتی اجتماع برای آن ابزار می‌آفریند. این ابزار در هر صورت وجود دارد، تنها ممکن است شکل و فرم متفاوتی را اختیار بکند، از اسلحه گرفته تا فرهنگ. در ادیسه فضایی روند تبدیل اسلحه به فرهنگ و علم به طور واضح مشهود است. دگردیسی که تنها فرم خشونت را عوض می‌کند و بر ماهیت آن صحه می‌گذارد.

مساله مهم دیگر ادیسه فضایی، مساله هویت است. هویتی که در تفکر اگزیستانسیالیسم می‌بایست توسط «موجود» احراز شود و در حفظ و نگهداری آن بکوشد اما در اینجا چنین نگاهی به هویت وجود ندارد. هویت چیزی دست‌نیافتنی و معماگونه است، چیزی که مسافران کلاویوس آن را معمای کلی (Total Mystery) می‌خوانند. هویت در اینجا، سوال اساسی ذهن بشر تلقی می‌گردد، چیزی که از بدویت داروینی (زندگی اجداد انسان بر زمین یعنی میمونها) تا نهایت عروج علمی و فرهنگی بشر (زندگی فرزندان میمونها در فضا) به شکلی رمزآلود و غریب و به طور موازی وجود دارد. سنگ مونولیت که در جای جای فیلم به آن اشاره و تاکید می‌گردد جایگزینی برای همین عنصر ناشناخته است، چیزی که برای میمونها عجیب، برای انسانها تفکربرانگیز و برای آنکه علم را پشت‌سر می‌گذارد دور از دسترس است. همین دور از دسترس بودن ماهیت در فلسفه فیلم، موید نگاه جبری کوبریک است و می‌توان البته در بیان کلی‌تر جای آگاهی را با ماهیت عوض کرد و لوح سنگی رها شده در فضا را نمادی برای بینش و معرفت در نظر گرفت. در این صورت پیرمردی که در انتهای فیلم دست به سمت لوح بلند می‌کند تازه به نادانی خویش واقف می‌گردد و اینجاست که تبدیل به نوزادی می‌گردد که هیچ‌چیز نمی‌داند:

انسان در انتهای فیلم، علم را پشت سر گذاشته است و دیگر چیزی برای دانستن ندارد. در اینجاست که پیرمرد افتاده بر تخت لوح سنگی را می‌بیند. لوحی که برای میمونها یا به تعبیری اجداد او سوال‌برانگیز بود اکنون پیش روی اوست. او با تردید و ابهام به لوح نگاه می‌کند؛ و وقتی به هستی آن پی می‌برد می‌داند که هنوز هیچ نمی‌داند و تبدیل به یک نوزاد می‌شود. این نوزاد در سکانس انتهایی به زمین می‌نگرد، جایی که از آنجا آمده است اما متعلق به آنجا نیست و این تناقض هرچند دیر، انسان را به موجودیت خویش می رساند. اما به هر حال او _نوزاد_ تمثیلی از انسانی است که ذهنش پاک است و با وجود همه دانشی که دارد ابتدای راه بزرگ ادراک و معرفت است. فیلم محاط کننده هرآن چیزی است که انسان را به خود و پیرامونش درگیر می‌کند؛ لوح سنگی برای روان‌شناس ضمیر ناخودآگاه، برای شیمیدان کیمیای هستی، برای جامعه شناس مدینه فاضله، برای فلسفه منطق اولی و برای انسان ماهیت آفرینش، بینش و ادراک بشری است.

کوبریک فیلم را به سه بخش کلی تقسیم و حتی این بخشها را نامگذاری کرده است. بخش اول، با نام «ظهور انسان» (The Dawn of Man) مقدمه‌ای ستودنی در ساختار کلی فیلم است. در این بخش، مساله غایی بودن خشونت، تولید ابزار خشونت و جبرگرایی در این امر مطرح می‌گردد. تصاویری از سیاره ساکت زمین، غروبهای سرخ و بیابانهای موهوم و وحشت‌انگیز محل تولد انسان هستند. انسان از همین نیستی یا بیابان باید به تمدن (شهرهای فضایی) برسد و این کار اجباراً انجام خواهد پذیرفت. میمونها را می‌بینیم که زندگی لخت و بی‌روح آنها با تولید اجتماع نشاط‌انگیز و پرهیجان می‌شود. ابتدا یک میمون تبدیل به چند میمون و چند میمون تبدیل به اجتماع کوچک میمونها می‌گردد و این اجتماع دوگانه شده و نزاع شکل می‌گیرد. نزاع بر سر غذا، برکه آب و برتری. در حقیقت جدال برای قدرت، منافع و متعلقات. با حضور اجتماع جنگ که شکل بارز خشونت است پدید می‌آید. دو گروه میمون بر سر برکه آب نزاع می‌کنند. دعوای آنها بر سر برکه بی شباهت به جدال دو کشور بر سر نفت نیست؟ مساله اعتراض و خشونت ذاتی چند بار گوشزد می‌شود. میمونها اجازه نمی‌دهند کسی به آنها تعرض کند و در هنگام غذا خوردن وحشی‌تر می‌گردند. یکی از میمونها در می‌یابد که می‌تواند از یک تکه استخوان به عنوان وسیله‌ای برای زدن استفاده کند، در اینجا اولین اختراع بشر که ابزار خشونت است ثبت می‌گردد. در همین پلانها، اینسرتهایی از افتادن و مردن حیوانهای ضعیف‌تر می‌بینیم. همانطور که طبیعت موجودات ضعیف را حذف می‌کند و این امر در ذات طبیعت مستتر است، قرار است جوامع ضعیف‌تر نیز توسط قدرتهای برتر منهدم شوند. تکه استخوان، به آسمان پرتاب می‌شود و تصویر به فضا و سفینه فضایی کات می‌خورد. راه چند هزار ساله‌ای که با یک کات سینمایی طی می‌گردد اما شاید یکی از پرمفهوم‌ترین کاتهای تاریخ سینما باشد. خشونت نهفته در استخوان به شکل یک ویروس موروثی به تکنولوژی راه می‌یابد و هال 9000، کامپیوتر هوشمند سفینه از کشتن انسانها لذت می‌برد.

بخش دوم فیلم با عنوان «ماموریت مشتری» (Jupiter Mission) همراه با یک مقدمه آغاز می‌گردد. در این مقدمه که برگردانی تکنولوژیک و نسخه پیشرفته از بخش اول یعنی میمونهاست، با همان ترکیب‌بندی نمایش داده می‌شود: مکانها و موقعیتها در لانگ‌شات‌ها و مدیوم‌شاتهای پی در پی و ته‌نشین کردن ساختار محیط بر مخاطب فیلم و در نهایت تماس فضانوردان با لوح فضایی مونولیت مبین این مطلب است، همچنان‌که نگاه پرسشگر فضانوردان چندان تفاوتی با نگاه متعجب میمونها به سنگ ندارد. واقعیتی که از ازل وجود در کنار خلقت آرمیده است و اکنون در صدد یافتن چشم باصر و قلب حاضر در کالبد اجتماع (در مفهوم خاص) و بشریت (در معنای عام) است. در نگاه کلی، بشر از ابتدای بدویت تا انتهای پیشرفت و مدرنیسم به معنویت با چشم متعجب و پرسشگر نگریسته است. گویی هیچگاه او بصیرت یافتن آن را ندارد. بعد از این مقدمه تاثیرگذار، ماموریت مشتری آغاز می‌گردد، یعنی جایی که خشونت موروثی در تکنولوژی و غریزه بسیط در مدرنیته انسان را به چالش می‌طلبد. در این بخش، که گویی تنها بخش داستانگوی فیلم است و به اصطلاح Plot less نمی‌باشد با دکتر بومن و دکتر فرانک پول و البته هال 9000 کامپیوتر هوشمند آشنا می‌شویم. هال 9000 با رتفندی که تنها در مخیله انسان صاحب اندیشه می‌گنجد سرنشینان سفینه را فریب می‌دهد و آنها را یکی پس از دیگری از بین می‌برد. خشونتی که در قالب غریزه از بدویت میمونی به ارث رسیده است. دلیل این خشونت چیست؟ سیادت بر سفینه‌ای ساخته شده از سیم و آهن و پلاستیک. جایی که تمام دنیای هال 9000 در آن ختم می‌شود و تنها انسانها مزاحم فرمانروایی او هستند. تنها دکتر بومن باهوشتر است که او را شکست می‌دهد و مغزش را از کار می‌اندازد؛ جالب این که خوی انسانی هال 9000 از ترفندهای احساسی برای جلوگیری از دکتر بومن بهره می‌برد، او آواز می‌خواند، التماس می‌کند و اعلام ندامت می‌نماید. چیزی که هوش مصنوعی را تسخیر کرده، غریزه است، مولفه‌ای که بدون شک خشونت را مجاز می‌شمارد.

در بخش سوم و پایانی، که عنوان «مشتری، فراسوی بی‌نهایت» (Jupiter, Beyond the Infinite) را یدک می‌کشد کوبریک تیر خلاص را می‌زند و کار را تمام می‌نماید. در این بخش دکتر بومن که اندکی با حقیقت آشنا شده بود، در گذاری صوفی‌وار و سالکانه راه بی نهایت را طی می‌کند، از دنیای رنگ و زمان و فاصله عبور می‌نماید. عبور او از دلان نور و جغرافیای رنگارنگ تعبیری از عروج و سلوک است. جایی که او جان می‌بازد و پوستش چروک می‌شود اما چشمی گشاده شده است تا ماورای حقیقت را رویت کند. اینسرتهای چشم در رنگهای مختلف استعاره‌ای برای روند دگردیسی چشم بصیرت آدمی است؛ چشمی که بر روی حقیقت گشوده شده است و گویی تاب تماشای آن را ندارد. او در فراسوی جهان مادی، حقیقت را مشاهده می‌نماید. با این حال تحت هیچ شرایطی، انسان از وابستگیهای مادی خود دست نمی‌کشد، بومن عارف گشته هنوز با رعایات آداب غذا میل می‌کند. غذا خوردن دسته جمعی میمونها در بخش اول فیلم، تاکید کوبریک بر غذا خوردن فضانوردان در چند سکانس از بخشهای میانی و غذا خوردن بر سر میز در بخش نهایی همه نشان از این مساله دارند اما در نهایت این وابستگی می‌بایست از بین برود؛ شکستن لیوان در انتهای فیلم استعاره‌ای برای قطع این وابستگی است. بعد از این اتفاق، بومن خود را روی تخت مشاهده می‌کند، تخت‌خوابی که موید و رابط آخرین کانال ارتباطی انسان و زندگی است. او اینک همه چیز را از دست داده و البته همه چیز را می‌داند اما در نهایت با حضور معنویت و هویت راستین آدمی، که همانا لوح سنگی مونولیت است تبدیل به نوزادی می‌شود که تازه در ابتدای راه است. کسی که بعد از گذراندن همه دنیا، چه از نظر غریزی و چه از لحاظی عقل تامه، که در فلسفه ابزار استدلال منطقی است هنوز چیزی نمی‌داند و با شگفتی به آن نگاه می‌کند. آخرین سکانس انسانی را نشان می‌دهد که در قالب نوزاد رفته و از بیرون به زمین می نگرد و با نگاه طعن‌آلود بر همه پلیدیها، قساوتها، زندگیها، خوردنها و آشامیدنها و تمام غریزه‌ها خط بطلان می‌کشد.

 

+ نوشته شده توسط Reza.A در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت 12:17 |


Powered By
BLOGFA.COM